بایگانی برچسب: اخلاق

ابزار و ارباب

در سال ۱۹۴۹ سیزده مرد آتش‌نشان در مواجهه با آتش‌سوزی جنگلی در مونتانا کشته شدند. به همین سبک در سال ۱۹۹۳ دوازده زن و مرد آتش‌نشان در آتش‌سوزی جنگلی کلورادو کشته شدند. آنها با آنکه افرادی مجرب بودند، برای رویارویی با این نوع آتش‌سوزی آموزش ندیده بودند. در بررسی‌ها مشخص شد که آنها کوله‌پشتی‌های خود را که پر از ابزار بود اما به کارشان نمی‌آمد، تا آخرین لحظه بر زمین نگذاشتند و همین آنها را سنگین و تحرک را برای‌شان دشوار می‌کرد. در صورتی که اگر کوله‌های خود را بر زمین می‌گذاشتند، می‌توانستند از آتش‌سوزی بگریزند. من و شما نیز این کوله‌بارهای معرفتی، روشی و تکنیکی را بر دوش داریم و گاه باید آنها را زمین بگذاریم و خود را سبک‌بار کنیم اما قادر نیستیم.

ما برای موفقیت در کار خود ابزارهایی می‌سازیم. این ابزارها گاه فنی و مادی است و گاه ذهنی است. گاه یک چکش است و گاه یک راهبرد و شیوه برخورد با مسائل زندگی. به تدریج به این ابزارها عادت می‌کنیم و در درازمدت به عادت‌ها و روش‌های آموخته شده خود سخت می‌چسبیم و این کار در زمانه تغییرات شگرف مایه شکست ما می‌شود. کارل‌ ویک چندین دهه است که رفتار افراد مختلف را در شرایط بحرانی بررسی و تحلیل می‌کند. از نظر او در این شرایط رفتار آموخته شده تشدید و بعدها در حالت عادی نیز همان رفتارها تکرار می‌شود و ما انعطاف‌ناپذیری ذهنی و خشکی معرفتی را تجربه می‌کنیم.

اما چرا در مواقع لزوم ابزارهای کهنه را که دست و پای ما را می‌بندند بر زمین نمی‌گذاریم؟ و چرا سراغ ابزارهای کارآمدتری نمی‌رویم؟ کارل ویک دلایل متعددی را برمی‌شمارد از جمله آنکه:

۱- نشنیدن. گاه پیام واضح کسی را که می‌گوید ابزار را بر زمین بگذارید، نمی‌شنویم.

۲- توجیه کردن. هنگامی که دلایل کافی برای تغییر به دست نمی‌آوریم، مقاومت می‌کنیم.

۳- اعتماد نکردن. وقتی به کسی که به ما هشدار می‌دهد اعتماد نداریم، مقاومت می‌کنیم.

۴- توهم مهار. آموزش سنتی به ما مفروضاتی درباره علت و معلول و رابطه خطی آنها داده است که مانع از تغییر می‌شود.

۵- نداشتن مهارت. گاه چون نمی‌دانیم چگونه ابزار خود را بیندازیم، آن را همچنان نگه می‌داریم.

۶- ترس از ابزار تازه. در مواقع ترسناک ابزار خود را حفظ می‌کنیم، چون از ابزار جدید بیشتر می‌ترسیم.

۷- ترس از شکست. به زمین انداختن ابزار کهنه یعنی قبول شکست. لذا ابزار خود را نگه می‌داریم تا نشان بدهیم هنوز برنده‌ایم.

۸- همرنگی با دیگران. گاه ابزار خود را حفظ می‌کنیم، چون دیگران نیز چنین کرده‌اند. هر کسی از وضع پیش آمده می‌ترسد اما فکر می‌کند که دیگران آرام هستند پس مساله‌ای نیست.

۹- بی‌اعتنایی به نتایج. ما ابزار خود را نمی‌اندازیم، چون باور نداریم که این کار تاثیری دارد. ما تاثیرات کوچک را جدی نمی‌گیریم و همواره در پی تاثیرات بزرگ هستیم.

۱۰- همذات‌پنداری. گاه هویت خود را از ابزارها می‌گیریم. در نتیجه، انداختن آنها یعنی از دست دادن هویت خویش. اینجاست که ابزار ما ارباب ما می‌شود.

ستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد / چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۸

یکی در بیابان سگی تشنه یافت: درباب کشتار نظام‌مند سگ‌ها

شیوه رفتار با حیوانات می‌تواند نشانه خوبی از رشد اجتماعی و اخلاقی جامعه باشد. اخباری که گویای رفتار هولناک با حیوانات، بخصوص سگ‌ها و کشتار نظام‌مند آنان است، نویدی از وضع اخلاقی جامعه ما نمی‌دهد. آنچه که بر سگ‌ها می‌گذرد، نه با تفکر اجتماعی مدرن سازگاری دارد و نه ریشه در سنت اخلاق اسلامی دارد. در اینجا من اشاراتی به سنت اسلامی خواهم کرد تا ببینیم چگونه اخلاقیات رفتار ما با حیوانات مانند برف در دل تابستان در حال ذوب شدن است.

