همه‌ی نوشته‌های سید حسن اسلامی اردکانی

سنگدلی‌‌های معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات

فرارو – دکتر سیدحسن اسلامی*؛ الآن که کارنامه درخشان! دوران کودکی و نوجوانی خودم را بازنگری می‌کنم، می‌بینم در آن دست کم تجربه کشتن، یا مشارکت در قتل، دو سه مار، یک گربه، چندتایی گنجشک و کبوتر، ده بیست‌تایی مارمولک، عنکبوت، عقرب، و بی‌شمار حشرات دیگر ثبت شده است. بخشی از این کشتن‌ها ناخواسته و ناگهانی، و گاه احتمالاً از سر ضرورت بوده است. اما عمده آن‌ها آگاهانه و زاده تلاش برای سرگرم کردن خود و نوعی تفریح قلمداد می‌شده است.
البته زود نتیجه نگیرید که آدم بی‌رحمی بودم. نه، ظاهراً در آن روزگار که چندان خبری از اسباب‌بازی‌های برقی و تفریحات سالم و ناسالم امروزی نبود، این راهی بی‌خرج برای سرگرم کردن خود و پر کردن اوقات به ظاهر پایان نیافتنی دوران کودکی و نوجوانی بود. بچه‌ها کم و بیش این شیوه مرضیه را داشتند که با کشتن یا قطعه قطعه کردن حیوانات خود را سرگرم کنند.حتی بزرگترها که مثلاً عقلشان می‌رسید، در این زمینه دست کمی از ما نداشتند. کسانی بودند که گربه‌ای را می‌گرفتند. یک عدد گردو را انتخاب می‌کردند، مغزش را بدون آن که پوست گردو شکسته شود در می‌آوردند، و سپس در پوست گردو کمی قیر داغ می‌ریختند و بعد پای آن گربه را در گردو می‌گذاشتند و رهایش می‌کردند.

درماندگی و ناتوانی گربه از بالا رفتن از پله ها و گیج‌زدن‌هایش مایه تفریح و خنده این بزرگان عاقل بود. اگر هم کمی مهربان‌تر بودند، یک قوطی فلزی یا سطلی به گردن سگی می‌بستند و رهایش می‌کردند و به تلاش‌های آن حیوان درمانده می‌خندیدند.

یادم می‌آید که یکی از بزرگترها، که از علوم دینی هم حظی داشت، موشی را با شجاعت تمام گرفت. با مهارت پشت گردن موش را فشار داد تا آن که موش دهانش باز شد. بعد سیگاری که به لب داشت، (به جای آن‌ که به قول سپهری «به تاریکی شنها ببخشد») روی زبان آن موش خاموش کرد. در همه این مدت از دست و پا زدن و جیغ کشیدن آن موش لذت می‌برد و می‌خندید.هنوز برایم معمای این مرحوم حل نشده است که از این کار چه لذتی می‌برد. ولی ظاهراً لذت می‌برد و گرنه آدم عاقل، به خصوص که اشرف مخلوقات هم باشد، کار عبث نمی‌کند.

حتی بچه‌هایی با تربیت دینی هم از این بی‌رحمی معصومانه رها نبودند. نمونه روشن آن شمس لنگرودی است که با همه روحیه شاعرانگی‌اش که می‌گوید: «سنجاقک‌ها را نکشید، آقایان»، این گونه از نخستین خاطرات کودکی خود سخن می‌گوید:
بعد از ناهار همه خواب بودند و سکوت آن قدر ملموس می‌شد که می‌شد به آن دست زد و ما به حیاط می‌رفتیم و مارمولک‌ها را می‌گرفتیم و دمشان را می‌کندیم و چال می‌کردیم و معتقد بودیم که «آمد» دارد و حتماً به زودی پولی به دستمان می‌رسد.
گاه این بی‌رحمی‌ها در برابر چشمان بزرگترها و با رضایت یا دست کم خاموشی آن‌ها صورت می‌بست. من الآن متحیرم که ما بچه و بیشعور بودیم، اما این بزرگترها چرا چیزی نمی‌گفتند.نکته اصلی آن است که در آن زمان تقریباً هیچ آموزش رسمی و غیر رسمی به مثابه نکته‌ای تربیتی درباره رفتار حیوانات به ما تعلیم داده نمی‌شد.

من معمولاً در غالب مراسم و مناسک دینی از نماز جماعت گرفته تا عزاداری و دعای ندبه و سمات و توسل، شرکت می‌کردم و اصولاً بخشی از بازیگوشی من، و امثال من، در همین جلسات بود و داستان‌های گوناگون تاریخی و ادبی و تخیلی، از جمله داستان زعفر جنی، را در همین جلسات آموختم و به خاطر سپردم. اما هرگز یادم نمی‌آید که کسی جمله‌ای درباره سلوک با حیوانات به من یاد داده باشد و یا بر سر منبر گفته باشد. البته برخی بزرگترهای باسواد، که هنوز نسلشان کاملاً منقرض نشده است، یک جمله را همواره، از پیامبر اکرم (ص) نقل می‌کردند که فرمود: اقتلوا الموذی قبل أن یوذی؛ حیوان آزارنده را پیش از آن که آزار برساند، بکشید.

اما کسی نبود از این بزرگترها بپرسد پس چرا اصلاً خداوند این همه حیوان موذی آفریده است؟این چه کاری است که خداوند موجوداتی بیافریند و بعد ما هم آن‌ها را بی‌هیچ جرم و جنایتی بکشیم؟

آیا این مصداق فعل «عبث» نیست؟

مگر خداوند خودش را حکیم ننامیده است و آیا نگفته است که ما چیزی را به عبث و بازی نیافریدیم؟

آیا در همان قرآنی که بر این پیامبر فرود آمده تأکید نشده است که همه جنبندگان و پرندگان «امت‌هایی» چون ما هستند و در کتاب هستی هیچ کوتاهی صورت نگرفته است؟

و سرانجام چرا خدا به نوح فرمان داد تا از هر حیوانی جفتی برگیرد و در کشتی بگذارد و در این اقدام میان حیوان موذی و غیر موذی تفاوتی نگذاشت؟

نه ما بچه‌ها عقلمان به این سؤالات می‌رسید که بپرسیم و نه جرأت طرح آن‌ها را داشتیم و نه آن بزرگترها این قدر عقلشان می‌رسید که خودشان کمی تأمل کنند و شکافهای فکری و نظری و رفتاری را که دارند دریابند.بَاری، سالها گذشت. به تدریج خواندم و خواندم و خواندم و چون دیدم که در سنت دینی ما چقدر بر رفتار و سلوک درست با حیوانات تأکید شده است و در عین نگرش انسان‌محورانه چگونه همه زندگان روی زمین آفریدگان و «بندگان» خدا معرفی شده‌اند در شگفت ماندم.

برای مثال، در روایتی امام صادق از عابدی در میان بنی اسرائیل یاد می‌کند که همه عمر غرق در عبادت بود و کاری به خلق نداشت. روزی در حال نماز چشمانش به ‏دو پسربچه افتاد که خروسی را به دست گرفته بودند و پرهایش را می‏کندند. عابد هم بی‌توجه به کار آنان به عبادت خود ادامه داد. خداوند او را به سبب این بی‌رحمی و بی‌اعتنایی به زمین فرو برد.

