بایگانی دسته: آموزنده

انسان جزیره نیست

پس از آنکه یادداشت هفته گذشته را نوشتم، مسوول پیگیری یادداشت‌ها به من زنگ زد و گفت اگر تا فردا اینترنت وصل نشود، تلفنی یادداشت را از شما خواهم گرفت. همین طور هم شد. زنگ زد. من هم کلمه به کلمه یادداشتم را، عین معلم املای مدارس ابتدایی، دیکته کردم و او هم نوشت. بعد برای آنکه مطمئن شویم چیزی از قلم نیفتاده یا به غلط ثبت نشده است، دوباره یادداشت را برایم خواند و من دو، سه مورد جزیی را اصلاح کردم. کار تمام شد. البته چون خارج از وقت اداری بود، امکان فکس وجود نداشت. نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم خدا را شکر که یادداشتی ۶۰۰ کلمه‌ای بود. اگر قرار بود مقالات بلند خودم را این‌گونه ارسال کنم چه می‌شد.

یادم آمد زمانی مقالاتم را بر کاغذ می‌نوشتم، سپس تحویل تایپیست می‌دادم تا آن را تایپ کند و بعد متن را می‌خواندم و اصلاح می‌کردم و دوباره تحویل تایپیست می‌دادم و بعد که کار آماده می‌شد، آن را به اداره پست می‌بردم و از طریق پست سفارشی به مقصد ارسال می‌کردم. بعد هم زنگ می‌زدم و پیگیری کارها. با این حال گاه مقاله نمی‌رسید یا در وقت مطلوب نمی‌رسید. خلاصه خاطراتی از این دست در هفته گذشته برایم زنده شدند. این‌قدر به وضع فعلی عادت کرده بودم و از طریق اینترنت پیام و یادداشت و مقاله و کتاب رد و بدل کرده بودم که عادات کهن اقدامات فیزیکی مانند رفتن به کتابخانه و جست‌وجو در منابع در کارم کمرنگ شده بود.

بعد که گفته شد اینترنت داخلی باز شده است، خواستم چند مطلب را جست‌وجو کنم. اما متوجه شدم که جست‌وجوگرهای خارجی کار نمی‌کنند و هر چه گشتم خبری از مرورگر داخلی هم نبود. خلاصه تجربه غریبی بود. می‌توانستم کل عادات اینترنتی خود را بازنگری و اصلاح کنم و به عقب بازگردم، اما کمابیش می‌دانستم این وقفه و قطع اینترنتی همیشگی نمی‌تواند باشد. با این حال، نمی‌دانستم چه مدت طول خواهد کشید. حالت کسی را داشتم که پروازش به تاخیر افتاده است و پرواز بعدی مشخص نیست. هم از او خواسته‌اند سالن را ترک نکند و هم نمی‌داند چه مدت باید انتظار بکشد. این دست بلاتکلیفی، مایه اختلال کارهای علمی و اجتماعی می‌شود و نمی‌توان انتظار داشت که به راحتی با آن کنار بیاییم.

البته می‌شد این حادثه را نوعی توفیق اجباری دانست که ما را به بازنگری در روش و عادات اینترنتی خود وادار می‌کند. سال‌هاست که یکی از توصیه‌های متخصصان محدود کردن آگاهانه استفاده از اینترنت و گرفتن روزه اینترنتی است. برای مثال کال نیوپورت که خود استاد و پژوهشگر علوم کامپیوتری در دانشگاه جرج تاون است، یکی از راه‌های کار عمیق در دنیای پرآشوب امروز را محدود کردن استفاده از اینترنت می‌داند. اما این یکسوی قضیه است. مساله آن است که ما امروزه در جهانی در هم تنیده زندگی می‌کنیم و عملا سیاست‌های کلان کشوری و جهانی ما را به سوی وابستگی به فضای مجازی و اقدام از طریق اینترنت می‌کشاند.

برای مثال تا سال‌ها غالب مردم و حتی نوجوانان برای انجام کارهایی مانند پرداخت قبض به بانک‌ها می‌رفتند، اما امروزه این دست عادت‌ها منسوخ شده است. حال در فضایی این‌گونه مجازی شده، قطع ناگهانی و گسترده اینترنت آن هم به مدت حدود یک هفته فشار روانی قابل توجهی به شهروندان وارد می‌کند. امروزه بخشی از هویت شخصی و اجتماعی ما در گرو همین ارتباطات اینترنتی است. پنج قرن پیش جان دان، شاعر انگلیسی نوشت: «هیچ انسانی جزیره‌ای خودبسنده نیست. هر انسانی بخشی از یک قاره است».

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸
@hassan_eslami

ابزار و ارباب

در سال ۱۹۴۹ سیزده مرد آتش‌نشان در مواجهه با آتش‌سوزی جنگلی در مونتانا کشته شدند. به همین سبک در سال ۱۹۹۳ دوازده زن و مرد آتش‌نشان در آتش‌سوزی جنگلی کلورادو کشته شدند. آنها با آنکه افرادی مجرب بودند، برای رویارویی با این نوع آتش‌سوزی آموزش ندیده بودند. در بررسی‌ها مشخص شد که آنها کوله‌پشتی‌های خود را که پر از ابزار بود اما به کارشان نمی‌آمد، تا آخرین لحظه بر زمین نگذاشتند و همین آنها را سنگین و تحرک را برای‌شان دشوار می‌کرد. در صورتی که اگر کوله‌های خود را بر زمین می‌گذاشتند، می‌توانستند از آتش‌سوزی بگریزند. من و شما نیز این کوله‌بارهای معرفتی، روشی و تکنیکی را بر دوش داریم و گاه باید آنها را زمین بگذاریم و خود را سبک‌بار کنیم اما قادر نیستیم.

ما برای موفقیت در کار خود ابزارهایی می‌سازیم. این ابزارها گاه فنی و مادی است و گاه ذهنی است. گاه یک چکش است و گاه یک راهبرد و شیوه برخورد با مسائل زندگی. به تدریج به این ابزارها عادت می‌کنیم و در درازمدت به عادت‌ها و روش‌های آموخته شده خود سخت می‌چسبیم و این کار در زمانه تغییرات شگرف مایه شکست ما می‌شود. کارل‌ ویک چندین دهه است که رفتار افراد مختلف را در شرایط بحرانی بررسی و تحلیل می‌کند. از نظر او در این شرایط رفتار آموخته شده تشدید و بعدها در حالت عادی نیز همان رفتارها تکرار می‌شود و ما انعطاف‌ناپذیری ذهنی و خشکی معرفتی را تجربه می‌کنیم.