روایت معروفی در منابع اسلامی آمده است که طبق آن زنی تن‌فروش در بیابانی سگی تشنه یافت و با کفش خود برایش از چاهکی آب کشید و به او نوشاند. به گفته پیامبر اکرم(ص)بر اثر همین یک رفتار خداوند او را مشمول رحمت خود کرد. در این حال یکی از یاران رسول خدا پرسید:‌ آیا رفتار درست با چهارپایان هم «اجری» دارد برای ما؟ و حضرت پاسخ داد:‌ آری سیراب کردن هر جگر تشنه‌ای اجر دارد. طبق این حدیث، عرصه اخلاق و رفتار درست اختصاص به انسان‌ها ندارد و هر موجود زنده‌ای مشمول عرصه اخلاق است.
سعدی این حدیث را دستمایه خود ساخته با کمی دستکاری روایتی از این دست از آن در بوستان به دست می‌دهد:
‫یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
‫کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
‫خبر داد پیغمبر از حال مرد
‫که داور گناهان از او عفو کرد

آموزه‌هایی از این دست موجب شد تا در میان جامعه اسلامی ملاطفت خاصی با حیوانات رواج پیدا کند و سگ‌ها نیز از تعرض دیگران در امان باشند، تا جایی که در یکی از منابع اخلاقی قرن ششم این داستان آمده است که بخوبی نگاه عارفان مسلمان را به سگ‌ها نشان می‌دهد.
«و خواجه امام ابو اسحق شیرازی روزی در راهی می‌رفت. سگی فرا پیش آمد، شاگردی که در خدمت بود، بانگ بر سگ زد تا راه آن بزرگ خالی شود. خواجه امام گفت: لا تطردوه! اما علمت آن الطریق بینی و بینه مشترک [مرانیدش، مگر نمی‌دانی که راه میان من و او مشترک است؟]» (مکارم اخلاق، رضی‌الدین ابو جعفر محمد نیشابوری، در دو رساله در اخلاق، به کوشش محمد تقی دانش‌پژوه، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۴۱، ص ۱۱۱)
در سیاستنامه نظام الملک طوسی نیز داستان یکی از بزرگان آمده است که خداوند فقط به خاطر رفتار مهربانانه او با سگی گَرگین یا دچار بیماری گری، او را می‌بخشد و در جوار رحمت خود جای می‌دهد. سیاستنامه، سیر الملوک. حسن بن علی نظام الملک طوسی، به کوشش دکتر جعفر شعار. تهران، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، چاپ ششم ۱۳۷۳، ص ۱۷۷-۱۸۰).
داستان اصحاب کهف و اشاراتی که به سگ آنها در قرآن شده است، دستمایه عارفانی چون عطار شده است تا درباره ارزش عمل و رفتار درست تأکید کنند و بگویند در این عالم این خداوند است که: «گه سگی را ره دهد در پیشگاه/ گه کند از گربه‌ای مکشوف راه». رفتارهایی که امروزه مشخصاً بر ضد سگ‌ها صورت می‌گیرد، گویی بر یک فرض مسلم استوار است و آنکه سگ‌ها موجودات یا اشیای اضافی هستند که ناخواسته وارد عالم خلقت شده‌اند و وظیفه ما است که آنها را از صفحه روزگار پاک کنیم. حال آنکه آنها را کسی آفریده است که ما به اصطلاح اشرف مخلوقات خود را آفریده او می‌دانیم. در نتیجه گویی کشتار نظام‌مند سگ‌ها تلاشی است در جهت اصلاح خطای خالق! سخن کوتاه، این شیوه فارغ از ناکارآمدی، نه با سنت اسلامی سازگار است و نه با نگرش اکولوژیک مدرن همسو است. بهتر است وقتی با معضلی مواجه می‌شویم، به‌جای پاک کردن صورت مسأله، درست با آن مواجه شویم.

سید حسن اسلامی اردکانی

یادداشت صفحه اول روزنامه ایران، ۳۰ مرداد ۱۳۹۸

@hassan_eslami

http://www.iran-newspaper.com/newspaper/item/519629

آیا ویرایش زبانی و ساختاری آثار دیگران مجاز است؟

آیا ویرایش زبانی و ساختاری آثار دیگران مجاز است؟

سید حسن اسلامی‌ اردکانی

دکارت جمله معروفی درباره برابری عقل انسان‌ها دارد که بارها به آن استناد شده است. این جمله در آغاز رساله کوتاه «گفتار در روش راه بردن عقل» آمده است. سال‌ها پیش این جمله را از کتاب سیر حکمت در اروپا یادداشت کرده بودم. به تازگی خواستم این جمله را از خود این رساله که به شکل مستقلی منتشر شده است، نقل کنم که متوجه شدم نوشته این دو متن اندکی متفاوت است. در سیر حکمت در اروپا عبارت این‌گونه است:

«میان مردم عقل از هر چیز بهتر تقسیم شده است؛ چه هر کس بهره خود را از آن چنان تمام می‏داند که مردمانی که در هر چیز بسیار دیر پسندند، از عقل بیش از آنکه دارند آرزو نمی‌کنند.» (سیر حکمت در اروپا از زمان باستان تا مأئه هفدهم مذیل به ترجمه گفتار دکارت فیلسوف فرانسوی، محمدعلی فروغی، تهران: زوار، ١٣۶٠، ج١، ص٢١٣.)