باز در سنت دینی ما آمده است که پیامبر گفت: زنی گربه‌ای را زندانی کرد و او را از آب و خوراک بازداشت و به همین سبب دوزخی شد. از قضا برخی از فقها به استناد احادیثی از این دست، کشتن گربه را، حتی اگر ایجاد مزاحمت کند، حرام دانسته‌اند.

در این جا نمی‌خواهم وارد مناقشه نظری و علمی دوباره رفتار با حیوانات شوم. این بحث را در جاهای دیگری طرح کرده‌ام. ممکن است کسی متقابلاً احادیثی را نقل کند که برخی رفتارها را در قبال حیوانات مجاز بشمارد و یا کسانی به ادعای اشرفیت انسان دعاوی خود را موجه کنند.هدفم در این جا تأکید بر این نکته است که در دوران کودکی، با حیوانات چنان سنگدلانه رفتار می‌کردیم که گویی سنگی را به سنگ دیگری می‌کوبیم و می‌خواهیم آن را پودر کنیم. هیچ حساسیت و نگرانی نسبت به کارمان نداشتیم و کسی هم به ما نیاموخت که این کار خطا است و از سر هیچ منبری هم نشنیدم، من شخصاً نشنیدم، که به ما کودکان بیاموزند با حیوانات چگونه رفتار کنیم و آن‌ها را به تعبیر شاملو «سنگپاره در کف کودک» ندانیم. بلکه موجوداتی بدانیم که حقی و بهره‌ای برای زیستن دارند.

اینک که می‌بینم کمتر کودکی آن گونه رفتار می‌کند که ما می‌کردیم، خوشحال می‌شوم. اما هنگامی که می‌شنوم و می‌بینم که چند فرد بزرگسال و رسیده به سن عقل، الاغی را برای تفریح با پتک می‌کشند یا شکم توله‌های خرسی را می‌درند، حیرت می‌کنم که این کار چه لذتی دارد؟آیا اینان بیمارانی نیستند که فردا با همین خونسردی کودکان معصوم این کشور را خواهند دزدید و از سر باجگیری خواهند کشت؟

آن سه آدم‌ربایی که در مهر ماه سال ۱۳۹۳ در شهر بناب دختر ۱۲ ساله، را به گروگان گرفتند و بعد از دو روز خفه کردند و در حیاط خانه «چال» کردند، احتمالاً قبلاً همین کار را نسبت به حیوانات دیگری انجام داده بودند و درس خود را خوب آموخته بودند.

همچنین هنگامی که می‌خوانم درس‌خواندگان و دانشگاه دیدگانی معترضانه می‌پرسند مگر مرغ می‌فهمد «درد» چیست؟ و مگر حیوان «روح» دارد، بیش از آن که نگران آن‌ها باشم، نگران فرزندانی می‌شوم که این افراد قرار است بپرورند و تحویل جامعه دهند.از آن نگران‌کننده تر، این که برخی از این کسان اصولاً این سخنان را صرفاً دل‌گفته‌هایی برآمده از نازکدلی و احساسات و سانتیمانتالیسم اخلاقی می‌دانند و به آن می‌خندند.

شاملو در نقد شعر سپهری و روحیه او در مصاحبه‌ای گفته بود: «در جایی که سر آدم بیگناه را لب جوی آب می‌گذارند و می‌برند، کسی دو قدم آن طرفتر بایستد و بگوید: آب را گل نکنید! به تصور من یکی از ما دو نفر از مرحله پرت است […] شعر باید شیپور باشد نه لالایی.»

دشواری کار ما آن است که قساوت را صرفاً در سطح انسانی تحلیل می‌کنیم و نسبت به آن حساسیت نشان می‌دهیم و تصور می‌کنیم باید از بالا حل شود و به تدریج موجودات دیگر را نیز فرابگیرد.اما فراموش می‌کنیم که سنگدلی و قساوت نسبت به موجودات خُرد و کوچک آغاز می‌شود و هنگامی که کرختی اخلاقی شدت یافت، به انسان می‌رسد. هنگامی که به کشتن سگ و گربه و روباه و عنکبوت عادت کردیم، به تدریج «کشتن» را فارغ از آن که متعلق آن «چه» یا «که» باشد و این فعل نسبت به چه چیز یا چه کس انجام شود، آسان خواهیم گرفت.

کانت در عین حالی که برای حیوانات شأن اخلاقی قائل نبود، درست با همین تحلیل خشونت و قساوت نسبت به حیوانات را محکوم می‌کرد.

 گوته در شعری به زییایی حسی را باز می‌گوید، کمتر در ما دیده می‌شود:
روزی پا بر سر عنکبوتی گذاشتم
با خود اندیشیدم آیا درست بود؟
و آیا خدا نخواسته بود که او هم چون من،
از نعمت این روز سهمی برگیرد؟
در آموزش‌های رسمی و غیر رسمی ما توجه به محیط زیست و حیوانات وجود نداشت. امید که فرزندان ما این گونه محروم نباشند و فهمی درست از خود و جایگاه خود به دست بیاورند و با حیوانات مهربان‌تر باشند.

