بایگانی دسته: نقد

انسان جزیره نیست

پس از آنکه یادداشت هفته گذشته را نوشتم، مسوول پیگیری یادداشت‌ها به من زنگ زد و گفت اگر تا فردا اینترنت وصل نشود، تلفنی یادداشت را از شما خواهم گرفت. همین طور هم شد. زنگ زد. من هم کلمه به کلمه یادداشتم را، عین معلم املای مدارس ابتدایی، دیکته کردم و او هم نوشت. بعد برای آنکه مطمئن شویم چیزی از قلم نیفتاده یا به غلط ثبت نشده است، دوباره یادداشت را برایم خواند و من دو، سه مورد جزیی را اصلاح کردم. کار تمام شد. البته چون خارج از وقت اداری بود، امکان فکس وجود نداشت. نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم خدا را شکر که یادداشتی ۶۰۰ کلمه‌ای بود. اگر قرار بود مقالات بلند خودم را این‌گونه ارسال کنم چه می‌شد.

یادم آمد زمانی مقالاتم را بر کاغذ می‌نوشتم، سپس تحویل تایپیست می‌دادم تا آن را تایپ کند و بعد متن را می‌خواندم و اصلاح می‌کردم و دوباره تحویل تایپیست می‌دادم و بعد که کار آماده می‌شد، آن را به اداره پست می‌بردم و از طریق پست سفارشی به مقصد ارسال می‌کردم. بعد هم زنگ می‌زدم و پیگیری کارها. با این حال گاه مقاله نمی‌رسید یا در وقت مطلوب نمی‌رسید. خلاصه خاطراتی از این دست در هفته گذشته برایم زنده شدند. این‌قدر به وضع فعلی عادت کرده بودم و از طریق اینترنت پیام و یادداشت و مقاله و کتاب رد و بدل کرده بودم که عادات کهن اقدامات فیزیکی مانند رفتن به کتابخانه و جست‌وجو در منابع در کارم کمرنگ شده بود.

بعد که گفته شد اینترنت داخلی باز شده است، خواستم چند مطلب را جست‌وجو کنم. اما متوجه شدم که جست‌وجوگرهای خارجی کار نمی‌کنند و هر چه گشتم خبری از مرورگر داخلی هم نبود. خلاصه تجربه غریبی بود. می‌توانستم کل عادات اینترنتی خود را بازنگری و اصلاح کنم و به عقب بازگردم، اما کمابیش می‌دانستم این وقفه و قطع اینترنتی همیشگی نمی‌تواند باشد. با این حال، نمی‌دانستم چه مدت طول خواهد کشید. حالت کسی را داشتم که پروازش به تاخیر افتاده است و پرواز بعدی مشخص نیست. هم از او خواسته‌اند سالن را ترک نکند و هم نمی‌داند چه مدت باید انتظار بکشد. این دست بلاتکلیفی، مایه اختلال کارهای علمی و اجتماعی می‌شود و نمی‌توان انتظار داشت که به راحتی با آن کنار بیاییم.

البته می‌شد این حادثه را نوعی توفیق اجباری دانست که ما را به بازنگری در روش و عادات اینترنتی خود وادار می‌کند. سال‌هاست که یکی از توصیه‌های متخصصان محدود کردن آگاهانه استفاده از اینترنت و گرفتن روزه اینترنتی است. برای مثال کال نیوپورت که خود استاد و پژوهشگر علوم کامپیوتری در دانشگاه جرج تاون است، یکی از راه‌های کار عمیق در دنیای پرآشوب امروز را محدود کردن استفاده از اینترنت می‌داند. اما این یکسوی قضیه است. مساله آن است که ما امروزه در جهانی در هم تنیده زندگی می‌کنیم و عملا سیاست‌های کلان کشوری و جهانی ما را به سوی وابستگی به فضای مجازی و اقدام از طریق اینترنت می‌کشاند.

برای مثال تا سال‌ها غالب مردم و حتی نوجوانان برای انجام کارهایی مانند پرداخت قبض به بانک‌ها می‌رفتند، اما امروزه این دست عادت‌ها منسوخ شده است. حال در فضایی این‌گونه مجازی شده، قطع ناگهانی و گسترده اینترنت آن هم به مدت حدود یک هفته فشار روانی قابل توجهی به شهروندان وارد می‌کند. امروزه بخشی از هویت شخصی و اجتماعی ما در گرو همین ارتباطات اینترنتی است. پنج قرن پیش جان دان، شاعر انگلیسی نوشت: «هیچ انسانی جزیره‌ای خودبسنده نیست. هر انسانی بخشی از یک قاره است».

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸
@hassan_eslami

یکی در بیابان سگی تشنه یافت: درباب کشتار نظام‌مند سگ‌ها

شیوه رفتار با حیوانات می‌تواند نشانه خوبی از رشد اجتماعی و اخلاقی جامعه باشد. اخباری که گویای رفتار هولناک با حیوانات، بخصوص سگ‌ها و کشتار نظام‌مند آنان است، نویدی از وضع اخلاقی جامعه ما نمی‌دهد. آنچه که بر سگ‌ها می‌گذرد، نه با تفکر اجتماعی مدرن سازگاری دارد و نه ریشه در سنت اخلاق اسلامی دارد. در اینجا من اشاراتی به سنت اسلامی خواهم کرد تا ببینیم چگونه اخلاقیات رفتار ما با حیوانات مانند برف در دل تابستان در حال ذوب شدن است.

روایت معروفی در منابع اسلامی آمده است که طبق آن زنی تن‌فروش در بیابانی سگی تشنه یافت و با کفش خود برایش از چاهکی آب کشید و به او نوشاند. به گفته پیامبر اکرم(ص)بر اثر همین یک رفتار خداوند او را مشمول رحمت خود کرد. در این حال یکی از یاران رسول خدا پرسید:‌ آیا رفتار درست با چهارپایان هم «اجری» دارد برای ما؟ و حضرت پاسخ داد:‌ آری سیراب کردن هر جگر تشنه‌ای اجر دارد. طبق این حدیث، عرصه اخلاق و رفتار درست اختصاص به انسان‌ها ندارد و هر موجود زنده‌ای مشمول عرصه اخلاق است.
سعدی این حدیث را دستمایه خود ساخته با کمی دستکاری روایتی از این دست از آن در بوستان به دست می‌دهد:
‫یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
‫کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
‫خبر داد پیغمبر از حال مرد
‫که داور گناهان از او عفو کرد

آموزه‌هایی از این دست موجب شد تا در میان جامعه اسلامی ملاطفت خاصی با حیوانات رواج پیدا کند و سگ‌ها نیز از تعرض دیگران در امان باشند، تا جایی که در یکی از منابع اخلاقی قرن ششم این داستان آمده است که بخوبی نگاه عارفان مسلمان را به سگ‌ها نشان می‌دهد.
«و خواجه امام ابو اسحق شیرازی روزی در راهی می‌رفت. سگی فرا پیش آمد، شاگردی که در خدمت بود، بانگ بر سگ زد تا راه آن بزرگ خالی شود. خواجه امام گفت: لا تطردوه! اما علمت آن الطریق بینی و بینه مشترک [مرانیدش، مگر نمی‌دانی که راه میان من و او مشترک است؟]» (مکارم اخلاق، رضی‌الدین ابو جعفر محمد نیشابوری، در دو رساله در اخلاق، به کوشش محمد تقی دانش‌پژوه، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۴۱، ص ۱۱۱)
در سیاستنامه نظام الملک طوسی نیز داستان یکی از بزرگان آمده است که خداوند فقط به خاطر رفتار مهربانانه او با سگی گَرگین یا دچار بیماری گری، او را می‌بخشد و در جوار رحمت خود جای می‌دهد. سیاستنامه، سیر الملوک. حسن بن علی نظام الملک طوسی، به کوشش دکتر جعفر شعار. تهران، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، چاپ ششم ۱۳۷۳، ص ۱۷۷-۱۸۰).
داستان اصحاب کهف و اشاراتی که به سگ آنها در قرآن شده است، دستمایه عارفانی چون عطار شده است تا درباره ارزش عمل و رفتار درست تأکید کنند و بگویند در این عالم این خداوند است که: «گه سگی را ره دهد در پیشگاه/ گه کند از گربه‌ای مکشوف راه». رفتارهایی که امروزه مشخصاً بر ضد سگ‌ها صورت می‌گیرد، گویی بر یک فرض مسلم استوار است و آنکه سگ‌ها موجودات یا اشیای اضافی هستند که ناخواسته وارد عالم خلقت شده‌اند و وظیفه ما است که آنها را از صفحه روزگار پاک کنیم. حال آنکه آنها را کسی آفریده است که ما به اصطلاح اشرف مخلوقات خود را آفریده او می‌دانیم. در نتیجه گویی کشتار نظام‌مند سگ‌ها تلاشی است در جهت اصلاح خطای خالق! سخن کوتاه، این شیوه فارغ از ناکارآمدی، نه با سنت اسلامی سازگار است و نه با نگرش اکولوژیک مدرن همسو است. بهتر است وقتی با معضلی مواجه می‌شویم، به‌جای پاک کردن صورت مسأله، درست با آن مواجه شویم.