اما چرا در مواقع لزوم ابزارهای کهنه را که دست و پای ما را می‌بندند بر زمین نمی‌گذاریم؟ و چرا سراغ ابزارهای کارآمدتری نمی‌رویم؟ کارل ویک دلایل متعددی را برمی‌شمارد از جمله آنکه:

۱- نشنیدن. گاه پیام واضح کسی را که می‌گوید ابزار را بر زمین بگذارید، نمی‌شنویم.

۲- توجیه کردن. هنگامی که دلایل کافی برای تغییر به دست نمی‌آوریم، مقاومت می‌کنیم.

۳- اعتماد نکردن. وقتی به کسی که به ما هشدار می‌دهد اعتماد نداریم، مقاومت می‌کنیم.

۴- توهم مهار. آموزش سنتی به ما مفروضاتی درباره علت و معلول و رابطه خطی آنها داده است که مانع از تغییر می‌شود.

۵- نداشتن مهارت. گاه چون نمی‌دانیم چگونه ابزار خود را بیندازیم، آن را همچنان نگه می‌داریم.

۶- ترس از ابزار تازه. در مواقع ترسناک ابزار خود را حفظ می‌کنیم، چون از ابزار جدید بیشتر می‌ترسیم.

۷- ترس از شکست. به زمین انداختن ابزار کهنه یعنی قبول شکست. لذا ابزار خود را نگه می‌داریم تا نشان بدهیم هنوز برنده‌ایم.

۸- همرنگی با دیگران. گاه ابزار خود را حفظ می‌کنیم، چون دیگران نیز چنین کرده‌اند. هر کسی از وضع پیش آمده می‌ترسد اما فکر می‌کند که دیگران آرام هستند پس مساله‌ای نیست.

۹- بی‌اعتنایی به نتایج. ما ابزار خود را نمی‌اندازیم، چون باور نداریم که این کار تاثیری دارد. ما تاثیرات کوچک را جدی نمی‌گیریم و همواره در پی تاثیرات بزرگ هستیم.

۱۰- همذات‌پنداری. گاه هویت خود را از ابزارها می‌گیریم. در نتیجه، انداختن آنها یعنی از دست دادن هویت خویش. اینجاست که ابزار ما ارباب ما می‌شود.

ستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد / چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۸

هشیاری زیست‌محیطی

سلوک عرفانی مستلزم توجه به خود و اعمال خویش است. ما از سر عادت کارهایی می‌کنیم که گاه نه خود دلیل آن را می‌دانیم و نه به پیامدهای آن توجه می‌کنیم. تصور کنید با دوستی کنار درختی ایستاده‌ایم و داریم گپ می‌زنیم. در همین حال شاخه نازکی از درخت را می‌شکنیم و در حالی که داریم گفتگو می‌کنیم با آن دندان خود را خلال می‌کنیم و سپس دورش می‌اندازیم. در واقع، دندانمان تمیز است و بیشتر از سر عادت چنین می‌کنیم. این نمونه کوچکی است از رفتارهای عادت شده ما که ناخواسته از ما سر می‌زند.

پیران و عارفان بنام به این جنبه از رفتار اطرافیان خویش توجه داشتند. داستان ابو عبدلله مغربی (عارف قرن دوم و سوم) نمونه خوبی از این مسأله را نشان می‌دهد. احمد طوسی در کتاب جامع الستین (تفسیر سوره یوسف) این داستان بازگو کرده است:

«ابراهیم شیبان، رحمه الله علیه گوید که با استاد خویش [ابو] عبدالله مغربی به صحرا شدیم تا ساعتی نظاره آثار و صنایع کنیم.

ابراهیم گوید: من دست فرو کردم و گیاهی از زمین برکندم و ساعتی در دست بگردانیدم. پس بینداختم.

استاد مرا گفت:‌ ما کُنتَ قمیناً بهذا! ای ابراهیم، نه سزاوار این بودی که کردی. که پنج خطا از این یک فعل تو پدید آمد.

گفتم: کدام است؟

گفت: یکی آنکه تن خود را در هوس و بازی برگماشتی

دیگر آن است که مسبّحی را از تسبیح بازداشتی-وإن من شیئی الا یسبح بحمده (قرآن ،۴۴:۱۷)

سیم، دیگران را در راه این معاملت بگشادی.

چهارم، بی حاجتی برگرفتی.

پنجم، بی حجتی فروگذاشتی.

برخیز و از من جدا شو.»

و او را یکسال از خود طرد کرد.

(احمد طوسی، تفسیر سوره یوسف الجامع الستین، تصحیح محمد روشن، تهران، ۱۳۵۶ ص ۱۰۸) به نقل از دکتر نصر الله پورجوادی، «درویش گیاهخوار: زندگی و سخنان ابوعبدالله مغربی»، در قوت دل و نوش جان، تهران، نشر نو، ۱۳۹۷، ص ۹۴-۹۵٫

سنگدلی‌‌های معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات

فرارو – دکتر سیدحسن اسلامی*؛ الآن که کارنامه درخشان! دوران کودکی و نوجوانی خودم را بازنگری می‌کنم، می‌بینم در آن دست کم تجربه کشتن، یا مشارکت در قتل، دو سه مار، یک گربه، چندتایی گنجشک و کبوتر، ده بیست‌تایی مارمولک، عنکبوت، عقرب، و بی‌شمار حشرات دیگر ثبت شده است. بخشی از این کشتن‌ها ناخواسته و ناگهانی، و گاه احتمالاً از سر ضرورت بوده است. اما عمده آن‌ها آگاهانه و زاده تلاش برای سرگرم کردن خود و نوعی تفریح قلمداد می‌شده است.
البته زود نتیجه نگیرید که آدم بی‌رحمی بودم. نه، ظاهراً در آن روزگار که چندان خبری از اسباب‌بازی‌های برقی و تفریحات سالم و ناسالم امروزی نبود، این راهی بی‌خرج برای سرگرم کردن خود و پر کردن اوقات به ظاهر پایان نیافتنی دوران کودکی و نوجوانی بود. بچه‌ها کم و بیش این شیوه مرضیه را داشتند که با کشتن یا قطعه قطعه کردن حیوانات خود را سرگرم کنند.حتی بزرگترها که مثلاً عقلشان می‌رسید، در این زمینه دست کمی از ما نداشتند. کسانی بودند که گربه‌ای را می‌گرفتند. یک عدد گردو را انتخاب می‌کردند، مغزش را بدون آن که پوست گردو شکسته شود در می‌آوردند، و سپس در پوست گردو کمی قیر داغ می‌ریختند و بعد پای آن گربه را در گردو می‌گذاشتند و رهایش می‌کردند.