* استاد دانشگاه ادیان و مذاهب و سردبیر فصلنامه نقد کتاب اخلاق و روانشناسی

نقد های نانوشته و حسرت برجامانده

یادداشت «نقدهای نانوشته و حسرت برجامانده» نوشته دکتر سید حسن اسلامی اردکانی در دومین شماره «فصلنامه تخصصی نقد کتاب اخلاق، علوم تربیتی و روانشناسی» به عنوان یادداشت سردبیر منتشر شده است. می توانید فایل پی دی اف مقاله حاضر و سایر مطالب این شماره را از اینجا دانلود کنید.
***
سال‌ها پیش کتابی منتشر شد که از نظر من سرشار از خطا و نادرستی بود. نوشته‌ای بود متملقانه، سست، و سرشار از ادعاهای نامدلل و گاه دروغین در دفاع از فلسفه‌ستیزان. با مرور مختصر آن، سریع کاستی‌هایش را دریافتم و یادداشت کردم. نقد این کتاب برایم بسیار آسان بود و به تعبیر رایج، راه دستم بود. اما ملاحظاتی غیرعلمی و مثلاً دوستانه، مانع از آن شد که آن را نقد کنم. یادداشت‌ها و تأملاتم را نادیده گرفتم، دندان بر جگر فشردم، و از کنار آن کتاب باز مثلاً «کریمانه» گذشتم. اما امروزه یکی از حسرت‌های تلخ زندگی من آن است که چرا تسلیم این قبیل ملاحظات شدم و نقد خود را منتشر نکردم. این کتاب آینه دق من شده است و هر گاه آن را می‌بینم، احساس گناه و حقارت می‌کنم. اخیراً تنها کاری که توانستم بکنم، این بود که آن را از کتاب‌خانه خود خارج کردم. اما یاد این تجربه و این کوتاه‌آمدن ناموجه همچنان آزارم می‌دهد.
تصور می‌کنم بخش چشم‌گیری از اهل قلم چنین تجربه‌هایی داشته باشند. با بسیار کسان سخن گفته‌ام و از آنان شنیده‌ام که این کتاب یا آن کتاب از نظر فنی، محتوایی، ساختاری و … ضعیف و سست و کم‌بنیه است. اما هنگامی که پیشنهاد کرده‌ام آن را نقد کنند، غالباً پاسخ‌هایی داده‌اند که بیش از آن که ناظر به مسائل علمی باشد، بیانگر ملاحظات بیرونی و مسائلی از قبیل احتمال «رنجیدن» نویسنده یا مترجم آن کتاب بوده است. نمی‌خواهم تجربه خودم را لزوماً تعمیم دهم. اما فکر می‌کنم این کسان روزی بابت این قبیل ملاحظات نادرست و گاه ضداخلاقی، غصه خواهند خورد.
دشواری مسئله آن است که تقریباً همه ما از وضع نابسامان نشر و نقد و تولید دانش نگرانیم و آماده سخنرانی‌های طویل و عریض در این عرصه هستیم. اما هنگامی که از ما خواسته می‌شود هر یک از ما به سهم خودمان، اندکی در این زمینه کاری کنیم و گامی برداریم، با هزاران توجیه معیوب و ضایع مواجه می‌شویم. همه انتظار داریم که وضع نقد و نشر در کشورمان بسامان شود، نویسندگان ظرفیت نقدپذیری داشته باشند، ناقدان درست نقد کنند، ناشران چنین و چنان کنند، مترجمان فلان مسائل را همواره مد نظر داشته باشند و …، حال آن‌که غالباً حاضر نیستیم اندک هزینه‌ای در این راه متحمل شویم و خود، به تعبیر بوسعید، برخیزیم و گامی فراپیش نهیم. این مسئله هنگامی برایم آشکارتر شد که سردبیری این فصل‌نامه را پذیرفتم. تقریباً به هر کسی که دستی به قلم دارد و می‌شناسمش، رو زده‌ام و مصرانه از او خواسته‌ام مطلبی برای مجله بنویسد. اما غالباً دست خالی بازگشته‌ام. عجیب‌تر آن‌که برخی از این کسان، بعد از نشر نخستین شماره، از این‌که فلان کتاب نقد نشده یا جنبه انتقادی این مقالات نیرومند نیست، یا آن‌که چرا از فلان و فلان نویسنده منتقد مطلبی نیامده است، گله می‌کردند.
این رفتار، یادآور منش برخی اطرافیان حضرت علی (ع) است. تا هنگامی که تنور جنگ تافته نشده بود، مدعیان فراوانی آماده نبرد بودند، اما همین که طبل جنگ به صدا درمی‌آمد، این مدعیان خود را کنار می‌کشیدند و از همراهی با حضرت تن می‌زدند. امام خطاب به این کسان در خطبه‌ای می‌گوید:
تقولون فی المجالس کیت و کیت. فاذا جاء القتال، قلتم حیدی حیادِ.
در بزم، جوینده مردِ ستیزید و در رزم، پوینده راهِ گریز.۱
خانم برونی ویر، پرستار استرالیایی، کتابی دارد به نام پنج حسرت نخست میرندگان.۲ این کتاب حاصل تجربیات او از دیدن و سرکردن با بیماران متعدد است. وی با مشاهده بیماران بسیاری که مشرف به مرگ بودند، حسرت‌های اصلی آن‌ها را برمی‌شمرد. یکی از این حسرت‌ها بی‌صداقتی با خود و تن‌دادن به ملاحظات فراوان گذرای بیرونی است. از دید وی، بسیاری از این بیماران عمده زندگی خود را با نقابی دروغین بر صورت سر می‌کردند و می‌کوشیدند به جای کسب رضایت باطنی و حقیقی، رضایت دیگران را جلب کنند. اما در پایان کار، ناگاه متوجه می‌شدند که به قیمت کسب رضایت دیگران، از بسیاری خواسته‌های درست خود دست کشیده‌اند و اینک باید با دنیایی حسرت، دنیا را ترک کنند.
امیدوارم هیچ یک از ما، اهل قلم، در آستانه مرگ، از این‌که این یا آن کتاب را نقد نکرده‌ایم، حسرت نبریم و اگر کتابی شایسته گزارش و نقد یافتیم، به جای آن‌که منتظر باشیم دیگران این کار را بکنند و هزینه آن را بپردازند، خود دست‌به‌کار شویم و به پیشبرد و گسترش فرهنگ نقد یاری برسانیم.


۱- نهج البلاغه، خطبه ۲۹؛ ترجمه: سید جعفر شهیدی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۹، ص۳۰.
۲- . The Top Five Regrets of the Dying: A Life Transformed by the Dearly Departing, by Bronnie Ware, Hay House, Carlsbad, CA, ۲۰۱۲

 

مقاله «چرا باید اخلاقی زیست: تبیین اسلامی»

در این مقاله با عنوان «چرا باید اخلاقی زیست: تبیین اسلامی» که به تازگی در فصلنامه علمی-پژوهشی پژوهشنامه اخلاق (شماره ۲۷، بهار ۹۴) منتشر شده است، کوشیده‌ام با مرور ادبیات این حوزه و دیدگاه‌های متفاوت، پاسخی درخور بدهم. به نظرم ابعاد گوناگون این مسئله در زبان فارسی به‌نیکی کاویده نشده است و همچنان نیازمند کارهای جدی و ژرف است. این مقاله درآمدی است کوتاه به این ادبیات و امیدوارم بتوانم آن را در آینده بیشتر بسط دهم.

دریافت / خواندنِ مقاله

(لینک کوتاه: http://hassaneslami.ir/?p=541)

گنهی باید کرد!

عده‌ای که اهتمامی به پاکیزه نگهداشتن محیط زیست خود را ندارند، گاهی اعتقاد باژگونی پیدا می‌کنند و بر آن می‌شوند که باید حتماً محیط زیست را آلوده کرد و بدین ترتیب، در فرآیند گسترش بحران محیط زیست، «مشارکت» داشت. حالا نوعش بماند. از قدیم گفته‌اند:
طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد
کوه اگر هست تمیز، تبه‌اش باید کرد!
تصور کنید کسی صبح آخر هفته رختخوابش را ترک کند و «مسئولانه» برود بالای قله‌ای و بعد از رسیدن و اتراق کردن، صبحانه‌ای نوش جان کند. سپس همه زباله‌های تولید شده خودش را آن جا رها کند و برگردد. این اتفاقی است که گاهی بالای قله‌ها رخ می‌دهد و بعد از آن که با تلاش و خستگی به قله‌ای می‌رسیم، با دیدن صحنه‌های چندش‌آوری از این دست که در این عکسها است، خستگی مان دو برابر می‌شود.

گنهی باید کرد!

آیا کس دیگری جز ما وظیفه دارد که این زباله‌ها را جمع کند؟ آیا تمیز کردن بالای قله هم به عهده شهرداری و رفتگران منطقه است؟ یا وظیفه دولت است؟ یا به دلیل معضل بیکاری اصولاً طرح این مسائل و دغدغه‌ها انحرافی است و مسئله کشور ما نیست؟ شاید هم این ویرانی جزیی ولی گسترنده زیر سر استکبار جهانی باشد؟ همیشه یادمان باشد، می‌توان لیستی مفصل از مقصران فراهم کرد، به شرطی که اسم خودمان در آن نباشد.
قله دو برادران صبح جمعه ۱۶/۵/۹۴

مسئولیت‌پذیری به زبان ساده

مسئولت پذیری به زبان ساده – سید حسن اسلامی

اعضای این خانواده پس از آن که روزی را در طبیعت سر کردند، به جای آن که چون دیگران زباله‌های خود را نامسؤلانه در دل طبیعت رها کنند، آن‌ها را جمع کردند و بر صندوق خودرو خود گذاشتند و  پس از طی مسافتی دویست متری، آن‌ها را در محل مخصوص زباله‌ها خالی کردند. به این می‌گویند مسئولیت‌پذیری زیست‌محیطی و بار خود را بر دوش کشیدن. رفتار ساده این خانواده بسیار احترام‌انگیز بود. روزگارشان همیشه سبز باد!