همین عبارت در این رساله که به همت انتشارات علمی و فرهنگی و پیش‌تر نشر مهر دامون (١٣٨۵) منتشر شده به این شکل دگرگون و اصلاح شده است:

«میان مردم، عقل از هر چیز بهتر تقسیم شده است، زیرا هر کس بهره خود را از آن چنان تمام می‌داند که مردمانی که در هر چیز دیگر بسیار دیرپسندند، از عقل بیش از آنکه دارند آرزو نمی‌کنند.» (گفتار در روش راه بردن عقل، رنه دکارت، ترجمه محمد علی فروغی، تهران، علمی و فرهنگی، ١٣٩۴، ص١)

در اینجا ناشر دست به ویرایش زبانی و ساختاری نوشته فروغی زده است و «چه» را به «زیرا» تبدیل کرده است و بدین ترتیب، حال و هوای این متن را که قدیمی بود و می‌توانست برای خواننده امروزی گنگ بنماید، مدرن کرده است. در ادامه نیز فروغی نوشته بوده است «چه ذهن نیکو داشتن کافی نیست»، اما این عبارت چنین دگرگون شده است «زیرا ذهن نیکو داشتن کافی نیست». گویی ویراستار طبق یک دستورالعمل ویرایشی همه «چه»‌ها را به «زیرا» تبدیل کرده است.

باز در توضیح جمله بالا، فروغی خود در پانوشت مطلبی آورده است که این‌گونه آغاز می‌شود «در بادی نظر این مدعا غریب می‌نماید» اما در متن جدید این‌گونه جمله آغاز می‌شود «در بادی امر این مدعا غریب می‌نماید».

ویرایش همه نوشته‌ها مجاز و کاری است ستودنی. اما حکم انواع ویرایش متفاوت است. انجام ویرایش فنی و صوری بر همه نوشته‌ها ظاهرا مجاز است و این کار به بهتر خواندن متن یاری می‌رساند. در این نوع ویرایش صرفا علائم نگارشی افزوده و اغلاط املایی اصلاح می‌شود و بیش از آن ویراستار متن را دستکاری نمی‌کند.

اما در ویرایش زبانی و ساختاری، ویراستار در متن تصرف می‌کند، برخی واژه‌ها را حذف و برخی را به‌روز می‌کند و واژه‌ای جایگزین واژه دیگری می‌کند و گاه ساختار نوشته را دگرگون می‌کند و جملات مرکب را می‌شکند یا جملات ساده را در هم می‌آمیزد و متنی متفاوت به دست می‌دهد. در صورتی که نویسنده متنی زنده باشد و خودش اقدام به این کار کند یا با موافقت او این کار صورت گیرد، حرفی نیست. اما اگر مولف از دنیا رفته باشد و سال‌ها از نشر آن متن گذشته باشد، آیا دیگران حق دارند که در آن چنین تصرفی کنند، حتی در حد تغییر یک واژه؟ برای مثال، آیا کسی حق دارد مفاتیح الجنان مرحوم شیخ عباس قمی را بردارد و به دلیل کهنه بودن برخی تعبیرات آنها را ویرایش کند و متنی زیبا در حد نوشته‌های ابراهیم گلستان به دست بدهد؟ فراموش نکنیم که فروغی خود یکی از استادان درست‌نویسی و استوارنویسی بوده و اگر به جای زیرا از «چه» استفاده کرده است، شاید در آن زمان این قید گویاتر بوده و شاید فروغی خود به این نکته عنایت و توجه داشته است. حال آیا ما حق داریم فضای خاص فروغی را با برخی دستورالعمل‌های امروزین نگارش به هم بزنیم و متنی متفاوت به دست بدهیم؟

در اینجا نمی‌خواهم حکم نهایی صادر کنم. اما تصور می‌کنم این‌گونه دستکاری‌ها حتی اگر جزیی باشد، در درازمدت اعتماد به نوشته‌های ویرایش شده و جدیدالانتشار را می‌کاهد و محققان ترجیح می‌دهند که در این گونه موارد به همان نسخه‌های ویرایش نشده مراجعه کنند. من الان در حال نوشتن متنی هستم و می‌خواهم همین جمله دکارت را نقل کنم و مانده‌ام که به کدام نوشته استناد کنم؛ به آن نوشته قدیمی ویرایش نشده نشر زوار یا متن ویراسته و شیک، اما دستکاری شده، انتشارات علمی و فرهنگی!

پی‌نوشت: در کتاب اخلاق و آیین نقد کتاب (موسسه خانه کتاب، ١٣٩١) نمونه‌های متعددی از این‌گونه دستکاری‌های متون قدیمی که گاه گسترده بوده است، آورده‌ام که توجه به آنها بد نیست.
روزنامه اعتماد، ۴ شهریور ۱۳۹۷

لینک کوتاه:

http://hassaneslami.ir/?p=639

 

چاپ جدید «امر به معروف و نهی از منکر» (۱۳۹۷)