درماندگی و ناتوانی گربه از بالا رفتن از پله ها و گیج‌زدن‌هایش مایه تفریح و خنده این بزرگان عاقل بود. اگر هم کمی مهربان‌تر بودند، یک قوطی فلزی یا سطلی به گردن سگی می‌بستند و رهایش می‌کردند و به تلاش‌های آن حیوان درمانده می‌خندیدند.

یادم می‌آید که یکی از بزرگترها، که از علوم دینی هم حظی داشت، موشی را با شجاعت تمام گرفت. با مهارت پشت گردن موش را فشار داد تا آن که موش دهانش باز شد. بعد سیگاری که به لب داشت، (به جای آن‌ که به قول سپهری «به تاریکی شنها ببخشد») روی زبان آن موش خاموش کرد. در همه این مدت از دست و پا زدن و جیغ کشیدن آن موش لذت می‌برد و می‌خندید.هنوز برایم معمای این مرحوم حل نشده است که از این کار چه لذتی می‌برد. ولی ظاهراً لذت می‌برد و گرنه آدم عاقل، به خصوص که اشرف مخلوقات هم باشد، کار عبث نمی‌کند.

حتی بچه‌هایی با تربیت دینی هم از این بی‌رحمی معصومانه رها نبودند. نمونه روشن آن شمس لنگرودی است که با همه روحیه شاعرانگی‌اش که می‌گوید: «سنجاقک‌ها را نکشید، آقایان»، این گونه از نخستین خاطرات کودکی خود سخن می‌گوید:
بعد از ناهار همه خواب بودند و سکوت آن قدر ملموس می‌شد که می‌شد به آن دست زد و ما به حیاط می‌رفتیم و مارمولک‌ها را می‌گرفتیم و دمشان را می‌کندیم و چال می‌کردیم و معتقد بودیم که «آمد» دارد و حتماً به زودی پولی به دستمان می‌رسد.
گاه این بی‌رحمی‌ها در برابر چشمان بزرگترها و با رضایت یا دست کم خاموشی آن‌ها صورت می‌بست. من الآن متحیرم که ما بچه و بیشعور بودیم، اما این بزرگترها چرا چیزی نمی‌گفتند.نکته اصلی آن است که در آن زمان تقریباً هیچ آموزش رسمی و غیر رسمی به مثابه نکته‌ای تربیتی درباره رفتار حیوانات به ما تعلیم داده نمی‌شد.

من معمولاً در غالب مراسم و مناسک دینی از نماز جماعت گرفته تا عزاداری و دعای ندبه و سمات و توسل، شرکت می‌کردم و اصولاً بخشی از بازیگوشی من، و امثال من، در همین جلسات بود و داستان‌های گوناگون تاریخی و ادبی و تخیلی، از جمله داستان زعفر جنی، را در همین جلسات آموختم و به خاطر سپردم. اما هرگز یادم نمی‌آید که کسی جمله‌ای درباره سلوک با حیوانات به من یاد داده باشد و یا بر سر منبر گفته باشد. البته برخی بزرگترهای باسواد، که هنوز نسلشان کاملاً منقرض نشده است، یک جمله را همواره، از پیامبر اکرم (ص) نقل می‌کردند که فرمود: اقتلوا الموذی قبل أن یوذی؛ حیوان آزارنده را پیش از آن که آزار برساند، بکشید.

اما کسی نبود از این بزرگترها بپرسد پس چرا اصلاً خداوند این همه حیوان موذی آفریده است؟این چه کاری است که خداوند موجوداتی بیافریند و بعد ما هم آن‌ها را بی‌هیچ جرم و جنایتی بکشیم؟

آیا این مصداق فعل «عبث» نیست؟

مگر خداوند خودش را حکیم ننامیده است و آیا نگفته است که ما چیزی را به عبث و بازی نیافریدیم؟

آیا در همان قرآنی که بر این پیامبر فرود آمده تأکید نشده است که همه جنبندگان و پرندگان «امت‌هایی» چون ما هستند و در کتاب هستی هیچ کوتاهی صورت نگرفته است؟

و سرانجام چرا خدا به نوح فرمان داد تا از هر حیوانی جفتی برگیرد و در کشتی بگذارد و در این اقدام میان حیوان موذی و غیر موذی تفاوتی نگذاشت؟

نه ما بچه‌ها عقلمان به این سؤالات می‌رسید که بپرسیم و نه جرأت طرح آن‌ها را داشتیم و نه آن بزرگترها این قدر عقلشان می‌رسید که خودشان کمی تأمل کنند و شکافهای فکری و نظری و رفتاری را که دارند دریابند.بَاری، سالها گذشت. به تدریج خواندم و خواندم و خواندم و چون دیدم که در سنت دینی ما چقدر بر رفتار و سلوک درست با حیوانات تأکید شده است و در عین نگرش انسان‌محورانه چگونه همه زندگان روی زمین آفریدگان و «بندگان» خدا معرفی شده‌اند در شگفت ماندم.

برای مثال، در روایتی امام صادق از عابدی در میان بنی اسرائیل یاد می‌کند که همه عمر غرق در عبادت بود و کاری به خلق نداشت. روزی در حال نماز چشمانش به ‏دو پسربچه افتاد که خروسی را به دست گرفته بودند و پرهایش را می‏کندند. عابد هم بی‌توجه به کار آنان به عبادت خود ادامه داد. خداوند او را به سبب این بی‌رحمی و بی‌اعتنایی به زمین فرو برد.

باز در سنت دینی ما آمده است که پیامبر گفت: زنی گربه‌ای را زندانی کرد و او را از آب و خوراک بازداشت و به همین سبب دوزخی شد. از قضا برخی از فقها به استناد احادیثی از این دست، کشتن گربه را، حتی اگر ایجاد مزاحمت کند، حرام دانسته‌اند.