مسئولیت پذیری به زبان ساده – سید حسن اسلامی

بارکشی نااستادان و معضل مقالات علمی-پژوهشی پرنویسنده/ یادداشتی از سید حسن اسلامی اردکانی

خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- دکتر سید حسن اسلامی اردکانی:
زمانی استاد دکتر مهدی محقق در مصاحبه‌ای گفته بود که برخی استادان دانشگاه را می‌شناسد که هنگام استخدام خود گفته بودند که فلان و فلان مقاله را نوشته‌اند و به زودی منتشر خواهد شد. اما بعد از سی سال هنوز آن مقالات ادعایی منتشر نشده است و از این استادان هیچ اثر مکتوبی منتشر نشده است تا بتوان قوت و ضعف علمی آن‌ها را بررسید. با این حال، آنان مراتب ارتقای علمی خود را پیموده‌اند، بی‌آنکه در کارنامه‌شان حتی یک مقاله عالمانه ثبت شده باشد. ظاهراً این استادان، راهی برای پوشاندن بی‌سوادی خود نداشتند، یا بخت آن را نداشتند تا با استفاده از شیوه‌های کارآمد و تازه‌ای، که از برکت آیین‌نامه‌های  وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، گسترش یافته‌اند با کمی هوشمندی و درایت عملی، بتوانند ده‌ها مقاله علمی-پژوهشی را روانه بازار کنند و دهان مخالفانی چون استاد محقق را ببندند.

piggybacking2

امروزه راه‌های متعددی برای ارائه مقالات علمی-پژوهشی این قبیل استادان وجود دارد. البته به شرطی که کسی درباره محتوای آن‌ها چند و چون نکند و مته به خشخاش نگذارد. کافی است که در یکی از مجلات دارای رتبه علمی-پژوهشی، مقاله‌ای منتشر شود تا غسل تعمید یافته و بلافاصله از قطعات جورچین یا تقلب و تزویر به مقاله‌ای معتبر و دارای امتیاز تبدیل شود. خوب، یکی از راه‌های رایج برای نوشتن مقالات علمی-پژوهشی، استفاده از همان منطق گندم‌نمایی و جو‌فروشی است که نگارنده در مقاله «فربهی یا آماس؛ تحلیل ساختار مقالات (نا)علمی-پژوهشی در علوم انسانی» (روش‌شناسی علوم انسانی، شماره ۷۴-۷۵، بهار و تابستان ۱۳۹۲) بررسی و تحلیل کرده است. خلاصه این شیوه آن است که استاد فاقد اندیشه و محتوا، بکوشد نوشته‌ای را بزک کند و وسمه بر ابروی کور بکشد و آن را به لطایف الحیلی، که در این جا مجال طرح آن نیست، در یک مجله علمی-پژوهشی منتشر کند. در این جا کاری به این شیوه ندارم.

دومین راه آن است که استادان نیازمند مقالات علمی-پژوهشی، یک مقاله خوب علمی-پژوهشی به زبان‌های دیگر را پیدا کنند و آن را یا خود ترجمه کنند و یا برای ترجمه به دانشجویانشان به عنوان تکلیف درسی بدهند و سپس به عنوان مقاله تألیفی خود در یک مجله دارای رتبه علمی-پژوهشی چاپ کنند. اگر هم حوصله یا دانش زبانی لازم را ندارند، می‌توانند با کمی «تتبع» به سبک قدما، قطعاتی از مقالات خوب فارسی را «اقتباس» یا رونویسی کنند، یعنی همان سرقت خودمان، و سپس تحویل مجلات علمی-پژوهشی بدهند. این بحث را نیز نگارنده در مقاله «چو دزدی با چراغ آید: سرقت علمی در سطح دانشگاهی» (آینه پژوهش، شماره ۱۲۶، فروردین ۱۳۹۰)، به بحث گذاشته است و دیگر در این جا به آن نمی‌پردازد.

اما سومین شیوه که که اخیراً گسترش قابل توجهی یافته و باب شده و مثل گوشی‌های هوشمند، مشتریان پر و پاقرصی در میان برخی استادان دانشگاه پیدا کرده، عبارت است از آوردن نام خود بر سر مقالاتی که این استادان در آن نقشی واقعی نداشته‌اند. دوست دانشورم رسول جعفریان در یادداشتی به نام «یک تن ضعیف و یک کاروان اسیر»، به مقالاتی اشاره می‌کند که بر سر آن گاه نام پنج نویسنده دیده می‌شود، حال آن که ۹۵% مقاله را تنها یک تن نوشته است. قوت این مقالات در حدی است که گاه آمدن نام یک نفر نیز بر آن زیادی است. جعفریان از این پدیده به مثابه «دکانی» یاد می‌کند که در آن برای این دست استادان منافع کلانی وجود دارد. در این یادداشت نکات متعددی آمده است که، به دلیل قبول آن‌ها، از طرح و تکرارشان می‌گذرم. اما در این جا می‌خواهم فقط یک نکته متفاوت را برجسته کنم.

در آیین‌نامه ارتقای مصوب وزارت علوم، برای ارتقا چهار محور یا معیار در نظر گرفته شده است که عبارتند: (۱) فعالیت‌های فرهنگی (۲) فعالیت‌های آموزشی (۳) فعالیت‌های پژوهشی، و (۴) فعالیت‌های اجرایی. هر عضو هیئت علمی مؤسسات آموزشی و پژوهشی برای ارتقای خود در این چهار محور فعالیت خواهد کرد. برخی از این فعالیت‌ها الزامی است، مانند فعالیت پژوهشی، و برخی اختیاری است، همچون فعالیت اجرایی. در محور سوم یا فعالیت‌های پژوهشی، مهم‌ترین نمونه یا شاخص نشر مقالات علمی-پژوهشی است، به‌گونه‌ای که هیچ کس نمی‌تواند بدون داشتن حداقلی از مقالات علمی-پژوهشی منتشر شده یا پذیرش شده، ارتقا پیدا کند. به همین سبب ضرورت وجود مقالات علمی-پژوهشی در رزومه علمی استادان به حدی است که غالباً به این در و آن در می‌زنند و با بهره‌گیری از شیوه‌های درست و، عده‌ای هم، نادرست می‌کوشند هر جوری هست مقالات علمی-پژوهشی برای خود دست و پا کنند. یکی از شیوه‌های جدید که هنوز ابعاد فاجعه‌بار آن چندان آشکار نشده است، نشر مقالات به صورت مشترک با دانشجویان است.

در حالی که شیوه‌های قدیمی، مانند انتحال و سرقت علمی، خطر لو رفتن و بدنامی را برای استاد در پی داشت، و شیوه گندم‌نمایی و جوفروشی یا همان چسب و قیچی، وقت‌گیر بود، این شیوه مطلقاً زحمتی، و فعلاً بدنامی هم، ندارد. کافی است که استاد لطف کند و اجازه دهد نامش بر مقاله دانشجو ذکر شود. از سویی دانشجو موظف است بخشی از رساله خود را در قالب مقاله‌ای علمی-پژوهشی منتشر کند. از سوی دیگر مجلات علمی-پژوهشی مقالات دانشجویی را منتشر نمی‌کنند، مگر آن که نام یک استاد بر آن‌ها باشد. در این وانفسایی که دانشجو درمانده شده و حتی حاضر است پولی بدهد و نام یک استاد را به عاریت بگیرد، برخی استادان از سر بنده‌نوازی و شاگردپروری، مرحمت می‌کنند و نام خود را بر مقالاتی که خود اصلاً ندیده و نخوانده‌اند می‌نشانند. همین جا بیفزایم که مقصودم مقالات واقعاً مشترکی نیست که حاصل تلاش علمی دو یا چند نفر است. بلکه هدف مقالات فزاینده‌ای است که به صورت مشترک منتشر می‌شود، اما در واقع حاصل زحمت یک تن است.