سید حسن اسلامی اردکانی

یادداشت صفحه اول روزنامه ایران، ۳۰ مرداد ۱۳۹۸

@hassan_eslami

http://www.iran-newspaper.com/newspaper/item/519629

مقاله پیشه سقراطی (یا وقتی خرمگس از ترجمه فارسی آثار سقراط می گریزد) (۱۳۸۵)

مقاله “پیشه سقراطی” (۱۳۸۵) نخست در آیینه پژوهش منتشر و بعد تر در اینجا با عنوان “وقتی خرمگس از ترجمه فارسی آثار سقراط می گریزد!” باز نشر شد.

گاه نویسندگان منتقدان را به «خرمگس» تشبیه کرده و بر آنان تاخته‌اند که به جای آفرینشگری و خلق آثار، «خرمگس‌وار» مزاحم دیگران می‌شوند. نکته قابل توجه آن است که سقراط این لقب را بر خود گذاشته بود و از خویشتن به نام «خرمگس» یاد می‌کرد. بعدها به مناسبتی در پی مستند ساختن این مطلب بودم که دیدم نشانی از آن در ترجمه مرحوم لطفی نیست. به ترجمه انگلیسی مراجعه کردم و دیدم که در آن جا هست. متوجه شدم که مرحوم لطفی نخواسته این تعبیر تند را که سقراط برای خود پسندیده بود، به فارسی برگرداند و مطلب را به اجمال برگزار کرده است. این نکته در ذهنم بود تا زمانی که از من خواستند به مناسبت صدمین شماره مجله انتقادی آینه پژوهش مطلبی بنویسم. فرصت را غنیمت شمردم که مقاله حاضر حاصل آن است. در این مقاله کوشیده ام سرشت کار نقادان را با محور قرار دادن سقراط تحلیل کنم.

 

خواندن / دریافت مقاله

لینک کوتاه: http://hassaneslami.ir/?p=656

ترجمه غلط در ملأ عام

داشتم به سرعت از بخش بیستون رد می‌شدم و مبهوت کوه پر عظمت آن بودم که تابلوی بزرگی وسط بلوار چشمم را گرفت. با خط درشت بر آن نوشته شده بود «آن کس که زکات پرداخت،‌ البته رستگار شد.» سپس به قرآن کریم، سوره الاعلی،‌ آیه ۱۴ ارجاع داده بود. ذهنم سریع درگیر این مسأله شد و ناگهان از ستیغ آن کوه و فضای عاشقانه فرهاد و شیرین به دره نظریه تفسیری مرگ مؤلف پرتاب شدم.

 

تا جایی که می‌دانستم چنین آیه‌ای، با این معنا و ترجمه، در قرآن نداریم. در عین حال امضای دو نهاد پای این تابلو بود: یکی شورای زکات بخش بیستون و دیگری مدیریت کمیته امداد شهرستان صحنه. سرانجام در ذهنم آن آیه استناد شده را یافتم:

قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکى

 

اما به گواهی مترجمان قرآن و کسانی که اندک عربی بلد هستند،‌ این آیه را هر گونه ترجمه کنیم و هرچه دستمان در تفسیر و ترجمه آن باز باشد و حتی به «مرگ مؤلف» هم باور داشته باشیم، از آن چنین ترجمانی نمی‌توان به دست داد.

 

 

این آیه می‌خواهد بگوید هرکه در پی تزکیه خود یا خودپالایی برآمد رستگار شد. اگر بخواهیم واژه واژه هم ترجمه کنیم چنین می‌شود:‌

قد= هر آینه،

افلح= رستگار شد،

من= هر کس، کسی که،

تزّکی=  خواستار پاکی شد و در پی تزکیه برآمد

 

واژه‌نامه‌ها تزّکی را به معناهایی چون در پی خلوص بر آمد، خالص گشت،‌ پالایش یافت، پیراسته گشت، و خواستار پاکی شد، دانسته‌اند، (برای مثال،‌ نک:‌ فرهنگ معاصر عربی فارسی، آذرتاش آذرنوش، تهران، نشر نی،‌ ۱۳۸۴، ص ۲۶۲)

مترجمان قرآن نیز کمابیش همین راه را رفته‌اند. برای مثال، ترجمه عبد المحمد آیتی چنین است:

«هرآینه پاکان رستگار شدند» (قرآن کریم، ترجمه آیتی، ص۵۹۳)

ترجمه تفسیری مبتنی بر  المیزان نیز چنین نوشته است:

«قطعاً نیکبخت شد کسی که خود را از پلیدیها و وابستگی‌های مادی پاک ساخت» (القرآن الکریم ترجمه قرآن بر اساس المیزان، ص۵۹۱)

ترجمه‌های دیگر نیز کمابیش همین را می‌گویند. بحث درباره تلاش برای پاکسازی خویش و رشد خویش و به تعبیر دیگر خودپالایی است، نه پرداخت زکات! در قرآن هر جا سخن از پرداخت زکات است از تعبیر ایتاء الزکات استفاده می‌شود و هنگامی که قرار است بگوید زکات پرداخت یا پرداختند می‌گوید: «وَآتَوُاْ الزَّکوهَ» (برای نمونه نک:‌ سوره بقره، آیه ۲۷۷،‌ سوره توبه، آیات ۴ و ۱۰، و‌ سوره حج، آیه ۴۱).

 

در واقع، زکات در قرآن به معنای پاکی و رشد و شکوفایی به کار می‌رود و عمدتاً ناظر به اقدامات شخص برای پاکی و پالایش خویشتن است نه آن عمل خاص و مشخص پرداخت زکات. حتی درباره آیه «وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاهِ فَاعِلُونَ» (سوره مؤمنون، آیه ۴) به نوشته راغب اصفهانی مقصود پرداخت زکات نیست بلکه «آنچه از عبادت به جای می‌آورند برای آن است که خداوند آن‌ها را پاک سازد یا خودشان خودشان را پاک کنند که هر دو به یک معنا است (معجم مفردات الفاط القرآن،‌ راغب اصفهانی،‌ بیروت،‌ دار الفکر،‌ [بی‌تا]،‌ص ۲۱۸)

همین راغب هنگام بحث از آنکه چگونگی تزکیه انسان،‌ می‌گوید که این کار دو گونه است یکی با کردار که ستودنی است و دیگری با گفتار و خودستایی که ناستودنی است.

 

خلاصه آنکه در سنت تفسیری آیه «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکى» به معنای رایج پرداختن زکات نیست،‌ بلکه گزاره‌ای است اخلاقی  و دعوت به خودپالایی.