در این جا نمی‌خواهم وارد مناقشه نظری و علمی دوباره رفتار با حیوانات شوم. این بحث را در جاهای دیگری طرح کرده‌ام. ممکن است کسی متقابلاً احادیثی را نقل کند که برخی رفتارها را در قبال حیوانات مجاز بشمارد و یا کسانی به ادعای اشرفیت انسان دعاوی خود را موجه کنند.هدفم در این جا تأکید بر این نکته است که در دوران کودکی، با حیوانات چنان سنگدلانه رفتار می‌کردیم که گویی سنگی را به سنگ دیگری می‌کوبیم و می‌خواهیم آن را پودر کنیم. هیچ حساسیت و نگرانی نسبت به کارمان نداشتیم و کسی هم به ما نیاموخت که این کار خطا است و از سر هیچ منبری هم نشنیدم، من شخصاً نشنیدم، که به ما کودکان بیاموزند با حیوانات چگونه رفتار کنیم و آن‌ها را به تعبیر شاملو «سنگپاره در کف کودک» ندانیم. بلکه موجوداتی بدانیم که حقی و بهره‌ای برای زیستن دارند.

اینک که می‌بینم کمتر کودکی آن گونه رفتار می‌کند که ما می‌کردیم، خوشحال می‌شوم. اما هنگامی که می‌شنوم و می‌بینم که چند فرد بزرگسال و رسیده به سن عقل، الاغی را برای تفریح با پتک می‌کشند یا شکم توله‌های خرسی را می‌درند، حیرت می‌کنم که این کار چه لذتی دارد؟آیا اینان بیمارانی نیستند که فردا با همین خونسردی کودکان معصوم این کشور را خواهند دزدید و از سر باجگیری خواهند کشت؟

آن سه آدم‌ربایی که در مهر ماه سال ۱۳۹۳ در شهر بناب دختر ۱۲ ساله، را به گروگان گرفتند و بعد از دو روز خفه کردند و در حیاط خانه «چال» کردند، احتمالاً قبلاً همین کار را نسبت به حیوانات دیگری انجام داده بودند و درس خود را خوب آموخته بودند.

همچنین هنگامی که می‌خوانم درس‌خواندگان و دانشگاه دیدگانی معترضانه می‌پرسند مگر مرغ می‌فهمد «درد» چیست؟ و مگر حیوان «روح» دارد، بیش از آن که نگران آن‌ها باشم، نگران فرزندانی می‌شوم که این افراد قرار است بپرورند و تحویل جامعه دهند.از آن نگران‌کننده تر، این که برخی از این کسان اصولاً این سخنان را صرفاً دل‌گفته‌هایی برآمده از نازکدلی و احساسات و سانتیمانتالیسم اخلاقی می‌دانند و به آن می‌خندند.

شاملو در نقد شعر سپهری و روحیه او در مصاحبه‌ای گفته بود: «در جایی که سر آدم بیگناه را لب جوی آب می‌گذارند و می‌برند، کسی دو قدم آن طرفتر بایستد و بگوید: آب را گل نکنید! به تصور من یکی از ما دو نفر از مرحله پرت است […] شعر باید شیپور باشد نه لالایی.»

دشواری کار ما آن است که قساوت را صرفاً در سطح انسانی تحلیل می‌کنیم و نسبت به آن حساسیت نشان می‌دهیم و تصور می‌کنیم باید از بالا حل شود و به تدریج موجودات دیگر را نیز فرابگیرد.اما فراموش می‌کنیم که سنگدلی و قساوت نسبت به موجودات خُرد و کوچک آغاز می‌شود و هنگامی که کرختی اخلاقی شدت یافت، به انسان می‌رسد. هنگامی که به کشتن سگ و گربه و روباه و عنکبوت عادت کردیم، به تدریج «کشتن» را فارغ از آن که متعلق آن «چه» یا «که» باشد و این فعل نسبت به چه چیز یا چه کس انجام شود، آسان خواهیم گرفت.

کانت در عین حالی که برای حیوانات شأن اخلاقی قائل نبود، درست با همین تحلیل خشونت و قساوت نسبت به حیوانات را محکوم می‌کرد.

 گوته در شعری به زییایی حسی را باز می‌گوید، کمتر در ما دیده می‌شود:
روزی پا بر سر عنکبوتی گذاشتم
با خود اندیشیدم آیا درست بود؟
و آیا خدا نخواسته بود که او هم چون من،
از نعمت این روز سهمی برگیرد؟
در آموزش‌های رسمی و غیر رسمی ما توجه به محیط زیست و حیوانات وجود نداشت. امید که فرزندان ما این گونه محروم نباشند و فهمی درست از خود و جایگاه خود به دست بیاورند و با حیوانات مهربان‌تر باشند.