خوب، با فرض این که این مقالات واقعاً مقالات ارزنده‌ای باشند و دانشجویان با تلاشی درخورْ اثری علمی پدید آورده باشند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در این جا به آفات مختلفی که به ذهن خوانندگان می‌رسد و برخی را استاد جعفریان بیان کرده است، نمی‌پردازم. باز به تضییع حق دانشجویان اشاره نمی‌کنم. فقط یک نکته را بیان می‌کنم و آن اینکه این شیوه اجازه می‌دهد تا برخی نااستادان بدون آن که در طول عمر علمی خود حتی یک سطر مطلب عالمانه و آکادمیک بنویسند، از مرتبه مربیگری به مقام استاد تمامی برسند.
کافی است کسی بدون بُنیه علمی کافی جذب دانشگاه شود. بقیه مسئله حل است. وی هنگام جذب غالباً در مرتبه مربی مشغول به کار خواهد شد. حال اگر او کمی بختیار باشد و بتواند در دوره دکتری درسی بدهد، می‌تواند زمینه ارتقای خود را فراهم سازد. برای این کار، به جای زحمت کشیدن و پژوهش کردن و درس دادن که زحمت دارد و ارج چندانی هم ندارد، وی می‌تواند تک تک دانشجویان را ملزم کند که در زمینه‌ای پژوهش کنند و حاصل پژوهش خود را در قالب یک مقاله علمی-پژوهشی بنویسند و نام او را نیز در کنار نام خود ذکر کنند و در صورت ارائه پذیرش مقاله، نمره آن درس را بگیرند. این شیوه ناجوانمردانه‌ای است که برخی نااستادان در پیش گرفته‌اند و به جای رشد علمی خود، دست به بارکشی از دانشجویان می‌زنند و نمره قبولی را مشروط به ارائه مقالات علمی-پژوهشی می‌کنند. هنگامی که به آن‌ها اعتراض می‌شود، می‌گویند که هدفشان ارتقای علمی دانشجویان است، یعنی می‌خواهند چیزی به دانشجو بدهند که خود فاقد آن هستند. حال، اگر حمل بر اشاعه فحشا نشود، این شیوه را بیشتر خواهم کاوید. بارِی، پس از آن که نااستادانی از این دست موفق شدند دو سه مقاله علمی-پژوهشی مشترک متتشر کنند، چون مهم‌ترین شرط ارتقا فراهم شده است، با فراهم کردن شروط دیگر که آسان است، به مقام استادیاری خواهند رسید. در این مقام فرصت برای مقالات مشترک بیشتر فراهم است و دیگر نیازی نیست که این نااستادان دانشجویان را مجبور به ارائه مقالات علمی-پژوهشی مشترک کنند، دانشجویان خود با سر نزد این نااستادان خواهند آمد و منتشان را خواهند کشید. پس از چند سال و با فراهم شدن چند مقاله علمی-پژوهشی دیگر، این دست استادیاران می‌توانند به مقام دانشیاری برسند و در پی آن با دستانی بازتر و مقالات مشترک بیشتر به مقام منیع استادی خواهند رسید، بی‌آنکه حتی لازم باشد یک مقاله علمی-ترویجی یا حتی عمومی نوشته باشند. چون که از نظر صوری کار آن‌ها کامل است و در کارنامه خود ده‌ها مقاله علمی-پژوهشی دارند. مشترک یا غیر مشترک بودن هم، در این میان نقشی ندارد و در آیین‌نامه ارتقا، قید فردی بودن نویسنده و غیر مشترک بودن نیامده است. این نااستادان، به واقع، عین همان استادانی هستند که، به گفته دکتر محقق، در گذشته وارد دانشگاه می‌شدند و بعد از سی سال هیچ مقاله‌ای نمی‌نوشتند. تفاوت تنها در یک چیز است، به لطف پیشرفت علمی و پیدایش شیوه‌های تازه و به برکت آیین‌نامه ارتقا، این نااستادان کارنامه درخشانی از مقالات مشترک دارند. هرچند خود در عمرشان هیچ ننوشته باشند. از مزایای مادی و معنوی چنین مقالاتی برخوردار خواهند شد. این تصویر اندکی سیاه‌تر شده، اما نسبتاً واقع‌نمایی است از آینده جامعه علمی ما که در آن شاهد برخی استادانی خواهیم بود که به واقع نااستادند و هیچ شایستگی علمی ندارند و اگر وضع به همین سبک پیش برود و چاره‌ای اندیشیده نشود، وضع دردبارتری خواهیم داشت.

از تجربه‌های مستقیم و غیر مستقیم خود آموخته‌ام که به مقالات مشترک بدبینانه بنگرم و آن‌ها را جدی نگیرم. خود نیز تا جایی که توانسته‌ام در برابر درخواست دانشجویان مبنی بر نشر مقالات مشترک، به‌ شدت مقاومت کرده‌ام و اگر هم جایی مقاله‌ای مشترک داشته‌ام، آن را به مثابه کار علمی خود قلمداد نکرده‌ام و بر آن تکیه نداشته‌ام. در این جا نیز به همکارانم  پیشنهاد می‌کنم در صورتی که نگران آبرو و اعتبار علمی خود هستند، نسبت به مقالات مشترک و آمدن نامشان حساسیت نشان دهند و در قبال درخواست‌های مصرانه، و گاه به‌حق، دانشجویان مقاومت کنند، یا دست کم نکات زیر را در نظر بگیرند:
یک. هرگز، هرگز نامشان را بر مقالاتی که در آن نقشی نداشته‌اند، ثبت نکنند، چه قصد خیر داشته باشند و چه نیازمند امتیاز آن باشند. اگر هم ضرورت اقتضا کرد، مقالات را بخوانند، اصلاح کنند، تکمیل کنند و در آن‌ها تغییرات معناداری دهند تا نام «مشارکت» بر آن‌ها صادق آید.
دو. بکوشند تا نامشان پس از نام دانشجویان بیاید. اگر ضرورت اقتضا می‌کند که نام استاد ذکر شود، لازم نیست که این نام حتماً اول باشد. به‌واقع، این قبیل مقالات کار دانشجویان و ماحصل زحمات آنان است و رذیلانه است که یافته‌های آنان عمدتاً به نام دیگری ثبت شود و نام او در آغاز بیاید، به تعبیر حضرت امیر مؤمنان علی (ع) «فجناه ایدیهم لا تکون لغیر افواههم» (نهج البلاغه، خطبه ۲۳۲).
سه. و مهمتر از همه آن که استادان واقعی به این مقالات دلخوش نمی‌کنند و اصولاً آن‌ها را جزو کارنامه علمی خود نمی‌شمارند. هر مدرس و عضو هیأت علمی باید به اندازه کافی کار تألیفی و مقالات علمی-پژوهشی فردی، مستقل و غیر مشترک داشته باشد، تا به اعتبار آن‌ها ارتقا یابد و اعتبار علمی پیدا کند و اگر هم مقالات مشترکی بعد منتشر کرد، جزو آن نااستادانی قلمداد نگردد که بی‌رنج و زحمت علمی و با تکیه بر دستاوردهای دانشجویان به جایی که شایسته آن نیستند، می‌رسند. حکایت این نااستادان حکایت آن شعر است که «پدر که ناخلف افتد پسر چه کار کند؟»