 

حالا اگر شورایی یا نهادی در پی ترویج زکات است، نیازی نیست که حتماً آیه قرآن را غلط ترجمه کند و به قرآن به گونه‌ای نادرست استناد کند. کاش کسانی که این گونه جملات را نشر می‌دهند، کمی به ترجمه‌های قرآن که فراوان هم هست نگاهی کنند و خودشان دست به ترجمه و تفسیر نزنند.

 

اما، افزون بر نکات بالا، این تابلو سؤالات جدی متعددی را پیش می‌آورد: آیا گردانندگان این مراکز واقعاً آشنایی با قرآن ندارند؟ آیا تا کنون کسی این تابلو را ندیده است و متوجه چنین خطایی نشده است؟ آیا مؤمنانی که از کنار این تابلو می‌گذرند، نیم نگاهی به آن نمی‌کنند؟ اصولاً این گونه تابلوها را چه کسی یا کسانی قرار است بخوانند؟ افراد مؤمن و آشنا با قرآن؟ یا دیگران؟ آیا در فرایند سفارش این تابلو تا مرحله نهایی تولید و تحویل گرفتن و نصب آن در معبر عمومی  کسی نبود که اندک آشنایی با قرآن داشته باشد یا حس مسئولیتش نیرومند باشد و این خطا را گوشزد کند؟

 

آیا این شکل ساده و ظریفی برای بی‌اعتبارسازی قرآن و بی‌توجهی به آن نیست؟ آیا هر کس مجاز است از بودجه عمومی هرچه خواست بردارد، البته با فرض اصل صحت، و هر گونه تابلویی را با استنادهای نادرست به خصوص به قرآن کریم، در ملأ عام قرار دهد؟

 

آیا کسانی که دستور داده‌اند این جمله بر تابلو نقش شود، دقیقا به ابعاد درازمدت کار خود وقوف دارند یا خواسته‌اند کاری کرده باشند و برای فعالیت خود از قرآن کریم مایه بگذارند؟ و سرانجام آیا این دست کارها ترویج قرآن و فرهنگ زکات است یا درنهایت ترویج فرهنگ بیتفاوتی به اصل قرآن و نادیده گرفتن آن؟

 

صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه، ۲۳ آبان ۱۳۹۷

لینک کوتاه: http://hassaneslami.ir/?p=643

@hassan_eslami

آیا ویرایش زبانی و ساختاری آثار دیگران مجاز است؟

آیا ویرایش زبانی و ساختاری آثار دیگران مجاز است؟

سید حسن اسلامی‌ اردکانی

دکارت جمله معروفی درباره برابری عقل انسان‌ها دارد که بارها به آن استناد شده است. این جمله در آغاز رساله کوتاه «گفتار در روش راه بردن عقل» آمده است. سال‌ها پیش این جمله را از کتاب سیر حکمت در اروپا یادداشت کرده بودم. به تازگی خواستم این جمله را از خود این رساله که به شکل مستقلی منتشر شده است، نقل کنم که متوجه شدم نوشته این دو متن اندکی متفاوت است. در سیر حکمت در اروپا عبارت این‌گونه است:

«میان مردم عقل از هر چیز بهتر تقسیم شده است؛ چه هر کس بهره خود را از آن چنان تمام می‏داند که مردمانی که در هر چیز بسیار دیر پسندند، از عقل بیش از آنکه دارند آرزو نمی‌کنند.» (سیر حکمت در اروپا از زمان باستان تا مأئه هفدهم مذیل به ترجمه گفتار دکارت فیلسوف فرانسوی، محمدعلی فروغی، تهران: زوار، ١٣۶٠، ج١، ص٢١٣.)

همین عبارت در این رساله که به همت انتشارات علمی و فرهنگی و پیش‌تر نشر مهر دامون (١٣٨۵) منتشر شده به این شکل دگرگون و اصلاح شده است:

«میان مردم، عقل از هر چیز بهتر تقسیم شده است، زیرا هر کس بهره خود را از آن چنان تمام می‌داند که مردمانی که در هر چیز دیگر بسیار دیرپسندند، از عقل بیش از آنکه دارند آرزو نمی‌کنند.» (گفتار در روش راه بردن عقل، رنه دکارت، ترجمه محمد علی فروغی، تهران، علمی و فرهنگی، ١٣٩۴، ص١)

در اینجا ناشر دست به ویرایش زبانی و ساختاری نوشته فروغی زده است و «چه» را به «زیرا» تبدیل کرده است و بدین ترتیب، حال و هوای این متن را که قدیمی بود و می‌توانست برای خواننده امروزی گنگ بنماید، مدرن کرده است. در ادامه نیز فروغی نوشته بوده است «چه ذهن نیکو داشتن کافی نیست»، اما این عبارت چنین دگرگون شده است «زیرا ذهن نیکو داشتن کافی نیست». گویی ویراستار طبق یک دستورالعمل ویرایشی همه «چه»‌ها را به «زیرا» تبدیل کرده است.

باز در توضیح جمله بالا، فروغی خود در پانوشت مطلبی آورده است که این‌گونه آغاز می‌شود «در بادی نظر این مدعا غریب می‌نماید» اما در متن جدید این‌گونه جمله آغاز می‌شود «در بادی امر این مدعا غریب می‌نماید».

ویرایش همه نوشته‌ها مجاز و کاری است ستودنی. اما حکم انواع ویرایش متفاوت است. انجام ویرایش فنی و صوری بر همه نوشته‌ها ظاهرا مجاز است و این کار به بهتر خواندن متن یاری می‌رساند. در این نوع ویرایش صرفا علائم نگارشی افزوده و اغلاط املایی اصلاح می‌شود و بیش از آن ویراستار متن را دستکاری نمی‌کند.

اما در ویرایش زبانی و ساختاری، ویراستار در متن تصرف می‌کند، برخی واژه‌ها را حذف و برخی را به‌روز می‌کند و واژه‌ای جایگزین واژه دیگری می‌کند و گاه ساختار نوشته را دگرگون می‌کند و جملات مرکب را می‌شکند یا جملات ساده را در هم می‌آمیزد و متنی متفاوت به دست می‌دهد. در صورتی که نویسنده متنی زنده باشد و خودش اقدام به این کار کند یا با موافقت او این کار صورت گیرد، حرفی نیست. اما اگر مولف از دنیا رفته باشد و سال‌ها از نشر آن متن گذشته باشد، آیا دیگران حق دارند که در آن چنین تصرفی کنند، حتی در حد تغییر یک واژه؟ برای مثال، آیا کسی حق دارد مفاتیح الجنان مرحوم شیخ عباس قمی را بردارد و به دلیل کهنه بودن برخی تعبیرات آنها را ویرایش کند و متنی زیبا در حد نوشته‌های ابراهیم گلستان به دست بدهد؟ فراموش نکنیم که فروغی خود یکی از استادان درست‌نویسی و استوارنویسی بوده و اگر به جای زیرا از «چه» استفاده کرده است، شاید در آن زمان این قید گویاتر بوده و شاید فروغی خود به این نکته عنایت و توجه داشته است. حال آیا ما حق داریم فضای خاص فروغی را با برخی دستورالعمل‌های امروزین نگارش به هم بزنیم و متنی متفاوت به دست بدهیم؟

در اینجا نمی‌خواهم حکم نهایی صادر کنم. اما تصور می‌کنم این‌گونه دستکاری‌ها حتی اگر جزیی باشد، در درازمدت اعتماد به نوشته‌های ویرایش شده و جدیدالانتشار را می‌کاهد و محققان ترجیح می‌دهند که در این گونه موارد به همان نسخه‌های ویرایش نشده مراجعه کنند. من الان در حال نوشتن متنی هستم و می‌خواهم همین جمله دکارت را نقل کنم و مانده‌ام که به کدام نوشته استناد کنم؛ به آن نوشته قدیمی ویرایش نشده نشر زوار یا متن ویراسته و شیک، اما دستکاری شده، انتشارات علمی و فرهنگی!