زندگی مسئولانه

واسلاو هاول در مارچ ۱۹۹۵ در دانشگاه ویکتوریا در ولنگتن درباره مسئولیت روشنفکران سخنرانی کرد. اندیشه اصلی وی در آن سخنرانی آن بود که زمانی عمده روشنفکران می‌خواستند جهان را سراسر دگرگون کنند و طرحی نو در اندازند، حال آنکه شکست تاریخی جریان چپ آنان را یکسره نومید و بی‌تفاوت کرد. از این منظر، نتیجه شکست تلاش برای تغییر جهان و ایجاد بهشت زمینی، یا مهندسی کل‌گرا، در جهان کمونیستی، به انکار هرگونه رسالتی برای روشنفکران انجامید. اما همان طور که آن نظر نادرست بود، این عکس العمل نیز غلط است. سپس هاول نتیجه می‌گیرد باور به ارتباط همه اجزای جهان و تلاش متواضعانه برای اصلاح وضع موجود، غیر از اعتقاد به وجود چند قانون کلی و ادعای کشف آن است. مسئولیت روشنفکر آن است که طبق فهم خود برای بهبود جهان تلاش کند. (مسئولیت روشنفکران، واسلاو هاول،‌ ترجمه حسن کامشاد، کلک، شماره ۷۶-۷۹، تیر-مهر ۱۳۷۵، ص ۱۲۷-۱۳۲٫ بازچاپ شده در مترجمان، خائنان: مته به خشخاش چند کتاب، حسن کامشاد، تهران، نشر نی، ۱۳۸۶، ص ۴۹-۵۶٫)

داستان امر به معروف و نهی از منکر در کشورمان نمونه کوچکی از این افراط و تفریط به شمار می‌رود. گاه به ضرب چماق امر به معروف و نهی از منکر صورت می‌گیرد، و گاه این آموزه بنیادی دینی-اجتماعی یکسره نادیده گرفته می‌شود. برخی از کسانی که در اردوگاه اول قرار دارند، نگاهی محدود به آن دارند. در دام نوعی صورت‌گرایی و تقلیل‌گرایی می‌افتند که حاصل آن گاه دیدن چند فقره موی عیان شده زنی و نادیدن صدها فساد گسترده اقتصادی و سیاسی و دزدی‌های نظام‌مند است.

در برابر نگرش سنتی بالا و در واکنش به این جنس امر به معروف و نهی از منکر، شاهد نگاه نادرست متقابلی هستیم که آن را بی‌موضوع می‌کند و می‌کوشد آن را از عرصه جامعه بزداید. گویی این فریضه امری تجملی یا تحمیلی است و می‌توان مسلمان زیست، بی‌آنکه کاری به آن داشت. حال آنکه مسلمانی مستلزم و مقتضی داشتن حس مسئولیت اجتماعی و زندگی مسئولانه است. مسئولیت اجتماعی نیز تعبیر دیگری از امر به معروف و نهی از منکر است. این که کسانی تصور نادرستی از امر به معروف و نهی از منکر داشته باشند و آن را رواج دهند، دلیل خوبی نمی‌شود که کسان دیگری به جای اصلاح این تصور خطا،‌ یکسره منکر ارزش و ضرورت آن شوند.

در تشبیه زیبایی از رسول اکرم (ص) مردم جامعه چونان مسافران یک کشتی هستند. در عین حال که هیچ مسافری حق مداخله در کار دیگران و تجسس ندارد، هیچ مسافری هم حق ندارد که در قسمت اختصاصی خود هر کاری انجام بدهد و جان دیگران را به خطر اندازد. محافظت از محیط زیست، مخالفت با تخریب آن، حساسیت در قبال مصرف‌گرایی، رعایت حقوق دیگران، دفاع از آزادی مدنی، مقابله با اخبار دروغین و ترور شخصیت، ممانعت از مصادره شخصیت‌ها و دستکاری نوشته‌های آنان، حفاظت از حقوق معنوی و مالکیت فکری نویسندگان و هنرمندان و مبدعان و ده‌ها فعالیت دیگر از این دست، همه نیازمند باور به امر به معروف و نهی از منکر است. با این نگاه، زندگی در جامعه و زیست مسئولانه نیازمند باور و پایبندی به این آموزه و کاربست آن در عمل است.
کتاب مختصر امر به معروف و نهی از منکر برآمده از چنین باور و نگاهی بود که در سال ۱۳۷۵ منتشر شد. اینک پس از دو دهه، با تغییراتی مختصر، بازچاپ و به همت نشر طه منتشر می‌شود. در این کتاب کوشیده‌ام به زبانی ساده و به شکلی منسجم گزارشی از جایگاه، اهمیت، ابعاد و شرایط و اخلاقیات این آموزه دینی به دست دهم و تأکید کنم که استفاده نادرست از این آموزه، نباید ما را به کنار نهادن آن بکشاند. در این کتاب بحثی تازه یا پژوهشی متمایز دیده نمی‌شود. گزارشی است ساده، کوتاه و در عین حال روشن و مختصر درباره یکی از ابعاد مسلمان زیستن در جهان امروز، که می‌توان آن را در سه نشست خواند و به پایان رساند. خواندن و پراکندن این کتاب و کتاب‌هایی از این است به واقع، نوعی فعالیت مدنی و تلاش برای تحقق زندگی مسئولانه و آگاهانه است. لذا از کسانی که در پی زندگی بهتری برای فردای این کشور و نسل آینده هستند، دعوت می‌کنم به گسترش چنین بحث‌هایی یاری رسانند.