در برابر این پیشنهادها به همکارانم، نکته‌ای را نیز به دانشجویان یادآور شوم. برخلاف این رویه رایج که باید نام استاد در کنار دانشجو ذکر شود، ظاهراً این رویه مستند قانونی ندارد و در آیین‌نامه تعیین اعتبار نشریات علمی کشور، مصوب ۸/۱۱/۱۳۹۰، سخنی از ضرورت ذکر نام استادان در کنار مقالات علمی-پژوهشی دانشجویان نیامده است. لذا هم دانشجویان می‌توانند دربرابر این رویه شیوه مناسبی در پیش بگیرند و هم مجلات علمی-پژوهشی به جای گسترش این سنت سیئه و تأکید بر ضرورت ذکر نام استادان، باید بکوشند اعتبار مقالات را، فارغ از نام نویسندگان، بررسی و در صورتی که واجد شرایط نشر بود منتشر کنند. بدین ترتیب، در صورتی که استادان واقعی نگران اعتبار علمی خود باشند، دانشجویان به حقوق خود وقوف پیدا کنند و مسئولان نشریات به اعتبار درازمدت مجلات خود بیندیشند، شاید بتوان در برابر این ترک‌تازی نااستادان مقاومت کرد و مانع فرومردن چراغ علم در این کشور شد. در واقع، اگر هم کورسویی از علم برجای مانده باشد، حاصل کار آن استادانی است که ذهنی کوشا، زبانی گویا، و قلمی نویسا دارند و فارغ از نام و ننگ و با افتادگی تمام به کار خویش مشغولند و به جای کسب اعتبار از طریق دانشجویان با کار خویش به آن‌ها اعتبار می‌بخشند. اما اگر اینان بروند چه خواهد شد؟

 

http://hassaneslami.ir/?p=524

انتقام، قصاص، و بخشایش

انتقام

انتقام در نفرت و کینه‌کشی انسان ریشه دارد، قصاص زاده چیرگی عدالت بر حس انتقام است. اما بخشش برآمده از حکمت و بلوغ اخلاقی است. انتقام گرفتن نیازمند تعلیم نیست، اما قصاص و بخشش چرا. بقای جامعه در ساده‌ترین شکل خود مستلزم وجود حس انتقام است. همه مردم به حقوق و داشته‌های خود خشنود نیستند. همه به حاصل دسترنج خود بسنده نمی‌کنند. هستند کسانی که انگل‌وار به تلاش و کوشش دیگران وابسته‌اند و به شکل‌های گوناگونی چه با خشونت و به شکل مستقیم و چه با تقلب و به‌گونه‌ای غیر مستقیم به یافته‌های دیگران دست‌اندازی می‌کنند و حاصل رنجشان را تصاحب می‌کنند. دزدان، سارقان مسلحان، قانون‌شکنان، باجگیران، و آدم ربایان، نمونه‌های آشکار چنین کسانی به شمار می‌روند.

ساده‌ترین و غریزی‌ترین بازدارنده این کسان، حس انتقام است. این حس غریزی به انسان کمک می‌کند تا در برابر متجاوزان و باجگیران بی‌تفاوت نباشد، بلکه سزای آن‌ها را کف دستشان بگذارد. این حس بازدارنده به متجاوزان بالقوه هشدار می‌دهد که اگر دست از پا خطا کنند، در معرض انتقام قرار خواهند گرفت.

بدین ترتیب، حس انتقام‌طلبی و انتقام‌جویی یکی از مکانیزم‌های حفاظتی جامعه و حفظ آن در برابر کجکاری و کژروان است. اما معضل حس انتقام آن است که تقریباً حد و مرزی ندارد و این حس شخص آسیب دیده و جفاکشیده را تشویق می‌کند تا سزای متجاوز را آن گونه که حقش است کف دستش بگذارد. اما «سزای» او چیست؟ این دیگر تابع حس غریزی انتقام گیرنده و شدت خشم او است. به همین سبب، چه بسا در برابر یک خطای کوچک، یک خاندان نابود می‌شوند و به انتقام ریخته شدن خونی ناحق، قبیله‌ای تباه می‌شوند. تاریخ به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه این حس انتقام به‌شکلی کورانه عمل می‌کند و تا آرام بگیرد، چه خونها ریخته و بی‌گناهان قربانی می‌شوند.

قصاص

برای حفظ جامعه و پیشگیری از انتقام کورانه، نهاد قصاص شکل می‌گیرد که عمدتاً دو ویژگی دارد، یا باید داشته باشد، نخست محدود کردن دامنه عمل انتقامی، و دوم شخصی کردن انتقام. طبق ویژگی نخست، انتقام باید تنها شامل همان عملی باشد که از سوی شخص خطاکار سرزده است. منطق چشم در برابر چشم، و دندان در برابر دندان، از این جهت نه ترویج خشونت، بلکه تلاشی است در جهت کاهش دامنه انتقام. در حالی که حس انتقام‌جویی فرمان می‌دهد که در برابر یک چشم، ده‌ها چشم از حدقه بیرون آورده شود، آیین قصاص، آن را محدود به یک چشم می‌کند. دومین ویژگی نهاد قصاص، شخصی‌سازی آن است. حس انتقام تصور می‌کند که همه کسانی که به‌نحوی با شخص خطاکار خویشاوندی یا نزدیکی دارند، مقصرند و باید دود آتش انتقام به چشمشان برود. حال آن که نهاد قصاص بر شخصی بودن جرم و مجازات تأکید و می‌کند و فرمان می‌دهد: و لا تزر وازره وزر اخری؛ هیچ کس بار دیگری را بر دوش نمی‌کشد و پاسخ‌گوی گناه دیگری نیست. این ویژگی است که انتقام را از عملی کورانه به پاسخی سنجیده تبدیل می‌کند و مانع گسترش خشونت می‌شود.

طبق آیین قصاص، اگر شخص «الف»، آگاهانه و عامدانه شخص «ب» را کشت، بازماندگان «ب» حق دارند که فقط شخص «الف» را و نه وابستگان او را بکشند. قصاص به این معنا یکی از مکانیزم‌های نظارتی و بازدارنده در جامعه است و به خاطیان و جنایتکاران بالقوه هشدار می‌دهد که اگر خطایی جدی کردند، کیفری سخت در انتظارشان است. به این معنا، قصاص لازمه بقا و سلامت جامعه است.