پی‌نوشت: در کتاب اخلاق و آیین نقد کتاب (موسسه خانه کتاب، ١٣٩١) نمونه‌های متعددی از این‌گونه دستکاری‌های متون قدیمی که گاه گسترده بوده است، آورده‌ام که توجه به آنها بد نیست.
روزنامه اعتماد، ۴ شهریور ۱۳۹۷

لینک کوتاه:

http://hassaneslami.ir/?p=639

 

مقاله «ملاصدرا و معضل انتحال: بازسنجی دفاعیه ها»

ملاصدرا بارها متهم به نقل و ثبت سخنان دیگران به نام خود، یا انتحال شده است. مدافعان صدرا کوشیده‌اند به این اتهام پاسخ دهند. در میان نوشته‌های پراکنده مدافعان، می توان شش دفاعیه یا استدلال را بازشناسی کرد. پس از تحلیل این پاسخ ها، کوشیده ام ناکارآمدی آن‌ها را نشان دهم.

نوشته حاضر در چهار بخش سازمان یافته است. در بخش نخست گزارش‌هایی از نقل‌های بی‌منبع آورده شده است، در بخش دوم نادرستی انتحال به اختصار تحلیل شده، در بخش سوم استدلال‌هایی که به سود صدرا آورده شده، بررسی شده و در پایان درسی که می‌توان از این ماجرا آموخت بیان شده است.

مقاله «ملاصدرا و معضل انتحال: بازسنجی دفاعیه ها» در آینه پژوهش، شماره ۱۳۱، دی و آبان ۱۳۹۰، چاپ شد.

خواندن / دریافت مقاله

سنگدلی‌‌های معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات

فرارو – دکتر سیدحسن اسلامی*؛ الآن که کارنامه درخشان! دوران کودکی و نوجوانی خودم را بازنگری می‌کنم، می‌بینم در آن دست کم تجربه کشتن، یا مشارکت در قتل، دو سه مار، یک گربه، چندتایی گنجشک و کبوتر، ده بیست‌تایی مارمولک، عنکبوت، عقرب، و بی‌شمار حشرات دیگر ثبت شده است. بخشی از این کشتن‌ها ناخواسته و ناگهانی، و گاه احتمالاً از سر ضرورت بوده است. اما عمده آن‌ها آگاهانه و زاده تلاش برای سرگرم کردن خود و نوعی تفریح قلمداد می‌شده است.
البته زود نتیجه نگیرید که آدم بی‌رحمی بودم. نه، ظاهراً در آن روزگار که چندان خبری از اسباب‌بازی‌های برقی و تفریحات سالم و ناسالم امروزی نبود، این راهی بی‌خرج برای سرگرم کردن خود و پر کردن اوقات به ظاهر پایان نیافتنی دوران کودکی و نوجوانی بود. بچه‌ها کم و بیش این شیوه مرضیه را داشتند که با کشتن یا قطعه قطعه کردن حیوانات خود را سرگرم کنند.حتی بزرگترها که مثلاً عقلشان می‌رسید، در این زمینه دست کمی از ما نداشتند. کسانی بودند که گربه‌ای را می‌گرفتند. یک عدد گردو را انتخاب می‌کردند، مغزش را بدون آن که پوست گردو شکسته شود در می‌آوردند، و سپس در پوست گردو کمی قیر داغ می‌ریختند و بعد پای آن گربه را در گردو می‌گذاشتند و رهایش می‌کردند.

درماندگی و ناتوانی گربه از بالا رفتن از پله ها و گیج‌زدن‌هایش مایه تفریح و خنده این بزرگان عاقل بود. اگر هم کمی مهربان‌تر بودند، یک قوطی فلزی یا سطلی به گردن سگی می‌بستند و رهایش می‌کردند و به تلاش‌های آن حیوان درمانده می‌خندیدند.

یادم می‌آید که یکی از بزرگترها، که از علوم دینی هم حظی داشت، موشی را با شجاعت تمام گرفت. با مهارت پشت گردن موش را فشار داد تا آن که موش دهانش باز شد. بعد سیگاری که به لب داشت، (به جای آن‌ که به قول سپهری «به تاریکی شنها ببخشد») روی زبان آن موش خاموش کرد. در همه این مدت از دست و پا زدن و جیغ کشیدن آن موش لذت می‌برد و می‌خندید.هنوز برایم معمای این مرحوم حل نشده است که از این کار چه لذتی می‌برد. ولی ظاهراً لذت می‌برد و گرنه آدم عاقل، به خصوص که اشرف مخلوقات هم باشد، کار عبث نمی‌کند.

حتی بچه‌هایی با تربیت دینی هم از این بی‌رحمی معصومانه رها نبودند. نمونه روشن آن شمس لنگرودی است که با همه روحیه شاعرانگی‌اش که می‌گوید: «سنجاقک‌ها را نکشید، آقایان»، این گونه از نخستین خاطرات کودکی خود سخن می‌گوید:
بعد از ناهار همه خواب بودند و سکوت آن قدر ملموس می‌شد که می‌شد به آن دست زد و ما به حیاط می‌رفتیم و مارمولک‌ها را می‌گرفتیم و دمشان را می‌کندیم و چال می‌کردیم و معتقد بودیم که «آمد» دارد و حتماً به زودی پولی به دستمان می‌رسد.
گاه این بی‌رحمی‌ها در برابر چشمان بزرگترها و با رضایت یا دست کم خاموشی آن‌ها صورت می‌بست. من الآن متحیرم که ما بچه و بیشعور بودیم، اما این بزرگترها چرا چیزی نمی‌گفتند.نکته اصلی آن است که در آن زمان تقریباً هیچ آموزش رسمی و غیر رسمی به مثابه نکته‌ای تربیتی درباره رفتار حیوانات به ما تعلیم داده نمی‌شد.

من معمولاً در غالب مراسم و مناسک دینی از نماز جماعت گرفته تا عزاداری و دعای ندبه و سمات و توسل، شرکت می‌کردم و اصولاً بخشی از بازیگوشی من، و امثال من، در همین جلسات بود و داستان‌های گوناگون تاریخی و ادبی و تخیلی، از جمله داستان زعفر جنی، را در همین جلسات آموختم و به خاطر سپردم. اما هرگز یادم نمی‌آید که کسی جمله‌ای درباره سلوک با حیوانات به من یاد داده باشد و یا بر سر منبر گفته باشد. البته برخی بزرگترهای باسواد، که هنوز نسلشان کاملاً منقرض نشده است، یک جمله را همواره، از پیامبر اکرم (ص) نقل می‌کردند که فرمود: اقتلوا الموذی قبل أن یوذی؛ حیوان آزارنده را پیش از آن که آزار برساند، بکشید.

اما کسی نبود از این بزرگترها بپرسد پس چرا اصلاً خداوند این همه حیوان موذی آفریده است؟این چه کاری است که خداوند موجوداتی بیافریند و بعد ما هم آن‌ها را بی‌هیچ جرم و جنایتی بکشیم؟

آیا این مصداق فعل «عبث» نیست؟

مگر خداوند خودش را حکیم ننامیده است و آیا نگفته است که ما چیزی را به عبث و بازی نیافریدیم؟

آیا در همان قرآنی که بر این پیامبر فرود آمده تأکید نشده است که همه جنبندگان و پرندگان «امت‌هایی» چون ما هستند و در کتاب هستی هیچ کوتاهی صورت نگرفته است؟

و سرانجام چرا خدا به نوح فرمان داد تا از هر حیوانی جفتی برگیرد و در کشتی بگذارد و در این اقدام میان حیوان موذی و غیر موذی تفاوتی نگذاشت؟

نه ما بچه‌ها عقلمان به این سؤالات می‌رسید که بپرسیم و نه جرأت طرح آن‌ها را داشتیم و نه آن بزرگترها این قدر عقلشان می‌رسید که خودشان کمی تأمل کنند و شکافهای فکری و نظری و رفتاری را که دارند دریابند.بَاری، سالها گذشت. به تدریج خواندم و خواندم و خواندم و چون دیدم که در سنت دینی ما چقدر بر رفتار و سلوک درست با حیوانات تأکید شده است و در عین نگرش انسان‌محورانه چگونه همه زندگان روی زمین آفریدگان و «بندگان» خدا معرفی شده‌اند در شگفت ماندم.