* استاد دانشگاه ادیان و مذاهب و سردبیر فصلنامه نقد کتاب اخلاق و روانشناسی

نقد های نانوشته و حسرت برجامانده

یادداشت «نقدهای نانوشته و حسرت برجامانده» نوشته دکتر سید حسن اسلامی اردکانی در دومین شماره «فصلنامه تخصصی نقد کتاب اخلاق، علوم تربیتی و روانشناسی» به عنوان یادداشت سردبیر منتشر شده است. می توانید فایل پی دی اف مقاله حاضر و سایر مطالب این شماره را از اینجا دانلود کنید.
***
سال‌ها پیش کتابی منتشر شد که از نظر من سرشار از خطا و نادرستی بود. نوشته‌ای بود متملقانه، سست، و سرشار از ادعاهای نامدلل و گاه دروغین در دفاع از فلسفه‌ستیزان. با مرور مختصر آن، سریع کاستی‌هایش را دریافتم و یادداشت کردم. نقد این کتاب برایم بسیار آسان بود و به تعبیر رایج، راه دستم بود. اما ملاحظاتی غیرعلمی و مثلاً دوستانه، مانع از آن شد که آن را نقد کنم. یادداشت‌ها و تأملاتم را نادیده گرفتم، دندان بر جگر فشردم، و از کنار آن کتاب باز مثلاً «کریمانه» گذشتم. اما امروزه یکی از حسرت‌های تلخ زندگی من آن است که چرا تسلیم این قبیل ملاحظات شدم و نقد خود را منتشر نکردم. این کتاب آینه دق من شده است و هر گاه آن را می‌بینم، احساس گناه و حقارت می‌کنم. اخیراً تنها کاری که توانستم بکنم، این بود که آن را از کتاب‌خانه خود خارج کردم. اما یاد این تجربه و این کوتاه‌آمدن ناموجه همچنان آزارم می‌دهد.
تصور می‌کنم بخش چشم‌گیری از اهل قلم چنین تجربه‌هایی داشته باشند. با بسیار کسان سخن گفته‌ام و از آنان شنیده‌ام که این کتاب یا آن کتاب از نظر فنی، محتوایی، ساختاری و … ضعیف و سست و کم‌بنیه است. اما هنگامی که پیشنهاد کرده‌ام آن را نقد کنند، غالباً پاسخ‌هایی داده‌اند که بیش از آن که ناظر به مسائل علمی باشد، بیانگر ملاحظات بیرونی و مسائلی از قبیل احتمال «رنجیدن» نویسنده یا مترجم آن کتاب بوده است. نمی‌خواهم تجربه خودم را لزوماً تعمیم دهم. اما فکر می‌کنم این کسان روزی بابت این قبیل ملاحظات نادرست و گاه ضداخلاقی، غصه خواهند خورد.
دشواری مسئله آن است که تقریباً همه ما از وضع نابسامان نشر و نقد و تولید دانش نگرانیم و آماده سخنرانی‌های طویل و عریض در این عرصه هستیم. اما هنگامی که از ما خواسته می‌شود هر یک از ما به سهم خودمان، اندکی در این زمینه کاری کنیم و گامی برداریم، با هزاران توجیه معیوب و ضایع مواجه می‌شویم. همه انتظار داریم که وضع نقد و نشر در کشورمان بسامان شود، نویسندگان ظرفیت نقدپذیری داشته باشند، ناقدان درست نقد کنند، ناشران چنین و چنان کنند، مترجمان فلان مسائل را همواره مد نظر داشته باشند و …، حال آن‌که غالباً حاضر نیستیم اندک هزینه‌ای در این راه متحمل شویم و خود، به تعبیر بوسعید، برخیزیم و گامی فراپیش نهیم. این مسئله هنگامی برایم آشکارتر شد که سردبیری این فصل‌نامه را پذیرفتم. تقریباً به هر کسی که دستی به قلم دارد و می‌شناسمش، رو زده‌ام و مصرانه از او خواسته‌ام مطلبی برای مجله بنویسد. اما غالباً دست خالی بازگشته‌ام. عجیب‌تر آن‌که برخی از این کسان، بعد از نشر نخستین شماره، از این‌که فلان کتاب نقد نشده یا جنبه انتقادی این مقالات نیرومند نیست، یا آن‌که چرا از فلان و فلان نویسنده منتقد مطلبی نیامده است، گله می‌کردند.
این رفتار، یادآور منش برخی اطرافیان حضرت علی (ع) است. تا هنگامی که تنور جنگ تافته نشده بود، مدعیان فراوانی آماده نبرد بودند، اما همین که طبل جنگ به صدا درمی‌آمد، این مدعیان خود را کنار می‌کشیدند و از همراهی با حضرت تن می‌زدند. امام خطاب به این کسان در خطبه‌ای می‌گوید:
تقولون فی المجالس کیت و کیت. فاذا جاء القتال، قلتم حیدی حیادِ.
در بزم، جوینده مردِ ستیزید و در رزم، پوینده راهِ گریز.۱
خانم برونی ویر، پرستار استرالیایی، کتابی دارد به نام پنج حسرت نخست میرندگان.۲ این کتاب حاصل تجربیات او از دیدن و سرکردن با بیماران متعدد است. وی با مشاهده بیماران بسیاری که مشرف به مرگ بودند، حسرت‌های اصلی آن‌ها را برمی‌شمرد. یکی از این حسرت‌ها بی‌صداقتی با خود و تن‌دادن به ملاحظات فراوان گذرای بیرونی است. از دید وی، بسیاری از این بیماران عمده زندگی خود را با نقابی دروغین بر صورت سر می‌کردند و می‌کوشیدند به جای کسب رضایت باطنی و حقیقی، رضایت دیگران را جلب کنند. اما در پایان کار، ناگاه متوجه می‌شدند که به قیمت کسب رضایت دیگران، از بسیاری خواسته‌های درست خود دست کشیده‌اند و اینک باید با دنیایی حسرت، دنیا را ترک کنند.
امیدوارم هیچ یک از ما، اهل قلم، در آستانه مرگ، از این‌که این یا آن کتاب را نقد نکرده‌ایم، حسرت نبریم و اگر کتابی شایسته گزارش و نقد یافتیم، به جای آن‌که منتظر باشیم دیگران این کار را بکنند و هزینه آن را بپردازند، خود دست‌به‌کار شویم و به پیشبرد و گسترش فرهنگ نقد یاری برسانیم.


۱- نهج البلاغه، خطبه ۲۹؛ ترجمه: سید جعفر شهیدی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۹، ص۳۰.
۲- . The Top Five Regrets of the Dying: A Life Transformed by the Dearly Departing, by Bronnie Ware, Hay House, Carlsbad, CA, ۲۰۱۲

 

گنهی باید کرد!

عده‌ای که اهتمامی به پاکیزه نگهداشتن محیط زیست خود را ندارند، گاهی اعتقاد باژگونی پیدا می‌کنند و بر آن می‌شوند که باید حتماً محیط زیست را آلوده کرد و بدین ترتیب، در فرآیند گسترش بحران محیط زیست، «مشارکت» داشت. حالا نوعش بماند. از قدیم گفته‌اند:
طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد
کوه اگر هست تمیز، تبه‌اش باید کرد!
تصور کنید کسی صبح آخر هفته رختخوابش را ترک کند و «مسئولانه» برود بالای قله‌ای و بعد از رسیدن و اتراق کردن، صبحانه‌ای نوش جان کند. سپس همه زباله‌های تولید شده خودش را آن جا رها کند و برگردد. این اتفاقی است که گاهی بالای قله‌ها رخ می‌دهد و بعد از آن که با تلاش و خستگی به قله‌ای می‌رسیم، با دیدن صحنه‌های چندش‌آوری از این دست که در این عکسها است، خستگی مان دو برابر می‌شود.