از همه کسانی که در فرایند صفحه آرایی، چاپ و نشر این کتاب همکاری داشتند، به خصوص آقایان سید علیرضا صالحی، مهدی گلزاری، محمد فیروزیان، سید حسن صالحی، علیرضا سالوند طجر، و سرکار خانم معصومه کرم پور سپاسگزارم.

شانزده شهریور ۱۳۹۷

@hassan_eslami

hassaneslami.ir

مقاله «فضیلت نوشتن»

فضیلت نوشتن
حیوان نویسا / مهارتی گریزناپذیر / چرا می نویسیم؟ / چگونه بنویسیم؟ / چقدر بنویسیم؟

ما می‌کوشیم از نوشتن بگریزیم. اشکالی هم ندارد. در سطح زیست غریزی، هیچ نیازی به نوشتن نداریم؛ همان گونه که حیوانات دیگر به این کار نیاز ندارند. با این حال، اگر بخواهیم به سطح تمدنی و انسانی گام بگذاریم، ناگزیریم فضیلت‌هایی را در خود پرورش دهیم که یکی از آنها نوشتن است.

در سنت یونانی، هرمس، پیام‌آور آسمانی، نوشتن را به بشر آموخت و در سنت اسلامی ادریس نبی نخستین کسی بود که بشر را با کتابت آشنا کرد. این مسئله گویای اهمیت نوشتن در فرهنگ بشری است.

چرا می نویسیم؟ چهار دلیل اصلی نویسندگان: (۱) خودخواهی؛ (۲) اشتیاق به اظهار زیبایی؛ (۳) دغدغه‌های تاریخی؛ (۴) انگیزه‌های سیاسی.

شمار قابل توجهی از بهترین نویسندگان، چه در یونان باستان، چه در جهان اسلام و چه در غرب معاصر از پرکاران بوده اند … پرنویسی رابه طور کلی خطا دانستن، خود خطا است.

خواندن/دریافت مقاله

+ لینک در کانال تلگرامی: https://t.me/hassan_eslami/85

@hassan_eslami

« فلسفه و صخره نوردی »

philosophy-climbing-seyyed-hassan-eslami.jpg

فلسفه و صخره نوردی

« فلسفه و صخره نوردی » منتشرشده در فصلنامه نقد کتاب کلام، فلسفه، عرفان (۵-۶)، صفحات ۲۴۳-۲۵۶.

شاید کنار هم گذاشتن این دو فعالیت بشری، کمی عجیب به نظر برسد؛ فلسفه انتزاعی‌ترین و نظری‌ترین فعالیت ذهنی انسان است، حال آن‌که صخره‌نوردی و کوه‌نوردی عینی‌ترین و شاید زمخت‌ترین فعالیت فیزیکی انسانی قلمداد شوند. به نظر می‌رسد فلاسفه در برج عاج تأملات نظری خود پناه گرفته و در حالی که مانند تالس، از چاله پیش پای خود خبر ندارند، سر در کار آسمان‌ها کرده‌اند. و از آن غریب‌تر، سقراط با افتخار این در چاله‌افتادن را نشان فیلسوفی می‌داند (افلاطون، ۱۳۶۷: ۳/۱۴۱۰). برعکس، کوه‌نوردان و سنگ‌نوردان ماجراجویانی هستند که از خزیدن به کنجی و گوشه‌نشینی بیزارند و در پی فتح قله‌های بزرگ و بالارفتن از دیواره‌های صاف و عمودی و گاه با شیب منفی هستند و از چنگ‌زدن و گلاویزشدن با صخره‌ها لذت می‌برند، هرچند این کارها مرگ آنان را در پی داشته باشد. کافی است آمار تلفات صخره‌نوردان را، به هنگام صعود و فرود، و آمار تلفات فلاسفه را، البته به هنگام فلسفه‌ورزی، مقایسه کنیم، تا متوجه تفاوت عمیق میان این دو فعالیت شویم. خطاهای فلاسفه معمولاً مرگ آنان را در پی ندارد، حال آن‌که خطایی کوچک هنگام صعود از دیواره‌ای می‌تواند نتایج مرگ‌بار در پی داشته باشد. حال بگذریم از این‌که فلاسفه‌ای مانند آلوین پلانتینگا، آرنی نایس، فیلسوف نروژی، و هانس کونگ کوه‌نوردان حرفه‌ای هستند، به نظر می‌رسد این دو فعالیت از هم فاصله زیادی دارند.با این حال، کتاب صخره‌نوردی: فلسفه برای همه، چشم‌انداز دیگری بر ما می‌گشاید. در این کتاب نوزده تن، که عمدتاً از استادان شاخه‌های گوناگون فلسفه، از فلسفه سیاسی گرفته تا معرفت‌شناسی هستند و همگی آنان سنگ‌نوردان حرفه‌ای هم هستند و گاه در دل کوهستان و در هنگامه صعود نیز بحث فلسفی را فراموش نمی‌کنند، گرد هم آمده‌اند تا ابعاد فلسفی سنگ‌نوردی و کوه‌نوردی را بازگویند.