اما اگر منطق قصاص به‌قوت و شدت همواره به کار گرفته و تصور شود که تنها راه پیشگیری از خطاکاری است، پیامدهای ناخوشایندی خواهد داشت. کشاورز جوانی را تصور کنید که در یک دعوای خانوادگی پدر زن خود را کشته است. پسر مقتول، یعنی برادزن قاتل، خواستار قصاص است. در حالیکه دختر مقتول، یعنی همسر قاتل، خواستار گذشت است. قاتل دو فرزند دارد و اعدام اوْ هم این زن را بی سرپرست می‌کند و هم فرزندانش را یتیم. دختر مقتول مصرانه از برادرش می‌خواهد تا فرزندانش را یتیم نکند، اما او پاسخ می‌دهد که: «خودم در حق آن‌ها پدری خواهم کرد». این ماجرا شش سال تمام طول می‌کشد و سرانجام پسر مقتول مدعای خود را به کرسی می‌نشاند و شوهر خواهرش را به بالای دار می‌فرستد. این ماجرایی است واقعی که دو دهه قبل در کشورمان رخ داد. این قصاص، آیا قدرت بازدارندگی دارد؟ آیا به هدف خود رسیده است؟ آیا سلامت جامعه را تأمین کرده است؟

این جا است که باید به جای گشودن دست بازماندگان در اجرای قصاص، معیارهای دقیق‌تری وضع کرد و مثلاً میان قتل‌های برنامه‌ریزی شده و در کمال خونسردی جنایتکاران حرفه‌ای و کژروان اجتماعی، و قتل‌هایی که زاده خشم و جنون آنی است تفاوت گذاشت. کافی نیست تا کسی خشمگین باشد و چاقویی به دست بگیرد تا قتل ارتکابی او، «عمد» به شمار رود. شاید وجدان عمومی در این زمینه راهنمای نسبتاً خوبی باشد. طی سال‌های اخیر چند محیطبان به دلیل کشتن شکارچیان غیر مجاز محکوم به قصاص نفس و اعدام شدند. اما اقدامات گسترده شخصیت‌ها و گروه‌های خودجوش، نشان داد که این قبیل قتل‌ها، هرچند با آلت قتل، یعنی تفنگ، صورت گرفته است، اما واقعاً قتل عمد نبوده و هدف قاتلان «کشتن» شکارچیان نبوده است، برعکس آنان در پی بازدارندگی یا دفاع مشروع از خود بوده‌اند که این اتفاق رخ داده است. لذا اگر بخواهیم جامعه را تنها بر اساس منطق قصاص حفظ کنیم و منطق چشم در برابر چشم را همه جا به کار گیریم، به تعبیر گاندی به زودی سراسر مردم جهان کور خواهند شد. این نگاه به قصاص به واقع و به نوعی افتادن در چرخه انتقام است که به تعبیر مولانا «خون به خون شستن» به شمار می‌رود و ما را به جایی نخواهد رساند.

بخشش

نهاد قصاص، همه روح اخلاقی قرآن و اسلام را منعکس نمی‌کند، بلکه عمدتاً بیانگر روح حقوقی آن است که فروتر از روح اخلاقی اسلام است. تعلیمات حقوقی اسلام هرچند برای حفظ جامعه لازم است، اما برای اعتلای آن کافی نیست. در برابر قصاص، قرآن کریم آموزه برتر و والاتری دارد؛ بدی را به نیکی پاسخ دادن که کاری است دشوار اما بایسته. آموزه قرآن در این زمینه روشن است:

نیکی و بدی برابر نیستند. بدی را به نیکی پاسخ بده تا کسی که میان تو و او دشمنی است، چون دوستی مهربان گردد. اما جز کسانی که صبر پیشه کرده‌اند از آن برخوردار نمی‌شوند و جز کسانی که دارای بهره‌ای بزرگ هستند از آن برخوردار نمی‌شوند.[۱]

تسلط بر حس انتقام‌جویی و حتی گذر از قصاص، به شکل‌گیری فضیلت بخشش می‌انجامد. بخشش اقدامی از سر درماندگی و عجز نیست، بر عکس اقدامی است مقتدرانه. اصولاً بخشش شرایطی دارد که نخستین آن داشتن قدرت انتقام و یا قصاص است. در متون دینی و اخلاقی ما عفو از سر قدرت از سنت‌های پیامبران معرفی شده است. همچنین در داستان‌های متعددی بزرگان دین، مانند سیدالشهدا، نماد بخشش و گذشت و قهرمانان بخشایش بوده‌اند.

در حالی که انتقام اقدامی است غریزی و معمولاً بی‌نیاز از آموختن، قصاص مستلزم اندکی انضباط و خودداری است. اما بخشش نیازمند تلاشی بزرگ برای غلبه بر خود و پرورش این فضیلت در خویش است. بخشش، فضیلتی است میان دو رذیلت: انفعال اخلاقی و کینه‌توزی. انفعال در برابر ستمی که متوجه ما شده است خطا است. زیرا این کار هم به ضرر قربانی است و هم ستمگر و هم در درازمدت به زیان جامعه است. از سوی دیگر انتقام‌جویی و کینه‌توزی نیز خطا است و هم به قربانی آسیب می‌زند و هم به شخص ستمگر و هم به جامعه. بخشش به مثابه فضیلت در این میانه ایستاده است و مانع از افراط و تفریط می‌شود. برای آن که بخشش کارکرد واقعی خود را داشته باشد، دومین شرط باید احراز شود و آن اعتراف به خطا از سوی شخص خطاکار است. لازمه بخشش آن است که شخص خطاکار از رفتار خودش پشیمان و مصمم به تغییر و اصلاح آن باشد. در غیر این صورت، بخشش به جای گسترش اخلاق در جامعه مایه استمرار کجکاری مجرمان خواهد بود. به همین سبب، کاربست بخشش افزون بر داشتن فضیلت صبر و خویشتداری، نیازمند حکمت و فهم درست موقعیت است.

در حالی که کارکرد و فایده قصاص اندک و محدود است، بخشش کارکرد و فواید گسترده‌تری دارد. نخست، آن که  بخشش به سود شخص بخشنده و بخشایشگر است. کسی که می‌آموزد تا از سر اقتدار گذشت کند و ببخشد، فضیلتی را در خود پرورش می‌دهد که جز از این راه به دست نمی‌آید. همچنین خود را از اسارت کینه و نفرت و گذشته رها می‌کند و از سطح دشمن خطاکار خود فراتر می‌رود. دومین فایده بخشش آن است که بسیاری از خطاکاران، در صورتی که به خطای خود اعتراف کرده باشند، فرصتی خواهند یافت تا به انسان‌های بهتری تبدیل شوند و سومین فایده بخشش آن است که در مجموع جامعه از فرهنگ بخشش بیشتر منتفع خواهد شد تا فرهنگ انتقام یا قصاص.

مقصود آن نیست که همواره بخشش از قصاص برتر است. همان گونه همواره قصاص را مقدم داشتن خطا است، بخشش را فضیلتی مطلق دانستن هم حماقت اخلاقی است. همان گونه که اشاره شد، کاربست این فضیلت مستلزم داشتن حکمت و فهمی درست از ابعاد کاری است که می‌کنیم و توجه به متن و بافتی که در آن این فضیلت را به کار می‌گیریم. چه بسا زمانی عدالت مقتضی قصاص است و زمانی محبت و احسان خواستار بخشش. بدین ترتیب، بخشش مستلزم فهم درست انگیزه‌های خود، مهار غرایز و به خصوص خشم خویش و توجه به ابعاد گسترده رفتار خود در جامعه است.

در سنت و سخنان امام علی (ع) و رفتارهای شخصی وی، شاهد توجه به بحث انتقام، قصاص، و بخشش یا عفو هستیم که بسیار درس‌آموز است. من بحث را با اشاره به ماجرای ضربت خوردن آن بزرگوار به پایان می‌برم.

پس از آن که حضرت امیر مؤمنان (ع) ضربت خورد، در وصیت خویش، نخست بازماندگان خود را از انتقام گرفتن پرهیز داد، در پی آن به آنان حق قصاص داد، و سرانجام آنان را به بخشش دعوت کرد.