برای مثال، در روایتی امام صادق از عابدی در میان بنی اسرائیل یاد می‌کند که همه عمر غرق در عبادت بود و کاری به خلق نداشت. روزی در حال نماز چشمانش به ‏دو پسربچه افتاد که خروسی را به دست گرفته بودند و پرهایش را می‏کندند. عابد هم بی‌توجه به کار آنان به عبادت خود ادامه داد. خداوند او را به سبب این بی‌رحمی و بی‌اعتنایی به زمین فرو برد.

باز در سنت دینی ما آمده است که پیامبر گفت: زنی گربه‌ای را زندانی کرد و او را از آب و خوراک بازداشت و به همین سبب دوزخی شد. از قضا برخی از فقها به استناد احادیثی از این دست، کشتن گربه را، حتی اگر ایجاد مزاحمت کند، حرام دانسته‌اند.

در این جا نمی‌خواهم وارد مناقشه نظری و علمی دوباره رفتار با حیوانات شوم. این بحث را در جاهای دیگری طرح کرده‌ام. ممکن است کسی متقابلاً احادیثی را نقل کند که برخی رفتارها را در قبال حیوانات مجاز بشمارد و یا کسانی به ادعای اشرفیت انسان دعاوی خود را موجه کنند.هدفم در این جا تأکید بر این نکته است که در دوران کودکی، با حیوانات چنان سنگدلانه رفتار می‌کردیم که گویی سنگی را به سنگ دیگری می‌کوبیم و می‌خواهیم آن را پودر کنیم. هیچ حساسیت و نگرانی نسبت به کارمان نداشتیم و کسی هم به ما نیاموخت که این کار خطا است و از سر هیچ منبری هم نشنیدم، من شخصاً نشنیدم، که به ما کودکان بیاموزند با حیوانات چگونه رفتار کنیم و آن‌ها را به تعبیر شاملو «سنگپاره در کف کودک» ندانیم. بلکه موجوداتی بدانیم که حقی و بهره‌ای برای زیستن دارند.

اینک که می‌بینم کمتر کودکی آن گونه رفتار می‌کند که ما می‌کردیم، خوشحال می‌شوم. اما هنگامی که می‌شنوم و می‌بینم که چند فرد بزرگسال و رسیده به سن عقل، الاغی را برای تفریح با پتک می‌کشند یا شکم توله‌های خرسی را می‌درند، حیرت می‌کنم که این کار چه لذتی دارد؟آیا اینان بیمارانی نیستند که فردا با همین خونسردی کودکان معصوم این کشور را خواهند دزدید و از سر باجگیری خواهند کشت؟

آن سه آدم‌ربایی که در مهر ماه سال ۱۳۹۳ در شهر بناب دختر ۱۲ ساله، را به گروگان گرفتند و بعد از دو روز خفه کردند و در حیاط خانه «چال» کردند، احتمالاً قبلاً همین کار را نسبت به حیوانات دیگری انجام داده بودند و درس خود را خوب آموخته بودند.

همچنین هنگامی که می‌خوانم درس‌خواندگان و دانشگاه دیدگانی معترضانه می‌پرسند مگر مرغ می‌فهمد «درد» چیست؟ و مگر حیوان «روح» دارد، بیش از آن که نگران آن‌ها باشم، نگران فرزندانی می‌شوم که این افراد قرار است بپرورند و تحویل جامعه دهند.از آن نگران‌کننده تر، این که برخی از این کسان اصولاً این سخنان را صرفاً دل‌گفته‌هایی برآمده از نازکدلی و احساسات و سانتیمانتالیسم اخلاقی می‌دانند و به آن می‌خندند.

شاملو در نقد شعر سپهری و روحیه او در مصاحبه‌ای گفته بود: «در جایی که سر آدم بیگناه را لب جوی آب می‌گذارند و می‌برند، کسی دو قدم آن طرفتر بایستد و بگوید: آب را گل نکنید! به تصور من یکی از ما دو نفر از مرحله پرت است […] شعر باید شیپور باشد نه لالایی.»

دشواری کار ما آن است که قساوت را صرفاً در سطح انسانی تحلیل می‌کنیم و نسبت به آن حساسیت نشان می‌دهیم و تصور می‌کنیم باید از بالا حل شود و به تدریج موجودات دیگر را نیز فرابگیرد.اما فراموش می‌کنیم که سنگدلی و قساوت نسبت به موجودات خُرد و کوچک آغاز می‌شود و هنگامی که کرختی اخلاقی شدت یافت، به انسان می‌رسد. هنگامی که به کشتن سگ و گربه و روباه و عنکبوت عادت کردیم، به تدریج «کشتن» را فارغ از آن که متعلق آن «چه» یا «که» باشد و این فعل نسبت به چه چیز یا چه کس انجام شود، آسان خواهیم گرفت.

کانت در عین حالی که برای حیوانات شأن اخلاقی قائل نبود، درست با همین تحلیل خشونت و قساوت نسبت به حیوانات را محکوم می‌کرد.

 گوته در شعری به زییایی حسی را باز می‌گوید، کمتر در ما دیده می‌شود:
روزی پا بر سر عنکبوتی گذاشتم
با خود اندیشیدم آیا درست بود؟
و آیا خدا نخواسته بود که او هم چون من،
از نعمت این روز سهمی برگیرد؟
در آموزش‌های رسمی و غیر رسمی ما توجه به محیط زیست و حیوانات وجود نداشت. امید که فرزندان ما این گونه محروم نباشند و فهمی درست از خود و جایگاه خود به دست بیاورند و با حیوانات مهربان‌تر باشند.