خواندن/دریافت مقاله 

 

سنگدلی‌‌های معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات

فرارو – دکتر سیدحسن اسلامی*؛ الآن که کارنامه درخشان! دوران کودکی و نوجوانی خودم را بازنگری می‌کنم، می‌بینم در آن دست کم تجربه کشتن، یا مشارکت در قتل، دو سه مار، یک گربه، چندتایی گنجشک و کبوتر، ده بیست‌تایی مارمولک، عنکبوت، عقرب، و بی‌شمار حشرات دیگر ثبت شده است. بخشی از این کشتن‌ها ناخواسته و ناگهانی، و گاه احتمالاً از سر ضرورت بوده است. اما عمده آن‌ها آگاهانه و زاده تلاش برای سرگرم کردن خود و نوعی تفریح قلمداد می‌شده است.
البته زود نتیجه نگیرید که آدم بی‌رحمی بودم. نه، ظاهراً در آن روزگار که چندان خبری از اسباب‌بازی‌های برقی و تفریحات سالم و ناسالم امروزی نبود، این راهی بی‌خرج برای سرگرم کردن خود و پر کردن اوقات به ظاهر پایان نیافتنی دوران کودکی و نوجوانی بود. بچه‌ها کم و بیش این شیوه مرضیه را داشتند که با کشتن یا قطعه قطعه کردن حیوانات خود را سرگرم کنند.حتی بزرگترها که مثلاً عقلشان می‌رسید، در این زمینه دست کمی از ما نداشتند. کسانی بودند که گربه‌ای را می‌گرفتند. یک عدد گردو را انتخاب می‌کردند، مغزش را بدون آن که پوست گردو شکسته شود در می‌آوردند، و سپس در پوست گردو کمی قیر داغ می‌ریختند و بعد پای آن گربه را در گردو می‌گذاشتند و رهایش می‌کردند.

درماندگی و ناتوانی گربه از بالا رفتن از پله ها و گیج‌زدن‌هایش مایه تفریح و خنده این بزرگان عاقل بود. اگر هم کمی مهربان‌تر بودند، یک قوطی فلزی یا سطلی به گردن سگی می‌بستند و رهایش می‌کردند و به تلاش‌های آن حیوان درمانده می‌خندیدند.

یادم می‌آید که یکی از بزرگترها، که از علوم دینی هم حظی داشت، موشی را با شجاعت تمام گرفت. با مهارت پشت گردن موش را فشار داد تا آن که موش دهانش باز شد. بعد سیگاری که به لب داشت، (به جای آن‌ که به قول سپهری «به تاریکی شنها ببخشد») روی زبان آن موش خاموش کرد. در همه این مدت از دست و پا زدن و جیغ کشیدن آن موش لذت می‌برد و می‌خندید.هنوز برایم معمای این مرحوم حل نشده است که از این کار چه لذتی می‌برد. ولی ظاهراً لذت می‌برد و گرنه آدم عاقل، به خصوص که اشرف مخلوقات هم باشد، کار عبث نمی‌کند.

حتی بچه‌هایی با تربیت دینی هم از این بی‌رحمی معصومانه رها نبودند. نمونه روشن آن شمس لنگرودی است که با همه روحیه شاعرانگی‌اش که می‌گوید: «سنجاقک‌ها را نکشید، آقایان»، این گونه از نخستین خاطرات کودکی خود سخن می‌گوید:
بعد از ناهار همه خواب بودند و سکوت آن قدر ملموس می‌شد که می‌شد به آن دست زد و ما به حیاط می‌رفتیم و مارمولک‌ها را می‌گرفتیم و دمشان را می‌کندیم و چال می‌کردیم و معتقد بودیم که «آمد» دارد و حتماً به زودی پولی به دستمان می‌رسد.
گاه این بی‌رحمی‌ها در برابر چشمان بزرگترها و با رضایت یا دست کم خاموشی آن‌ها صورت می‌بست. من الآن متحیرم که ما بچه و بیشعور بودیم، اما این بزرگترها چرا چیزی نمی‌گفتند.نکته اصلی آن است که در آن زمان تقریباً هیچ آموزش رسمی و غیر رسمی به مثابه نکته‌ای تربیتی درباره رفتار حیوانات به ما تعلیم داده نمی‌شد.

من معمولاً در غالب مراسم و مناسک دینی از نماز جماعت گرفته تا عزاداری و دعای ندبه و سمات و توسل، شرکت می‌کردم و اصولاً بخشی از بازیگوشی من، و امثال من، در همین جلسات بود و داستان‌های گوناگون تاریخی و ادبی و تخیلی، از جمله داستان زعفر جنی، را در همین جلسات آموختم و به خاطر سپردم. اما هرگز یادم نمی‌آید که کسی جمله‌ای درباره سلوک با حیوانات به من یاد داده باشد و یا بر سر منبر گفته باشد. البته برخی بزرگترهای باسواد، که هنوز نسلشان کاملاً منقرض نشده است، یک جمله را همواره، از پیامبر اکرم (ص) نقل می‌کردند که فرمود: اقتلوا الموذی قبل أن یوذی؛ حیوان آزارنده را پیش از آن که آزار برساند، بکشید.