گنهی باید کرد!

آیا کس دیگری جز ما وظیفه دارد که این زباله‌ها را جمع کند؟ آیا تمیز کردن بالای قله هم به عهده شهرداری و رفتگران منطقه است؟ یا وظیفه دولت است؟ یا به دلیل معضل بیکاری اصولاً طرح این مسائل و دغدغه‌ها انحرافی است و مسئله کشور ما نیست؟ شاید هم این ویرانی جزیی ولی گسترنده زیر سر استکبار جهانی باشد؟ همیشه یادمان باشد، می‌توان لیستی مفصل از مقصران فراهم کرد، به شرطی که اسم خودمان در آن نباشد.
قله دو برادران صبح جمعه ۱۶/۵/۹۴

مسئولیت‌پذیری به زبان ساده

مسئولت پذیری به زبان ساده – سید حسن اسلامی

اعضای این خانواده پس از آن که روزی را در طبیعت سر کردند، به جای آن که چون دیگران زباله‌های خود را نامسؤلانه در دل طبیعت رها کنند، آن‌ها را جمع کردند و بر صندوق خودرو خود گذاشتند و  پس از طی مسافتی دویست متری، آن‌ها را در محل مخصوص زباله‌ها خالی کردند. به این می‌گویند مسئولیت‌پذیری زیست‌محیطی و بار خود را بر دوش کشیدن. رفتار ساده این خانواده بسیار احترام‌انگیز بود. روزگارشان همیشه سبز باد!

مسئولیت پذیری به زبان ساده – سید حسن اسلامی

انتقام، قصاص، و بخشایش

انتقام

انتقام در نفرت و کینه‌کشی انسان ریشه دارد، قصاص زاده چیرگی عدالت بر حس انتقام است. اما بخشش برآمده از حکمت و بلوغ اخلاقی است. انتقام گرفتن نیازمند تعلیم نیست، اما قصاص و بخشش چرا. بقای جامعه در ساده‌ترین شکل خود مستلزم وجود حس انتقام است. همه مردم به حقوق و داشته‌های خود خشنود نیستند. همه به حاصل دسترنج خود بسنده نمی‌کنند. هستند کسانی که انگل‌وار به تلاش و کوشش دیگران وابسته‌اند و به شکل‌های گوناگونی چه با خشونت و به شکل مستقیم و چه با تقلب و به‌گونه‌ای غیر مستقیم به یافته‌های دیگران دست‌اندازی می‌کنند و حاصل رنجشان را تصاحب می‌کنند. دزدان، سارقان مسلحان، قانون‌شکنان، باجگیران، و آدم ربایان، نمونه‌های آشکار چنین کسانی به شمار می‌روند.

ساده‌ترین و غریزی‌ترین بازدارنده این کسان، حس انتقام است. این حس غریزی به انسان کمک می‌کند تا در برابر متجاوزان و باجگیران بی‌تفاوت نباشد، بلکه سزای آن‌ها را کف دستشان بگذارد. این حس بازدارنده به متجاوزان بالقوه هشدار می‌دهد که اگر دست از پا خطا کنند، در معرض انتقام قرار خواهند گرفت.

بدین ترتیب، حس انتقام‌طلبی و انتقام‌جویی یکی از مکانیزم‌های حفاظتی جامعه و حفظ آن در برابر کجکاری و کژروان است. اما معضل حس انتقام آن است که تقریباً حد و مرزی ندارد و این حس شخص آسیب دیده و جفاکشیده را تشویق می‌کند تا سزای متجاوز را آن گونه که حقش است کف دستش بگذارد. اما «سزای» او چیست؟ این دیگر تابع حس غریزی انتقام گیرنده و شدت خشم او است. به همین سبب، چه بسا در برابر یک خطای کوچک، یک خاندان نابود می‌شوند و به انتقام ریخته شدن خونی ناحق، قبیله‌ای تباه می‌شوند. تاریخ به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه این حس انتقام به‌شکلی کورانه عمل می‌کند و تا آرام بگیرد، چه خونها ریخته و بی‌گناهان قربانی می‌شوند.

قصاص

برای حفظ جامعه و پیشگیری از انتقام کورانه، نهاد قصاص شکل می‌گیرد که عمدتاً دو ویژگی دارد، یا باید داشته باشد، نخست محدود کردن دامنه عمل انتقامی، و دوم شخصی کردن انتقام. طبق ویژگی نخست، انتقام باید تنها شامل همان عملی باشد که از سوی شخص خطاکار سرزده است. منطق چشم در برابر چشم، و دندان در برابر دندان، از این جهت نه ترویج خشونت، بلکه تلاشی است در جهت کاهش دامنه انتقام. در حالی که حس انتقام‌جویی فرمان می‌دهد که در برابر یک چشم، ده‌ها چشم از حدقه بیرون آورده شود، آیین قصاص، آن را محدود به یک چشم می‌کند. دومین ویژگی نهاد قصاص، شخصی‌سازی آن است. حس انتقام تصور می‌کند که همه کسانی که به‌نحوی با شخص خطاکار خویشاوندی یا نزدیکی دارند، مقصرند و باید دود آتش انتقام به چشمشان برود. حال آن که نهاد قصاص بر شخصی بودن جرم و مجازات تأکید و می‌کند و فرمان می‌دهد: و لا تزر وازره وزر اخری؛ هیچ کس بار دیگری را بر دوش نمی‌کشد و پاسخ‌گوی گناه دیگری نیست. این ویژگی است که انتقام را از عملی کورانه به پاسخی سنجیده تبدیل می‌کند و مانع گسترش خشونت می‌شود.

طبق آیین قصاص، اگر شخص «الف»، آگاهانه و عامدانه شخص «ب» را کشت، بازماندگان «ب» حق دارند که فقط شخص «الف» را و نه وابستگان او را بکشند. قصاص به این معنا یکی از مکانیزم‌های نظارتی و بازدارنده در جامعه است و به خاطیان و جنایتکاران بالقوه هشدار می‌دهد که اگر خطایی جدی کردند، کیفری سخت در انتظارشان است. به این معنا، قصاص لازمه بقا و سلامت جامعه است.