* استاد دانشگاه ادیان و مذاهب و سردبیر فصلنامه نقد کتاب اخلاق و روانشناسی

نقد های نانوشته و حسرت برجامانده

یادداشت «نقدهای نانوشته و حسرت برجامانده» نوشته دکتر سید حسن اسلامی اردکانی در دومین شماره «فصلنامه تخصصی نقد کتاب اخلاق، علوم تربیتی و روانشناسی» به عنوان یادداشت سردبیر منتشر شده است. می توانید فایل پی دی اف مقاله حاضر و سایر مطالب این شماره را از اینجا دانلود کنید.
***
سال‌ها پیش کتابی منتشر شد که از نظر من سرشار از خطا و نادرستی بود. نوشته‌ای بود متملقانه، سست، و سرشار از ادعاهای نامدلل و گاه دروغین در دفاع از فلسفه‌ستیزان. با مرور مختصر آن، سریع کاستی‌هایش را دریافتم و یادداشت کردم. نقد این کتاب برایم بسیار آسان بود و به تعبیر رایج، راه دستم بود. اما ملاحظاتی غیرعلمی و مثلاً دوستانه، مانع از آن شد که آن را نقد کنم. یادداشت‌ها و تأملاتم را نادیده گرفتم، دندان بر جگر فشردم، و از کنار آن کتاب باز مثلاً «کریمانه» گذشتم. اما امروزه یکی از حسرت‌های تلخ زندگی من آن است که چرا تسلیم این قبیل ملاحظات شدم و نقد خود را منتشر نکردم. این کتاب آینه دق من شده است و هر گاه آن را می‌بینم، احساس گناه و حقارت می‌کنم. اخیراً تنها کاری که توانستم بکنم، این بود که آن را از کتاب‌خانه خود خارج کردم. اما یاد این تجربه و این کوتاه‌آمدن ناموجه همچنان آزارم می‌دهد.
تصور می‌کنم بخش چشم‌گیری از اهل قلم چنین تجربه‌هایی داشته باشند. با بسیار کسان سخن گفته‌ام و از آنان شنیده‌ام که این کتاب یا آن کتاب از نظر فنی، محتوایی، ساختاری و … ضعیف و سست و کم‌بنیه است. اما هنگامی که پیشنهاد کرده‌ام آن را نقد کنند، غالباً پاسخ‌هایی داده‌اند که بیش از آن که ناظر به مسائل علمی باشد، بیانگر ملاحظات بیرونی و مسائلی از قبیل احتمال «رنجیدن» نویسنده یا مترجم آن کتاب بوده است. نمی‌خواهم تجربه خودم را لزوماً تعمیم دهم. اما فکر می‌کنم این کسان روزی بابت این قبیل ملاحظات نادرست و گاه ضداخلاقی، غصه خواهند خورد.
دشواری مسئله آن است که تقریباً همه ما از وضع نابسامان نشر و نقد و تولید دانش نگرانیم و آماده سخنرانی‌های طویل و عریض در این عرصه هستیم. اما هنگامی که از ما خواسته می‌شود هر یک از ما به سهم خودمان، اندکی در این زمینه کاری کنیم و گامی برداریم، با هزاران توجیه معیوب و ضایع مواجه می‌شویم. همه انتظار داریم که وضع نقد و نشر در کشورمان بسامان شود، نویسندگان ظرفیت نقدپذیری داشته باشند، ناقدان درست نقد کنند، ناشران چنین و چنان کنند، مترجمان فلان مسائل را همواره مد نظر داشته باشند و …، حال آن‌که غالباً حاضر نیستیم اندک هزینه‌ای در این راه متحمل شویم و خود، به تعبیر بوسعید، برخیزیم و گامی فراپیش نهیم. این مسئله هنگامی برایم آشکارتر شد که سردبیری این فصل‌نامه را پذیرفتم. تقریباً به هر کسی که دستی به قلم دارد و می‌شناسمش، رو زده‌ام و مصرانه از او خواسته‌ام مطلبی برای مجله بنویسد. اما غالباً دست خالی بازگشته‌ام. عجیب‌تر آن‌که برخی از این کسان، بعد از نشر نخستین شماره، از این‌که فلان کتاب نقد نشده یا جنبه انتقادی این مقالات نیرومند نیست، یا آن‌که چرا از فلان و فلان نویسنده منتقد مطلبی نیامده است، گله می‌کردند.
این رفتار، یادآور منش برخی اطرافیان حضرت علی (ع) است. تا هنگامی که تنور جنگ تافته نشده بود، مدعیان فراوانی آماده نبرد بودند، اما همین که طبل جنگ به صدا درمی‌آمد، این مدعیان خود را کنار می‌کشیدند و از همراهی با حضرت تن می‌زدند. امام خطاب به این کسان در خطبه‌ای می‌گوید:
تقولون فی المجالس کیت و کیت. فاذا جاء القتال، قلتم حیدی حیادِ.
در بزم، جوینده مردِ ستیزید و در رزم، پوینده راهِ گریز.۱
خانم برونی ویر، پرستار استرالیایی، کتابی دارد به نام پنج حسرت نخست میرندگان.۲ این کتاب حاصل تجربیات او از دیدن و سرکردن با بیماران متعدد است. وی با مشاهده بیماران بسیاری که مشرف به مرگ بودند، حسرت‌های اصلی آن‌ها را برمی‌شمرد. یکی از این حسرت‌ها بی‌صداقتی با خود و تن‌دادن به ملاحظات فراوان گذرای بیرونی است. از دید وی، بسیاری از این بیماران عمده زندگی خود را با نقابی دروغین بر صورت سر می‌کردند و می‌کوشیدند به جای کسب رضایت باطنی و حقیقی، رضایت دیگران را جلب کنند. اما در پایان کار، ناگاه متوجه می‌شدند که به قیمت کسب رضایت دیگران، از بسیاری خواسته‌های درست خود دست کشیده‌اند و اینک باید با دنیایی حسرت، دنیا را ترک کنند.
امیدوارم هیچ یک از ما، اهل قلم، در آستانه مرگ، از این‌که این یا آن کتاب را نقد نکرده‌ایم، حسرت نبریم و اگر کتابی شایسته گزارش و نقد یافتیم، به جای آن‌که منتظر باشیم دیگران این کار را بکنند و هزینه آن را بپردازند، خود دست‌به‌کار شویم و به پیشبرد و گسترش فرهنگ نقد یاری برسانیم.


۱- نهج البلاغه، خطبه ۲۹؛ ترجمه: سید جعفر شهیدی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۹، ص۳۰.
۲- . The Top Five Regrets of the Dying: A Life Transformed by the Dearly Departing, by Bronnie Ware, Hay House, Carlsbad, CA, ۲۰۱۲

 

بارکشی نااستادان و معضل مقالات علمی-پژوهشی پرنویسنده/ یادداشتی از سید حسن اسلامی اردکانی

خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- دکتر سید حسن اسلامی اردکانی:
زمانی استاد دکتر مهدی محقق در مصاحبه‌ای گفته بود که برخی استادان دانشگاه را می‌شناسد که هنگام استخدام خود گفته بودند که فلان و فلان مقاله را نوشته‌اند و به زودی منتشر خواهد شد. اما بعد از سی سال هنوز آن مقالات ادعایی منتشر نشده است و از این استادان هیچ اثر مکتوبی منتشر نشده است تا بتوان قوت و ضعف علمی آن‌ها را بررسید. با این حال، آنان مراتب ارتقای علمی خود را پیموده‌اند، بی‌آنکه در کارنامه‌شان حتی یک مقاله عالمانه ثبت شده باشد. ظاهراً این استادان، راهی برای پوشاندن بی‌سوادی خود نداشتند، یا بخت آن را نداشتند تا با استفاده از شیوه‌های کارآمد و تازه‌ای، که از برکت آیین‌نامه‌های  وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، گسترش یافته‌اند با کمی هوشمندی و درایت عملی، بتوانند ده‌ها مقاله علمی-پژوهشی را روانه بازار کنند و دهان مخالفانی چون استاد محقق را ببندند.

piggybacking2

امروزه راه‌های متعددی برای ارائه مقالات علمی-پژوهشی این قبیل استادان وجود دارد. البته به شرطی که کسی درباره محتوای آن‌ها چند و چون نکند و مته به خشخاش نگذارد. کافی است که در یکی از مجلات دارای رتبه علمی-پژوهشی، مقاله‌ای منتشر شود تا غسل تعمید یافته و بلافاصله از قطعات جورچین یا تقلب و تزویر به مقاله‌ای معتبر و دارای امتیاز تبدیل شود. خوب، یکی از راه‌های رایج برای نوشتن مقالات علمی-پژوهشی، استفاده از همان منطق گندم‌نمایی و جو‌فروشی است که نگارنده در مقاله «فربهی یا آماس؛ تحلیل ساختار مقالات (نا)علمی-پژوهشی در علوم انسانی» (روش‌شناسی علوم انسانی، شماره ۷۴-۷۵، بهار و تابستان ۱۳۹۲) بررسی و تحلیل کرده است. خلاصه این شیوه آن است که استاد فاقد اندیشه و محتوا، بکوشد نوشته‌ای را بزک کند و وسمه بر ابروی کور بکشد و آن را به لطایف الحیلی، که در این جا مجال طرح آن نیست، در یک مجله علمی-پژوهشی منتشر کند. در این جا کاری به این شیوه ندارم.