اما کسی نبود از این بزرگترها بپرسد پس چرا اصلاً خداوند این همه حیوان موذی آفریده است؟این چه کاری است که خداوند موجوداتی بیافریند و بعد ما هم آن‌ها را بی‌هیچ جرم و جنایتی بکشیم؟

آیا این مصداق فعل «عبث» نیست؟

مگر خداوند خودش را حکیم ننامیده است و آیا نگفته است که ما چیزی را به عبث و بازی نیافریدیم؟

آیا در همان قرآنی که بر این پیامبر فرود آمده تأکید نشده است که همه جنبندگان و پرندگان «امت‌هایی» چون ما هستند و در کتاب هستی هیچ کوتاهی صورت نگرفته است؟

و سرانجام چرا خدا به نوح فرمان داد تا از هر حیوانی جفتی برگیرد و در کشتی بگذارد و در این اقدام میان حیوان موذی و غیر موذی تفاوتی نگذاشت؟

نه ما بچه‌ها عقلمان به این سؤالات می‌رسید که بپرسیم و نه جرأت طرح آن‌ها را داشتیم و نه آن بزرگترها این قدر عقلشان می‌رسید که خودشان کمی تأمل کنند و شکافهای فکری و نظری و رفتاری را که دارند دریابند.بَاری، سالها گذشت. به تدریج خواندم و خواندم و خواندم و چون دیدم که در سنت دینی ما چقدر بر رفتار و سلوک درست با حیوانات تأکید شده است و در عین نگرش انسان‌محورانه چگونه همه زندگان روی زمین آفریدگان و «بندگان» خدا معرفی شده‌اند در شگفت ماندم.

برای مثال، در روایتی امام صادق از عابدی در میان بنی اسرائیل یاد می‌کند که همه عمر غرق در عبادت بود و کاری به خلق نداشت. روزی در حال نماز چشمانش به ‏دو پسربچه افتاد که خروسی را به دست گرفته بودند و پرهایش را می‏کندند. عابد هم بی‌توجه به کار آنان به عبادت خود ادامه داد. خداوند او را به سبب این بی‌رحمی و بی‌اعتنایی به زمین فرو برد.

باز در سنت دینی ما آمده است که پیامبر گفت: زنی گربه‌ای را زندانی کرد و او را از آب و خوراک بازداشت و به همین سبب دوزخی شد. از قضا برخی از فقها به استناد احادیثی از این دست، کشتن گربه را، حتی اگر ایجاد مزاحمت کند، حرام دانسته‌اند.

در این جا نمی‌خواهم وارد مناقشه نظری و علمی دوباره رفتار با حیوانات شوم. این بحث را در جاهای دیگری طرح کرده‌ام. ممکن است کسی متقابلاً احادیثی را نقل کند که برخی رفتارها را در قبال حیوانات مجاز بشمارد و یا کسانی به ادعای اشرفیت انسان دعاوی خود را موجه کنند.هدفم در این جا تأکید بر این نکته است که در دوران کودکی، با حیوانات چنان سنگدلانه رفتار می‌کردیم که گویی سنگی را به سنگ دیگری می‌کوبیم و می‌خواهیم آن را پودر کنیم. هیچ حساسیت و نگرانی نسبت به کارمان نداشتیم و کسی هم به ما نیاموخت که این کار خطا است و از سر هیچ منبری هم نشنیدم، من شخصاً نشنیدم، که به ما کودکان بیاموزند با حیوانات چگونه رفتار کنیم و آن‌ها را به تعبیر شاملو «سنگپاره در کف کودک» ندانیم. بلکه موجوداتی بدانیم که حقی و بهره‌ای برای زیستن دارند.

اینک که می‌بینم کمتر کودکی آن گونه رفتار می‌کند که ما می‌کردیم، خوشحال می‌شوم. اما هنگامی که می‌شنوم و می‌بینم که چند فرد بزرگسال و رسیده به سن عقل، الاغی را برای تفریح با پتک می‌کشند یا شکم توله‌های خرسی را می‌درند، حیرت می‌کنم که این کار چه لذتی دارد؟آیا اینان بیمارانی نیستند که فردا با همین خونسردی کودکان معصوم این کشور را خواهند دزدید و از سر باجگیری خواهند کشت؟

آن سه آدم‌ربایی که در مهر ماه سال ۱۳۹۳ در شهر بناب دختر ۱۲ ساله، را به گروگان گرفتند و بعد از دو روز خفه کردند و در حیاط خانه «چال» کردند، احتمالاً قبلاً همین کار را نسبت به حیوانات دیگری انجام داده بودند و درس خود را خوب آموخته بودند.

همچنین هنگامی که می‌خوانم درس‌خواندگان و دانشگاه دیدگانی معترضانه می‌پرسند مگر مرغ می‌فهمد «درد» چیست؟ و مگر حیوان «روح» دارد، بیش از آن که نگران آن‌ها باشم، نگران فرزندانی می‌شوم که این افراد قرار است بپرورند و تحویل جامعه دهند.از آن نگران‌کننده تر، این که برخی از این کسان اصولاً این سخنان را صرفاً دل‌گفته‌هایی برآمده از نازکدلی و احساسات و سانتیمانتالیسم اخلاقی می‌دانند و به آن می‌خندند.

شاملو در نقد شعر سپهری و روحیه او در مصاحبه‌ای گفته بود: «در جایی که سر آدم بیگناه را لب جوی آب می‌گذارند و می‌برند، کسی دو قدم آن طرفتر بایستد و بگوید: آب را گل نکنید! به تصور من یکی از ما دو نفر از مرحله پرت است […] شعر باید شیپور باشد نه لالایی.»