اما اگر منطق قصاص به‌قوت و شدت همواره به کار گرفته و تصور شود که تنها راه پیشگیری از خطاکاری است، پیامدهای ناخوشایندی خواهد داشت. کشاورز جوانی را تصور کنید که در یک دعوای خانوادگی پدر زن خود را کشته است. پسر مقتول، یعنی برادزن قاتل، خواستار قصاص است. در حالیکه دختر مقتول، یعنی همسر قاتل، خواستار گذشت است. قاتل دو فرزند دارد و اعدام اوْ هم این زن را بی سرپرست می‌کند و هم فرزندانش را یتیم. دختر مقتول مصرانه از برادرش می‌خواهد تا فرزندانش را یتیم نکند، اما او پاسخ می‌دهد که: «خودم در حق آن‌ها پدری خواهم کرد». این ماجرا شش سال تمام طول می‌کشد و سرانجام پسر مقتول مدعای خود را به کرسی می‌نشاند و شوهر خواهرش را به بالای دار می‌فرستد. این ماجرایی است واقعی که دو دهه قبل در کشورمان رخ داد. این قصاص، آیا قدرت بازدارندگی دارد؟ آیا به هدف خود رسیده است؟ آیا سلامت جامعه را تأمین کرده است؟

این جا است که باید به جای گشودن دست بازماندگان در اجرای قصاص، معیارهای دقیق‌تری وضع کرد و مثلاً میان قتل‌های برنامه‌ریزی شده و در کمال خونسردی جنایتکاران حرفه‌ای و کژروان اجتماعی، و قتل‌هایی که زاده خشم و جنون آنی است تفاوت گذاشت. کافی نیست تا کسی خشمگین باشد و چاقویی به دست بگیرد تا قتل ارتکابی او، «عمد» به شمار رود. شاید وجدان عمومی در این زمینه راهنمای نسبتاً خوبی باشد. طی سال‌های اخیر چند محیطبان به دلیل کشتن شکارچیان غیر مجاز محکوم به قصاص نفس و اعدام شدند. اما اقدامات گسترده شخصیت‌ها و گروه‌های خودجوش، نشان داد که این قبیل قتل‌ها، هرچند با آلت قتل، یعنی تفنگ، صورت گرفته است، اما واقعاً قتل عمد نبوده و هدف قاتلان «کشتن» شکارچیان نبوده است، برعکس آنان در پی بازدارندگی یا دفاع مشروع از خود بوده‌اند که این اتفاق رخ داده است. لذا اگر بخواهیم جامعه را تنها بر اساس منطق قصاص حفظ کنیم و منطق چشم در برابر چشم را همه جا به کار گیریم، به تعبیر گاندی به زودی سراسر مردم جهان کور خواهند شد. این نگاه به قصاص به واقع و به نوعی افتادن در چرخه انتقام است که به تعبیر مولانا «خون به خون شستن» به شمار می‌رود و ما را به جایی نخواهد رساند.

بخشش

نهاد قصاص، همه روح اخلاقی قرآن و اسلام را منعکس نمی‌کند، بلکه عمدتاً بیانگر روح حقوقی آن است که فروتر از روح اخلاقی اسلام است. تعلیمات حقوقی اسلام هرچند برای حفظ جامعه لازم است، اما برای اعتلای آن کافی نیست. در برابر قصاص، قرآن کریم آموزه برتر و والاتری دارد؛ بدی را به نیکی پاسخ دادن که کاری است دشوار اما بایسته. آموزه قرآن در این زمینه روشن است:

نیکی و بدی برابر نیستند. بدی را به نیکی پاسخ بده تا کسی که میان تو و او دشمنی است، چون دوستی مهربان گردد. اما جز کسانی که صبر پیشه کرده‌اند از آن برخوردار نمی‌شوند و جز کسانی که دارای بهره‌ای بزرگ هستند از آن برخوردار نمی‌شوند.[۱]

تسلط بر حس انتقام‌جویی و حتی گذر از قصاص، به شکل‌گیری فضیلت بخشش می‌انجامد. بخشش اقدامی از سر درماندگی و عجز نیست، بر عکس اقدامی است مقتدرانه. اصولاً بخشش شرایطی دارد که نخستین آن داشتن قدرت انتقام و یا قصاص است. در متون دینی و اخلاقی ما عفو از سر قدرت از سنت‌های پیامبران معرفی شده است. همچنین در داستان‌های متعددی بزرگان دین، مانند سیدالشهدا، نماد بخشش و گذشت و قهرمانان بخشایش بوده‌اند.

در حالی که انتقام اقدامی است غریزی و معمولاً بی‌نیاز از آموختن، قصاص مستلزم اندکی انضباط و خودداری است. اما بخشش نیازمند تلاشی بزرگ برای غلبه بر خود و پرورش این فضیلت در خویش است. بخشش، فضیلتی است میان دو رذیلت: انفعال اخلاقی و کینه‌توزی. انفعال در برابر ستمی که متوجه ما شده است خطا است. زیرا این کار هم به ضرر قربانی است و هم ستمگر و هم در درازمدت به زیان جامعه است. از سوی دیگر انتقام‌جویی و کینه‌توزی نیز خطا است و هم به قربانی آسیب می‌زند و هم به شخص ستمگر و هم به جامعه. بخشش به مثابه فضیلت در این میانه ایستاده است و مانع از افراط و تفریط می‌شود. برای آن که بخشش کارکرد واقعی خود را داشته باشد، دومین شرط باید احراز شود و آن اعتراف به خطا از سوی شخص خطاکار است. لازمه بخشش آن است که شخص خطاکار از رفتار خودش پشیمان و مصمم به تغییر و اصلاح آن باشد. در غیر این صورت، بخشش به جای گسترش اخلاق در جامعه مایه استمرار کجکاری مجرمان خواهد بود. به همین سبب، کاربست بخشش افزون بر داشتن فضیلت صبر و خویشتداری، نیازمند حکمت و فهم درست موقعیت است.

در حالی که کارکرد و فایده قصاص اندک و محدود است، بخشش کارکرد و فواید گسترده‌تری دارد. نخست، آن که  بخشش به سود شخص بخشنده و بخشایشگر است. کسی که می‌آموزد تا از سر اقتدار گذشت کند و ببخشد، فضیلتی را در خود پرورش می‌دهد که جز از این راه به دست نمی‌آید. همچنین خود را از اسارت کینه و نفرت و گذشته رها می‌کند و از سطح دشمن خطاکار خود فراتر می‌رود. دومین فایده بخشش آن است که بسیاری از خطاکاران، در صورتی که به خطای خود اعتراف کرده باشند، فرصتی خواهند یافت تا به انسان‌های بهتری تبدیل شوند و سومین فایده بخشش آن است که در مجموع جامعه از فرهنگ بخشش بیشتر منتفع خواهد شد تا فرهنگ انتقام یا قصاص.