دومین راه آن است که استادان نیازمند مقالات علمی-پژوهشی، یک مقاله خوب علمی-پژوهشی به زبان‌های دیگر را پیدا کنند و آن را یا خود ترجمه کنند و یا برای ترجمه به دانشجویانشان به عنوان تکلیف درسی بدهند و سپس به عنوان مقاله تألیفی خود در یک مجله دارای رتبه علمی-پژوهشی چاپ کنند. اگر هم حوصله یا دانش زبانی لازم را ندارند، می‌توانند با کمی «تتبع» به سبک قدما، قطعاتی از مقالات خوب فارسی را «اقتباس» یا رونویسی کنند، یعنی همان سرقت خودمان، و سپس تحویل مجلات علمی-پژوهشی بدهند. این بحث را نیز نگارنده در مقاله «چو دزدی با چراغ آید: سرقت علمی در سطح دانشگاهی» (آینه پژوهش، شماره ۱۲۶، فروردین ۱۳۹۰)، به بحث گذاشته است و دیگر در این جا به آن نمی‌پردازد.

اما سومین شیوه که که اخیراً گسترش قابل توجهی یافته و باب شده و مثل گوشی‌های هوشمند، مشتریان پر و پاقرصی در میان برخی استادان دانشگاه پیدا کرده، عبارت است از آوردن نام خود بر سر مقالاتی که این استادان در آن نقشی واقعی نداشته‌اند. دوست دانشورم رسول جعفریان در یادداشتی به نام «یک تن ضعیف و یک کاروان اسیر»، به مقالاتی اشاره می‌کند که بر سر آن گاه نام پنج نویسنده دیده می‌شود، حال آن که ۹۵% مقاله را تنها یک تن نوشته است. قوت این مقالات در حدی است که گاه آمدن نام یک نفر نیز بر آن زیادی است. جعفریان از این پدیده به مثابه «دکانی» یاد می‌کند که در آن برای این دست استادان منافع کلانی وجود دارد. در این یادداشت نکات متعددی آمده است که، به دلیل قبول آن‌ها، از طرح و تکرارشان می‌گذرم. اما در این جا می‌خواهم فقط یک نکته متفاوت را برجسته کنم.

در آیین‌نامه ارتقای مصوب وزارت علوم، برای ارتقا چهار محور یا معیار در نظر گرفته شده است که عبارتند: (۱) فعالیت‌های فرهنگی (۲) فعالیت‌های آموزشی (۳) فعالیت‌های پژوهشی، و (۴) فعالیت‌های اجرایی. هر عضو هیئت علمی مؤسسات آموزشی و پژوهشی برای ارتقای خود در این چهار محور فعالیت خواهد کرد. برخی از این فعالیت‌ها الزامی است، مانند فعالیت پژوهشی، و برخی اختیاری است، همچون فعالیت اجرایی. در محور سوم یا فعالیت‌های پژوهشی، مهم‌ترین نمونه یا شاخص نشر مقالات علمی-پژوهشی است، به‌گونه‌ای که هیچ کس نمی‌تواند بدون داشتن حداقلی از مقالات علمی-پژوهشی منتشر شده یا پذیرش شده، ارتقا پیدا کند. به همین سبب ضرورت وجود مقالات علمی-پژوهشی در رزومه علمی استادان به حدی است که غالباً به این در و آن در می‌زنند و با بهره‌گیری از شیوه‌های درست و، عده‌ای هم، نادرست می‌کوشند هر جوری هست مقالات علمی-پژوهشی برای خود دست و پا کنند. یکی از شیوه‌های جدید که هنوز ابعاد فاجعه‌بار آن چندان آشکار نشده است، نشر مقالات به صورت مشترک با دانشجویان است.

در حالی که شیوه‌های قدیمی، مانند انتحال و سرقت علمی، خطر لو رفتن و بدنامی را برای استاد در پی داشت، و شیوه گندم‌نمایی و جوفروشی یا همان چسب و قیچی، وقت‌گیر بود، این شیوه مطلقاً زحمتی، و فعلاً بدنامی هم، ندارد. کافی است که استاد لطف کند و اجازه دهد نامش بر مقاله دانشجو ذکر شود. از سویی دانشجو موظف است بخشی از رساله خود را در قالب مقاله‌ای علمی-پژوهشی منتشر کند. از سوی دیگر مجلات علمی-پژوهشی مقالات دانشجویی را منتشر نمی‌کنند، مگر آن که نام یک استاد بر آن‌ها باشد. در این وانفسایی که دانشجو درمانده شده و حتی حاضر است پولی بدهد و نام یک استاد را به عاریت بگیرد، برخی استادان از سر بنده‌نوازی و شاگردپروری، مرحمت می‌کنند و نام خود را بر مقالاتی که خود اصلاً ندیده و نخوانده‌اند می‌نشانند. همین جا بیفزایم که مقصودم مقالات واقعاً مشترکی نیست که حاصل تلاش علمی دو یا چند نفر است. بلکه هدف مقالات فزاینده‌ای است که به صورت مشترک منتشر می‌شود، اما در واقع حاصل زحمت یک تن است.

خوب، با فرض این که این مقالات واقعاً مقالات ارزنده‌ای باشند و دانشجویان با تلاشی درخورْ اثری علمی پدید آورده باشند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در این جا به آفات مختلفی که به ذهن خوانندگان می‌رسد و برخی را استاد جعفریان بیان کرده است، نمی‌پردازم. باز به تضییع حق دانشجویان اشاره نمی‌کنم. فقط یک نکته را بیان می‌کنم و آن اینکه این شیوه اجازه می‌دهد تا برخی نااستادان بدون آن که در طول عمر علمی خود حتی یک سطر مطلب عالمانه و آکادمیک بنویسند، از مرتبه مربیگری به مقام استاد تمامی برسند.
کافی است کسی بدون بُنیه علمی کافی جذب دانشگاه شود. بقیه مسئله حل است. وی هنگام جذب غالباً در مرتبه مربی مشغول به کار خواهد شد. حال اگر او کمی بختیار باشد و بتواند در دوره دکتری درسی بدهد، می‌تواند زمینه ارتقای خود را فراهم سازد. برای این کار، به جای زحمت کشیدن و پژوهش کردن و درس دادن که زحمت دارد و ارج چندانی هم ندارد، وی می‌تواند تک تک دانشجویان را ملزم کند که در زمینه‌ای پژوهش کنند و حاصل پژوهش خود را در قالب یک مقاله علمی-پژوهشی بنویسند و نام او را نیز در کنار نام خود ذکر کنند و در صورت ارائه پذیرش مقاله، نمره آن درس را بگیرند. این شیوه ناجوانمردانه‌ای است که برخی نااستادان در پیش گرفته‌اند و به جای رشد علمی خود، دست به بارکشی از دانشجویان می‌زنند و نمره قبولی را مشروط به ارائه مقالات علمی-پژوهشی می‌کنند. هنگامی که به آن‌ها اعتراض می‌شود، می‌گویند که هدفشان ارتقای علمی دانشجویان است، یعنی می‌خواهند چیزی به دانشجو بدهند که خود فاقد آن هستند. حال، اگر حمل بر اشاعه فحشا نشود، این شیوه را بیشتر خواهم کاوید. بارِی، پس از آن که نااستادانی از این دست موفق شدند دو سه مقاله علمی-پژوهشی مشترک متتشر کنند، چون مهم‌ترین شرط ارتقا فراهم شده است، با فراهم کردن شروط دیگر که آسان است، به مقام استادیاری خواهند رسید. در این مقام فرصت برای مقالات مشترک بیشتر فراهم است و دیگر نیازی نیست که این نااستادان دانشجویان را مجبور به ارائه مقالات علمی-پژوهشی مشترک کنند، دانشجویان خود با سر نزد این نااستادان خواهند آمد و منتشان را خواهند کشید. پس از چند سال و با فراهم شدن چند مقاله علمی-پژوهشی دیگر، این دست استادیاران می‌توانند به مقام دانشیاری برسند و در پی آن با دستانی بازتر و مقالات مشترک بیشتر به مقام منیع استادی خواهند رسید، بی‌آنکه حتی لازم باشد یک مقاله علمی-ترویجی یا حتی عمومی نوشته باشند. چون که از نظر صوری کار آن‌ها کامل است و در کارنامه خود ده‌ها مقاله علمی-پژوهشی دارند. مشترک یا غیر مشترک بودن هم، در این میان نقشی ندارد و در آیین‌نامه ارتقا، قید فردی بودن نویسنده و غیر مشترک بودن نیامده است. این نااستادان، به واقع، عین همان استادانی هستند که، به گفته دکتر محقق، در گذشته وارد دانشگاه می‌شدند و بعد از سی سال هیچ مقاله‌ای نمی‌نوشتند. تفاوت تنها در یک چیز است، به لطف پیشرفت علمی و پیدایش شیوه‌های تازه و به برکت آیین‌نامه ارتقا، این نااستادان کارنامه درخشانی از مقالات مشترک دارند. هرچند خود در عمرشان هیچ ننوشته باشند. از مزایای مادی و معنوی چنین مقالاتی برخوردار خواهند شد. این تصویر اندکی سیاه‌تر شده، اما نسبتاً واقع‌نمایی است از آینده جامعه علمی ما که در آن شاهد برخی استادانی خواهیم بود که به واقع نااستادند و هیچ شایستگی علمی ندارند و اگر وضع به همین سبک پیش برود و چاره‌ای اندیشیده نشود، وضع دردبارتری خواهیم داشت.