دشواری کار ما آن است که قساوت را صرفاً در سطح انسانی تحلیل می‌کنیم و نسبت به آن حساسیت نشان می‌دهیم و تصور می‌کنیم باید از بالا حل شود و به تدریج موجودات دیگر را نیز فرابگیرد.اما فراموش می‌کنیم که سنگدلی و قساوت نسبت به موجودات خُرد و کوچک آغاز می‌شود و هنگامی که کرختی اخلاقی شدت یافت، به انسان می‌رسد. هنگامی که به کشتن سگ و گربه و روباه و عنکبوت عادت کردیم، به تدریج «کشتن» را فارغ از آن که متعلق آن «چه» یا «که» باشد و این فعل نسبت به چه چیز یا چه کس انجام شود، آسان خواهیم گرفت.

کانت در عین حالی که برای حیوانات شأن اخلاقی قائل نبود، درست با همین تحلیل خشونت و قساوت نسبت به حیوانات را محکوم می‌کرد.

 گوته در شعری به زییایی حسی را باز می‌گوید، کمتر در ما دیده می‌شود:
روزی پا بر سر عنکبوتی گذاشتم
با خود اندیشیدم آیا درست بود؟
و آیا خدا نخواسته بود که او هم چون من،
از نعمت این روز سهمی برگیرد؟
در آموزش‌های رسمی و غیر رسمی ما توجه به محیط زیست و حیوانات وجود نداشت. امید که فرزندان ما این گونه محروم نباشند و فهمی درست از خود و جایگاه خود به دست بیاورند و با حیوانات مهربان‌تر باشند.

* استاد دانشگاه ادیان و مذاهب و سردبیر فصلنامه نقد کتاب اخلاق و روانشناسی

مقاله «چرا باید اخلاقی زیست: تبیین اسلامی»

در این مقاله با عنوان «چرا باید اخلاقی زیست: تبیین اسلامی» که به تازگی در فصلنامه علمی-پژوهشی پژوهشنامه اخلاق (شماره ۲۷، بهار ۹۴) منتشر شده است، کوشیده‌ام با مرور ادبیات این حوزه و دیدگاه‌های متفاوت، پاسخی درخور بدهم. به نظرم ابعاد گوناگون این مسئله در زبان فارسی به‌نیکی کاویده نشده است و همچنان نیازمند کارهای جدی و ژرف است. این مقاله درآمدی است کوتاه به این ادبیات و امیدوارم بتوانم آن را در آینده بیشتر بسط دهم.

دریافت / خواندنِ مقاله

(لینک کوتاه: http://hassaneslami.ir/?p=541)

گنهی باید کرد!

عده‌ای که اهتمامی به پاکیزه نگهداشتن محیط زیست خود را ندارند، گاهی اعتقاد باژگونی پیدا می‌کنند و بر آن می‌شوند که باید حتماً محیط زیست را آلوده کرد و بدین ترتیب، در فرآیند گسترش بحران محیط زیست، «مشارکت» داشت. حالا نوعش بماند. از قدیم گفته‌اند:
طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد
کوه اگر هست تمیز، تبه‌اش باید کرد!
تصور کنید کسی صبح آخر هفته رختخوابش را ترک کند و «مسئولانه» برود بالای قله‌ای و بعد از رسیدن و اتراق کردن، صبحانه‌ای نوش جان کند. سپس همه زباله‌های تولید شده خودش را آن جا رها کند و برگردد. این اتفاقی است که گاهی بالای قله‌ها رخ می‌دهد و بعد از آن که با تلاش و خستگی به قله‌ای می‌رسیم، با دیدن صحنه‌های چندش‌آوری از این دست که در این عکسها است، خستگی مان دو برابر می‌شود.

گنهی باید کرد!

آیا کس دیگری جز ما وظیفه دارد که این زباله‌ها را جمع کند؟ آیا تمیز کردن بالای قله هم به عهده شهرداری و رفتگران منطقه است؟ یا وظیفه دولت است؟ یا به دلیل معضل بیکاری اصولاً طرح این مسائل و دغدغه‌ها انحرافی است و مسئله کشور ما نیست؟ شاید هم این ویرانی جزیی ولی گسترنده زیر سر استکبار جهانی باشد؟ همیشه یادمان باشد، می‌توان لیستی مفصل از مقصران فراهم کرد، به شرطی که اسم خودمان در آن نباشد.
قله دو برادران صبح جمعه ۱۶/۵/۹۴

مسئولیت‌پذیری به زبان ساده

مسئولت پذیری به زبان ساده – سید حسن اسلامی

اعضای این خانواده پس از آن که روزی را در طبیعت سر کردند، به جای آن که چون دیگران زباله‌های خود را نامسؤلانه در دل طبیعت رها کنند، آن‌ها را جمع کردند و بر صندوق خودرو خود گذاشتند و  پس از طی مسافتی دویست متری، آن‌ها را در محل مخصوص زباله‌ها خالی کردند. به این می‌گویند مسئولیت‌پذیری زیست‌محیطی و بار خود را بر دوش کشیدن. رفتار ساده این خانواده بسیار احترام‌انگیز بود. روزگارشان همیشه سبز باد!

مسئولیت پذیری به زبان ساده – سید حسن اسلامی