مقصود آن نیست که همواره بخشش از قصاص برتر است. همان گونه همواره قصاص را مقدم داشتن خطا است، بخشش را فضیلتی مطلق دانستن هم حماقت اخلاقی است. همان گونه که اشاره شد، کاربست این فضیلت مستلزم داشتن حکمت و فهمی درست از ابعاد کاری است که می‌کنیم و توجه به متن و بافتی که در آن این فضیلت را به کار می‌گیریم. چه بسا زمانی عدالت مقتضی قصاص است و زمانی محبت و احسان خواستار بخشش. بدین ترتیب، بخشش مستلزم فهم درست انگیزه‌های خود، مهار غرایز و به خصوص خشم خویش و توجه به ابعاد گسترده رفتار خود در جامعه است.

در سنت و سخنان امام علی (ع) و رفتارهای شخصی وی، شاهد توجه به بحث انتقام، قصاص، و بخشش یا عفو هستیم که بسیار درس‌آموز است. من بحث را با اشاره به ماجرای ضربت خوردن آن بزرگوار به پایان می‌برم.

پس از آن که حضرت امیر مؤمنان (ع) ضربت خورد، در وصیت خویش، نخست بازماندگان خود را از انتقام گرفتن پرهیز داد، در پی آن به آنان حق قصاص داد، و سرانجام آنان را به بخشش دعوت کرد.

ضربت خوردن حضرت امیر و اقدام جنایتکارانه ابن ملجم در جامعه ملتهب آن روز، زمینه خوبی برای انتقام‌کشی و خون‌ریزی به بهانه قتل امیر مؤمنان کرده بود، به همین سبب ایشان در بخشی از وصیت خود گفتند:

«فرزندان عبدالمطلب، مبادا خون مسلمانان را بریزید و بگویید: “امیر مؤمنان کشته شده است!” بدانید که جز قاتل من نباید کشته شود. بنگرید، اگر من بر اثر این ضربت او مُردَم، او را تنها یک ضربت بزنید و از مُثله کردن او بپرهیزید، که از رسول خدا شنیدم که فرمود: “از مٌثله کردن حتی سگ درنده بپرهیزید.”»[۲]

بدین ترتیب، در برابر یک ضربت، آنان را مجاز به زدن فقط یک ضربت کرد. اما در وصیت دیگری آنان را به عفو فراخواند و گفت:

«من دیروز همراه شما بودم و اینک عبرت شمایم و فردا از شما جدایم. اگر بمانم، خود اختیاردار خونم هستم و اگر فانی شوم، فنا میعاگاه من است. و اگر ببخشم، بخشش برایم مایه قرُبت و برایتان نیکی است. پس ببخشید “آیا دوست ندارید که خداوند از شما درگذرد؟”»[۳]

این جا ممکن است پرسشی پیش کشیده شود. اگر امام علی (ع) فرزندانش را به بخشش دعوت کرد، چرا آنان با شمشیر به ابن ملجم ضربه زدند و او را از پای درآوردند؟

پاسخ‌های گوناگونی به این پرسش می‌توان داد که با توجه به سیر این بحث، من یکی را قانع‌کننده‌تر می‌یابم. همان طور که اشاره کردم، دومین شرط بخشش آن است که شخص خطاکار از خطای خود پشیمان و مصمم به تغییر رفتار خویش باشد. اما شواهد تاریخی نشان می‌دهد که ابن ملجم تا آخرین لحظه از کار خود شادمان و به آن مفتخر بود و می‌پنداشت خدمتی بزرگ به دین کرده است. به همین سبب، جایی برای بخشش نبود و بازگشت او به جامعه دیگران را در معرض آسیب قرار می‌داد.



[۱] وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَهُ وَلَا السَّیئَهُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَینَک وَبَینَهُ عَدَاوَهٌ کأَنَّهُ وَلِی حَمِیمٌ. وَمَا یلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ. (سوره فصلت، آیات ۳۴-۳۵)

[۲] یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، لا أُلْفِیَنَّکُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ خَوْضاً تَقُولُونَ: قُتِلَ‏ أَمیرُالْمُؤْمِنِینَ‏! أَلا لا تَقْتُلُنَّ بِی إِلَّا قَاتِلِی، انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِن ضَرْبَتِهِ هَذِهِ، فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَهً بِضَرْبَهٍ، ولا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ، فإنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّه صلى الله علیه و آله یَقُولُ: إِیَّاکُمْ والْمُثْلَهَ، ولَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ» (نهج البلاغه، نامه ۴۷).

[۳] أَنَا بِالأَمْسِ صَاحِبُکُمْ والْیَوْمَ عِبْرَهٌ لَکُمْ وغَداً مُفَارِقُکُمْ إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی وإِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی وإِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَهٌ وهُوَ لَکُمْ حَسَنَهٌ فَاعْفُوا «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّه لَکُمْ» (نهج البلاغه، نامه ۲۳).

این نوشته در دین آنلاین

فلسفه ورزی در سی ثانیه

یادداشت‌ها و برداشت‌هایی از سفر فرانکفورت (۵)
فلسفه‌ورزی در سی ثانیه
سید حسن اسلامی

فلسفه ورزی در سی ثانیه – سید حسن اسلامی

 

برای فلسفه‌دوستان و فلسفه‌ورزان، آلمان طنین‌افکن نام کانت، هگل، شوپنهاور، و نیچه است. شهر فرانکفورت هم با نام مکتب فرانکفورت و کسانی مثل آدورنو، هورکهایمر و آخرین بازمانده این نسل، هابرماس گره خورده است. طبیعتاً همین که پایم به فرانکفورت رسید، در پی تحقیق و تفحص برآمدم تا وضع این مکتب را بدانم. اما هرچه گشتم خبری از آن نبود، جز پوستر بزرگی از آدورنو در مدخل دانشگاه گوته.

 

متن کامل را اینجا بخوانید.