از تجربه‌های مستقیم و غیر مستقیم خود آموخته‌ام که به مقالات مشترک بدبینانه بنگرم و آن‌ها را جدی نگیرم. خود نیز تا جایی که توانسته‌ام در برابر درخواست دانشجویان مبنی بر نشر مقالات مشترک، به‌ شدت مقاومت کرده‌ام و اگر هم جایی مقاله‌ای مشترک داشته‌ام، آن را به مثابه کار علمی خود قلمداد نکرده‌ام و بر آن تکیه نداشته‌ام. در این جا نیز به همکارانم  پیشنهاد می‌کنم در صورتی که نگران آبرو و اعتبار علمی خود هستند، نسبت به مقالات مشترک و آمدن نامشان حساسیت نشان دهند و در قبال درخواست‌های مصرانه، و گاه به‌حق، دانشجویان مقاومت کنند، یا دست کم نکات زیر را در نظر بگیرند:
یک. هرگز، هرگز نامشان را بر مقالاتی که در آن نقشی نداشته‌اند، ثبت نکنند، چه قصد خیر داشته باشند و چه نیازمند امتیاز آن باشند. اگر هم ضرورت اقتضا کرد، مقالات را بخوانند، اصلاح کنند، تکمیل کنند و در آن‌ها تغییرات معناداری دهند تا نام «مشارکت» بر آن‌ها صادق آید.
دو. بکوشند تا نامشان پس از نام دانشجویان بیاید. اگر ضرورت اقتضا می‌کند که نام استاد ذکر شود، لازم نیست که این نام حتماً اول باشد. به‌واقع، این قبیل مقالات کار دانشجویان و ماحصل زحمات آنان است و رذیلانه است که یافته‌های آنان عمدتاً به نام دیگری ثبت شود و نام او در آغاز بیاید، به تعبیر حضرت امیر مؤمنان علی (ع) «فجناه ایدیهم لا تکون لغیر افواههم» (نهج البلاغه، خطبه ۲۳۲).
سه. و مهمتر از همه آن که استادان واقعی به این مقالات دلخوش نمی‌کنند و اصولاً آن‌ها را جزو کارنامه علمی خود نمی‌شمارند. هر مدرس و عضو هیأت علمی باید به اندازه کافی کار تألیفی و مقالات علمی-پژوهشی فردی، مستقل و غیر مشترک داشته باشد، تا به اعتبار آن‌ها ارتقا یابد و اعتبار علمی پیدا کند و اگر هم مقالات مشترکی بعد منتشر کرد، جزو آن نااستادانی قلمداد نگردد که بی‌رنج و زحمت علمی و با تکیه بر دستاوردهای دانشجویان به جایی که شایسته آن نیستند، می‌رسند. حکایت این نااستادان حکایت آن شعر است که «پدر که ناخلف افتد پسر چه کار کند؟»

در برابر این پیشنهادها به همکارانم، نکته‌ای را نیز به دانشجویان یادآور شوم. برخلاف این رویه رایج که باید نام استاد در کنار دانشجو ذکر شود، ظاهراً این رویه مستند قانونی ندارد و در آیین‌نامه تعیین اعتبار نشریات علمی کشور، مصوب ۸/۱۱/۱۳۹۰، سخنی از ضرورت ذکر نام استادان در کنار مقالات علمی-پژوهشی دانشجویان نیامده است. لذا هم دانشجویان می‌توانند دربرابر این رویه شیوه مناسبی در پیش بگیرند و هم مجلات علمی-پژوهشی به جای گسترش این سنت سیئه و تأکید بر ضرورت ذکر نام استادان، باید بکوشند اعتبار مقالات را، فارغ از نام نویسندگان، بررسی و در صورتی که واجد شرایط نشر بود منتشر کنند. بدین ترتیب، در صورتی که استادان واقعی نگران اعتبار علمی خود باشند، دانشجویان به حقوق خود وقوف پیدا کنند و مسئولان نشریات به اعتبار درازمدت مجلات خود بیندیشند، شاید بتوان در برابر این ترک‌تازی نااستادان مقاومت کرد و مانع فرومردن چراغ علم در این کشور شد. در واقع، اگر هم کورسویی از علم برجای مانده باشد، حاصل کار آن استادانی است که ذهنی کوشا، زبانی گویا، و قلمی نویسا دارند و فارغ از نام و ننگ و با افتادگی تمام به کار خویش مشغولند و به جای کسب اعتبار از طریق دانشجویان با کار خویش به آن‌ها اعتبار می‌بخشند. اما اگر اینان بروند چه خواهد شد؟

 

http://hassaneslami.ir/?p=524

مقاله «تقابل پرنویسی و خوب‌نویسی در تولید علم: تحلیلی انتقادی»

تقابل پرنویسی و خوب نویسی در تولید علم: تحلیلی انتقادی – سید حسن اسلامی

بارها این ترجیع‌بند را شنیده‌ایم که «یک دسته گل دماغ‌پرور، از خرمن صد گیاه بهتر». کسانی با تکرار این سخن، پرکاری را در هر عرصه‌ای مجاز بشمارند، در عرصه تألیف و تصنیف جرمی نابخشودنی می‌دانند و همواره از کسانی که اهل قلم و پرکار هستند درباره چند و چون کارشان پرسش می‌کنند. از این منظر، اصل بر ننوشتن، و یا حداکثر، کم نوشتن است. لذا هر کس کمی بیشتر نوشت، باید پاسخ‌گوی کارش باشد.
در مقاله «تقابل پرنویسی و خوب‌نویسی در تولید علم: تحلیلی انتقادی» که به تازگی در فصلنامه علمی-پژوهشی راهبرد فرهنگ (شماره ۲۵، بهار ۱۳۹۳، ص۱۰۵-۱۲۸) منتشر شده است، به گزارش این نگرش، دلایلی که به سود آن به دست داده می‌شود، صورت‌بندی و تحلیل آن‌ها پرداخته‌ام و کوشیده ام ناکارآمدی آن‌ها را نشان دهم.
گفتنی است که سه نسخه از مجله‌ای که مقاله‌ام در آن چاپ شده است، برایم ارسال کرده‌اند و در هر سه نسخه، تنها یک سوم مقاله من چاپ شده است. یعنی تنها هشت صفحه اول مقاله‌ام آمده است و در ادامه ۱۶ صفحه یعنی دو فرم کامل از مقاله دیگری در این جا به صورت تکراری چاپ شده است. باز هم جای شکرش باقی است که   یک سوم مقاله‌ام چاپ شده است!
(لینک کوتاه به این مطلب: http://hassaneslami.ir/?p=475)