ضربت خوردن حضرت امیر و اقدام جنایتکارانه ابن ملجم در جامعه ملتهب آن روز، زمینه خوبی برای انتقام‌کشی و خون‌ریزی به بهانه قتل امیر مؤمنان کرده بود، به همین سبب ایشان در بخشی از وصیت خود گفتند:

«فرزندان عبدالمطلب، مبادا خون مسلمانان را بریزید و بگویید: “امیر مؤمنان کشته شده است!” بدانید که جز قاتل من نباید کشته شود. بنگرید، اگر من بر اثر این ضربت او مُردَم، او را تنها یک ضربت بزنید و از مُثله کردن او بپرهیزید، که از رسول خدا شنیدم که فرمود: “از مٌثله کردن حتی سگ درنده بپرهیزید.”»[۲]

بدین ترتیب، در برابر یک ضربت، آنان را مجاز به زدن فقط یک ضربت کرد. اما در وصیت دیگری آنان را به عفو فراخواند و گفت:

«من دیروز همراه شما بودم و اینک عبرت شمایم و فردا از شما جدایم. اگر بمانم، خود اختیاردار خونم هستم و اگر فانی شوم، فنا میعاگاه من است. و اگر ببخشم، بخشش برایم مایه قرُبت و برایتان نیکی است. پس ببخشید “آیا دوست ندارید که خداوند از شما درگذرد؟”»[۳]

این جا ممکن است پرسشی پیش کشیده شود. اگر امام علی (ع) فرزندانش را به بخشش دعوت کرد، چرا آنان با شمشیر به ابن ملجم ضربه زدند و او را از پای درآوردند؟

پاسخ‌های گوناگونی به این پرسش می‌توان داد که با توجه به سیر این بحث، من یکی را قانع‌کننده‌تر می‌یابم. همان طور که اشاره کردم، دومین شرط بخشش آن است که شخص خطاکار از خطای خود پشیمان و مصمم به تغییر رفتار خویش باشد. اما شواهد تاریخی نشان می‌دهد که ابن ملجم تا آخرین لحظه از کار خود شادمان و به آن مفتخر بود و می‌پنداشت خدمتی بزرگ به دین کرده است. به همین سبب، جایی برای بخشش نبود و بازگشت او به جامعه دیگران را در معرض آسیب قرار می‌داد.



[۱] وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَهُ وَلَا السَّیئَهُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَینَک وَبَینَهُ عَدَاوَهٌ کأَنَّهُ وَلِی حَمِیمٌ. وَمَا یلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ. (سوره فصلت، آیات ۳۴-۳۵)

[۲] یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، لا أُلْفِیَنَّکُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ خَوْضاً تَقُولُونَ: قُتِلَ‏ أَمیرُالْمُؤْمِنِینَ‏! أَلا لا تَقْتُلُنَّ بِی إِلَّا قَاتِلِی، انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِن ضَرْبَتِهِ هَذِهِ، فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَهً بِضَرْبَهٍ، ولا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ، فإنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّه صلى الله علیه و آله یَقُولُ: إِیَّاکُمْ والْمُثْلَهَ، ولَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ» (نهج البلاغه، نامه ۴۷).

[۳] أَنَا بِالأَمْسِ صَاحِبُکُمْ والْیَوْمَ عِبْرَهٌ لَکُمْ وغَداً مُفَارِقُکُمْ إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی وإِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی وإِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَهٌ وهُوَ لَکُمْ حَسَنَهٌ فَاعْفُوا «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّه لَکُمْ» (نهج البلاغه، نامه ۲۳).

این نوشته در دین آنلاین

مزیت عمل‌گرایانهٔ گیاهخواری در سفر

در این جا، قصدم بحثی اخلاقی یا بهداشتی درباره گیاهخواری نیست. در این باره در جاهای دیگر از جمله در مقاله «دو استدلال اخلاقی بر ضد مصرف گوشت صنعتی» (۱۳۹۱) و چند یادداشت بحث کرده‌ام. چه گیاهخواری را درست بدانیم و چه غلط، اگر نگران جیبمان و دینمان باشیم، به نظر می‌رسد که بهترین گزینه در سفر گیاهخواری باشد. در دفاع از این راهبرد، به شیوه فلسفه‌ورزی سی ثانیه‌ای سخن کوتاه می‌کنم و سه فایده مصلحت‌سنجانه و دوراندیشانه آن را بر می‌شمارم.

نخست آن که در کشورهای اروپایی نگران گوشت حلال و حرام، و ذبح شرعی و مانند آن نیستیم. […]

دومین خاصیت گیاهخواری در سفرْ فرصت‌سازی آن است. واقعیت آن است که در سفر فرصت محدود است و بخشی از آن هم عملاً صرف یافتن مکان و غذای مناسب می‌شود. حال آن که با انتخاب سنجیده گیاهخواری در سفر، تقریباً این مسئله یکسره حل می‌شود و به‌سادگی می‌توان در هر جایی و به هر میزانی غذایی گیاهی یافت. حتی می‌توان مقداری آجیل و مواد غذایی خشک در کیف یا کوله خود گذاشت و وقت ناهار را صرف کارهای دیگری مانند دیدار از موزه‌ها کرد و در حین بازدید غذا هم خورد، البته اگر آن را مکروه ندانیم.

سومین فایده گیاهخواری در سفر آن است که در مجموع از نظر اقتصادی بسیار به‌صرفه‌تر است. حال آن که هزینه خوراک‌های گوشتی بالا است. البته در برخی از کشورها یک دست غذای گیاهی شیک با غذای گوشتی برابری می‌کند. برای نمونه، من در فرانکفورت، یک بار، غذای گیاهی مورد علاقه گوته را خوردم که قیمت آن تقریباً مساوی قیمت غذاهای گوشتی بود. با این همه، در نهایت صرفه با غذاهای گیاهی است و گاه قیمت یک غذای گیاهی کامل دو سوم یا حتی نصف یک دست غذای گوشتی است.

بدین ترتیب، فکر می‌کنم در سفر گیاهخواری بی‌دغدغه‌تر، کارآمدتر، به‌صرفه‌تر، و جذاب‌تر و درنهایت راهبرد بهتری باشد. البته اگر کسی بخواهد این راهبرد را به کار گیرد و آسیب نبیند، باید از یکی دو ماه قبل از سفر خودش را آماده کند. در غیر این صورت، ممکن است فقط رنج بکشد و به من، که این راهبرد را توصیه کرده‌ام، نفرین کند.

 

× برگرفته از «یادداشت‌ها و برداشت‌هایی از سفر فرانکفورت»

فلسفه ورزی در سی ثانیه

یادداشت‌ها و برداشت‌هایی از سفر فرانکفورت (۵)
فلسفه‌ورزی در سی ثانیه
سید حسن اسلامی

فلسفه ورزی در سی ثانیه – سید حسن اسلامی

 

برای فلسفه‌دوستان و فلسفه‌ورزان، آلمان طنین‌افکن نام کانت، هگل، شوپنهاور، و نیچه است. شهر فرانکفورت هم با نام مکتب فرانکفورت و کسانی مثل آدورنو، هورکهایمر و آخرین بازمانده این نسل، هابرماس گره خورده است. طبیعتاً همین که پایم به فرانکفورت رسید، در پی تحقیق و تفحص برآمدم تا وضع این مکتب را بدانم. اما هرچه گشتم خبری از آن نبود، جز پوستر بزرگی از آدورنو در مدخل دانشگاه گوته.

 

متن کامل را اینجا بخوانید.